تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 740

مساهمون:

ص٧٤٠
نوعى از پوشش هم هست كه آن را از پشم بافند و از جانب كشمير آورند .

كلجان -

بر وزن مرجان مزبله را گويند و آن جايى باشد كه خاكروبه و پليديها در آن ريزند .

كلچنگ -

به ضم اول و فتح ثانى و جيم فارسى و سكون نون و كاف فارسى خرچنگ را گويند و آن را عربان سرطان خوانند .

كلچيچه -

به فتح اول بر وزن زنگيچه مخفف كل كليچه است كه به معنى غلغليچه باشد و آن كف پاى خاريدن و جنبانيدن انگشتان باشد در زير بغل مردم تا بخنده افتند و به كسر اول هم آمده است .

كلح -

به كسر اول و سكون ثانى و حاى بىنقطه نوعى از صمغ است كه آن را بارزد و بيرزد هر دو گويند و عربان قنه خوانند شبيه است به مصطكى .

كلخ -

به ضم اول و سكون ثانى و خاى نقطه‌دار نوعى از گياه رستنى باشد .

كلخچ -

به فتح اول و ثانى و سكون خاى نقطه‌دار و جيم فارسى چركى را گويند كه بر دست و پا و اندام نشيند و به عربى وسخ خوانند .

كلده -

به فتح اول و دال ابجد و سكون ثانى زمين سخت و درشت را گويند و نام شخصى نيز بوده است .

كلز -

به كسر اول و سكون ثانى و زاى نقطه‌دار دوايى است كه آن را مغاث هندى گويند و آن بيخ درخت رمان البرى است كه انار صحرايى باشد شكستگى و كوفتگى اعضا را نافع است .

كلس -

به كسر اول با سين بىنقطه بر وزن و معنى كلز است كه مغاث هندى باشد و به عربى آهك را گويند و به ضم اول پنبه حلاجى كرده باشد .

كلعند -

به ضم اول و عين بىنقطه لفظى است كه به جهت مردم ناهموار و ناتراشيده وضع كرده‌اند و امرد قوى هيكل را نيز گويند و مردم هرزه‌گوى و پوچ‌گوى را هم گفته‌اند .

كلغر -

با غين نقطه‌دار بر وزن زرگر پشم بسيار نرم را گويند و نوعى از هيزم و هيمهء سوختن هم هست .

كلفت -

به فتح اول و ثانى و سكون فا و فوقانى منقار مرغان را گويند و به ضم اول و ثانى درشت و ناهموار را خوانند .

كلفخشنگ -

به فتح اول و ثالث و سكون ثانى و خاى نقطه‌دار كه رابع باشد و نون و كاف فارسى يخى را گويند كه در ايام زمستان در زير ناودانها بندند و آن بيشتر اوقات گاو دنبال مىشود .

كلفهشنگ -

با هاى بعد از فا بر وزن و معنى كلفخشنگ است كه يخ مخروطى اندام زير ناودان باشد .

كلك -

به فتح اول و ثانى و سكون كاف نشتر فصاد را گويند و به عربى مبضع خوانند و به معنى منقل و آتشدان گلى و سفالى باشد و چوب و نى و علفى بود كه بر هم بندند و مشكى چند را پرباد كرده بر آن نصب كنند و بر آن نشسته از آبهاى عميق بگذرند و نام موضعى است از مضافات دامغان كه در آنجا گندم خوب حاصل مىشود و انجمن و مجمع مردم را نيز گويند و به معنى دردسر هم آمده است و تصغير كل باشد كه كچل است و شوم و نامبارك را نيز گويند و به اين سبب كوف و بوم را كلك خوانند و بعضى با ثانى مكسور به معنى بوم گفته‌اند و خربزهء نارسيده و غوزهء پنبه كه هنوز نشكفته باشد و گاوميش نرينهء جوان را هم مىگويند و به فتح اول و سكون ثانى به معنى بغل و آغوش باشد و هم به معنى پشم نرمى باشد كه از بن موى بز با شانه برآورند و از آن شال و امثال آن بافند و تكيه و نمد و كلاه و كپنك و مانند آن مالند و به كسر اول و ثانى انگشت كوچك را گويند و به عربى خنصر خوانند و به معنى لوچ و كاج و احول هم آمده است و به كسر اول و سكون ثانى هر نى ميان خالى را گويند عموما و نى قلم كتابت كردن را خصوصا و هر چهار دندان تيز سباع را هم مىگويند و آن را به عربى ناب خوانند و نام صمغى است در نهايت تلخى و آن را از درخت جهودانه برمىآورند و عربان عنزروت مىگويند و به ضم اول و ثانى به معنى احول و كاج باشد و درد شكم را نيز گويند .

كل كل -

به فتح هر دو كاف و سكون هر دو لام به معنى هرزه‌گويى كردن و كاو كاو نمودن باشد و نام دارويى است كه آن را به عربى مقل گويند و به اين معنى به كسر اول و ضم اول هر دو آمده است و در عربى به معنى سينه باشد كه هم در عربى صدر خوانند .

كلكم -

به ضم اول و كاف و سكون ثانى و ميم به معنى منجنيق باشد و به فتح اول و كاف هم به اين معنى و هم به معنى كافتن گفته‌اند و به معنى قوس و قزح نيز به نظر آمده است .

كلكنك -

به كسر اول و فتح رابع كه نون باشد بر
فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 740 | محمد حسين ابن خلف تبريزى ( برهان )