تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 739

مساهمون:

ص٧٣٩

كلاه اندازد -

يعنى به شتاب و تعجيل تمامى طلب كند .

كلاه بر سر نهادن -

كنايه از چيزى را اعتبار كردن و بزرگ و خوب وانمودن و عظم دادن باشد .

كلاه چرخ -

به كسر ها به طريق اضافه به معنى آسمان باشد يعنى كلاهى كه آن چرخ است و آفتاب را نيز گويند .

كلاه‌دارى -

به معنى پادشاهى و سلطنت باشد چه كلاه‌دار پادشاه را گويند .

كلاه زمين -

به فتح زاى نقطه‌دار كنايه از آسمان است و كنايه از آفتاب و ماه هم هست و رستنى را نيز مىگويند كه از زمينهاى نمناك و ديوارهاى حمام برمىآيد و آن را سماروغ خوانند .

كلاه زنگله -

تخته كلاه را گويند و آن كلاهى است كه از آن زنگله و دم روباه بسيارى آويخته باشند و محتسبان بر سر مردم كم‌فروش نهند و در بازار بگردانند .

كلاه شكستن -

كنايه از برگردانيدن گوشه كلاه باشد و كج گذاشتن كلاه را نيز گويند بر سر .

كلاه ملك -

به ضم ميم كنايه از پادشاه است .

كلاه نهادن -

كنايه از تواضع و عجز و زبونى باشد و كنايه از سجده كردن و سر بر زمين نهادن هم گفته‌اند .

كلاهو -

با ها بر وزن ترازو نوعى از آهوى بىشاخ باشد .

كلاهور -

بر وزن بلادور نام پهلوانى بوده مازندرانى .

كلاهون -

بر وزن فلاطون نام پهلوانى و بهادرى بوده .

كلب -

به فتح اول و ثانى و سكون باى ابجد گرد بر گرد دهان را گويند و منقار مرغان را نيز گويند و به اين معنى با باى فارسى هم آمده است و به سكون ثانى عربان سگ را گويند و به ضم ثانى در هندى نام يك شبانروز برهمنى باشد و آن هزار سال است از طبيعت كل و تمام آن سى و شش هزار شبانروز است .

كلبا -

بر وزن فردا به لغت زند و پازند به معنى سگ باشد و به تازى كلب خوانند .

كلباد -

بر وزن فرهاد نام پهلوانى بوده تورانى كه در جنگ دوازده رخ به دست فريبرز پسر كاوس كشته گشت گويند اين جنگ در كوه كنابد واقع شد و معرب آن جنابد است .

كلباسو -

با سين بىنقطه بر وزن تنباكو به معنى چلپاسه است كه وزغه باشد و در خانه‌ها بسيار است گويند كشتن آن ثواب است .

كلبتان -

به كسر ثالث بر وزن زرفشان به معنى كلبتن باشد و آن آلتى است آهنگران و امثال ايشان را كه آهن تفته را بدان برگيرند و آن را انبر هم مىگويند .

كلپتره -

به فتح اول و باى فارسى و راى قرشت و سكون ثانى و فوقانى سخنان بيهوده و زبون و بىمعنى را گويند و بوبك ربابى را نيز مىگفته‌اند .

كلبسو -

با سين بىنقطه بر وزن لبلبو به معنى چلپاسه است كه وزغه باشد .

كلبك -

به ضم اول و فتح ثالث و سكون ثانى و كاف تالارى باشد كه بر روى خرمن سازند تا باران ضايع نكند و خانهء كوچكى را نيز گويند كه دشت بانان و فاليزبانان در فاليز و خرمن سازند و به اين معنى با كاف فارسى هم به نظر آمده و صاحب مؤيد الفضلاء مىگويد چيزى است كه بدان خرمن اندازند اللّه اعلم .

كلبه -

به ضم اول و فتح ثالث خانهء كوچك تنگ و تاريك را گويند و حجره و دكان را نيز گفته‌اند و به معنى كنج و گوشه هم به نظر آمده است .

كلتان -

با تاى قرشت بر وزن دربان از جمله چهارچوب در آن دو چوب را گويند كه در پهلوهاى در خانه باشد .

كلتبان -

بر وزن و معنى غلتبان است كه مردم بىحميت و ديوث باشد و معرب آن قلطبان و قرطبان است .

كلته -

به فتح اول و ثالث و سكون ثانى حيوان پير سالخورده و از كار افتاده را گويند از هر قسم كه باشد اعم از دد و دام و غيره و هر چيز ناقص و كوتاه و پست و حقير و اندك و نامرتب و دم بريده را هم گفته‌اند و شخصى را نيز گويند كه زبانش به فصاحت جارى نباشد و حرفها را از مخرج نتواند خوب ادا كردن و چوب دستى گنده و سطبر و كوتاه را نيز گويند .

كلج -

به كسر اول و سكون ثانى و جيم سبد گرمابه‌بان و كناس را گويند كه بدان سركين و پليديها كشند و به فتح اول و سكون ثانى و جيم فارسى هم به اين معنى و هم به معنى چرك و وسخ و به معنى عجب و خودستايى و تكبر و تجبر آمده است و به ضم اول و سكون ثانى و جيم فارسى نان ريزه شده را گويند و