كلاه اندازد -
يعنى به شتاب و تعجيل تمامى طلب كند .
كلاه بر سر نهادن -
كنايه از چيزى را اعتبار كردن و بزرگ و خوب وانمودن و عظم دادن باشد .
كلاه چرخ -
به كسر ها به طريق اضافه به معنى آسمان باشد يعنى كلاهى كه آن چرخ است و آفتاب را نيز گويند .
كلاهدارى -
به معنى پادشاهى و سلطنت باشد چه كلاهدار پادشاه را گويند .
كلاه زمين -
به فتح زاى نقطهدار كنايه از آسمان است و كنايه از آفتاب و ماه هم هست و رستنى را نيز مىگويند كه از زمينهاى نمناك و ديوارهاى حمام برمىآيد و آن را سماروغ خوانند .
كلاه زنگله -
تخته كلاه را گويند و آن كلاهى است كه از آن زنگله و دم روباه بسيارى آويخته باشند و محتسبان بر سر مردم كمفروش نهند و در بازار بگردانند .
كلاه شكستن -
كنايه از برگردانيدن گوشه كلاه باشد و كج گذاشتن كلاه را نيز گويند بر سر .
كلاه ملك -
به ضم ميم كنايه از پادشاه است .
كلاه نهادن -
كنايه از تواضع و عجز و زبونى باشد و كنايه از سجده كردن و سر بر زمين نهادن هم گفتهاند .
كلاهو -
با ها بر وزن ترازو نوعى از آهوى بىشاخ باشد .
كلاهور -
بر وزن بلادور نام پهلوانى بوده مازندرانى .
كلاهون -
بر وزن فلاطون نام پهلوانى و بهادرى بوده .
كلب -
به فتح اول و ثانى و سكون باى ابجد گرد بر گرد دهان را گويند و منقار مرغان را نيز گويند و به اين معنى با باى فارسى هم آمده است و به سكون ثانى عربان سگ را گويند و به ضم ثانى در هندى نام يك شبانروز برهمنى باشد و آن هزار سال است از طبيعت كل و تمام آن سى و شش هزار شبانروز است .
كلبا -
بر وزن فردا به لغت زند و پازند به معنى سگ باشد و به تازى كلب خوانند .
كلباد -
بر وزن فرهاد نام پهلوانى بوده تورانى كه در جنگ دوازده رخ به دست فريبرز پسر كاوس كشته گشت گويند اين جنگ در كوه كنابد واقع شد و معرب آن جنابد است .
كلباسو -
با سين بىنقطه بر وزن تنباكو به معنى چلپاسه است كه وزغه باشد و در خانهها بسيار است گويند كشتن آن ثواب است .
كلبتان -
به كسر ثالث بر وزن زرفشان به معنى كلبتن باشد و آن آلتى است آهنگران و امثال ايشان را كه آهن تفته را بدان برگيرند و آن را انبر هم مىگويند .
كلپتره -
به فتح اول و باى فارسى و راى قرشت و سكون ثانى و فوقانى سخنان بيهوده و زبون و بىمعنى را گويند و بوبك ربابى را نيز مىگفتهاند .
كلبسو -
با سين بىنقطه بر وزن لبلبو به معنى چلپاسه است كه وزغه باشد .
كلبك -
به ضم اول و فتح ثالث و سكون ثانى و كاف تالارى باشد كه بر روى خرمن سازند تا باران ضايع نكند و خانهء كوچكى را نيز گويند كه دشت بانان و فاليزبانان در فاليز و خرمن سازند و به اين معنى با كاف فارسى هم به نظر آمده و صاحب مؤيد الفضلاء مىگويد چيزى است كه بدان خرمن اندازند اللّه اعلم .
كلبه -
به ضم اول و فتح ثالث خانهء كوچك تنگ و تاريك را گويند و حجره و دكان را نيز گفتهاند و به معنى كنج و گوشه هم به نظر آمده است .
كلتان -
با تاى قرشت بر وزن دربان از جمله چهارچوب در آن دو چوب را گويند كه در پهلوهاى در خانه باشد .
كلتبان -
بر وزن و معنى غلتبان است كه مردم بىحميت و ديوث باشد و معرب آن قلطبان و قرطبان است .
كلته -
به فتح اول و ثالث و سكون ثانى حيوان پير سالخورده و از كار افتاده را گويند از هر قسم كه باشد اعم از دد و دام و غيره و هر چيز ناقص و كوتاه و پست و حقير و اندك و نامرتب و دم بريده را هم گفتهاند و شخصى را نيز گويند كه زبانش به فصاحت جارى نباشد و حرفها را از مخرج نتواند خوب ادا كردن و چوب دستى گنده و سطبر و كوتاه را نيز گويند .
كلج -
به كسر اول و سكون ثانى و جيم سبد گرمابهبان و كناس را گويند كه بدان سركين و پليديها كشند و به فتح اول و سكون ثانى و جيم فارسى هم به اين معنى و هم به معنى چرك و وسخ و به معنى عجب و خودستايى و تكبر و تجبر آمده است و به ضم اول و سكون ثانى و جيم فارسى نان ريزه شده را گويند و