هندوستان و به هندى خيار بادرنگ و كالك را مىگويند .
ككژ -
به فتح اول و كسر ثانى و سكون زاى فارسى تره تيزك را گويند و آن سبزى باشد خوردنى كه به عربى جرجر و ايهقان خوانند .
ككش -
به فتح اول و كسر ثانى و سكون شين نقطهدار به معنى ككژ است كه تره تيزك باشد .
ككمك -
بر وزن چشمك چيزى باشد سياه كه بر رو و اندام مردم به هم مىرسد و آن را ماه گرفت نيز گويند .
ككه -
به فتح اول و ثانى فضله و افكندگى آدمى باشد و به عربى براز و غايط گويند .
ككى -
به فتح اول و كسر ثانى به معنى ككه است كه فضله و افكندگى و غايط آدمى باشد .
بيان هيجدهم در كاف تازى با لام مشتمل بر يكصد و شصت و سه لغت و كنايت
كل -
به فتح اول و سكون ثانى كچل را گويند يعنى شخصى كه سر او زخم يا جاى زخم داشته باشد و موى نداشته باشد و او را به عربى اقرع خوانند و نرينهء جميع حيوانات را گويند عموما و گاوميش نر را خصوصا و به ضم اول خميده پشت و كوژه و منحنى را گويند و ده و روستا را نيز گفتهاند چه كلى دهى و روستايى باشد و به معنى كوتاه و ناقص هم آمده است .
كلا -
به فتح اول و لام الف به معنى وزق و غوك باشد و اشخار و قليا را نيز گويند .
كلااو -
به فتح اول و همزه به واو رسيده بر وزن هلاكو به معنى اول كلاست كه وزق و غوك باشد و به ضم اول هم هست .
كلاپشت -
به ضم اول و باى فارسى و سكون شين و تاى قرشت جامهاى باشد سياه و سبز كه آن را از پشم گوسفند بافند و بيشتر مردم گيلان و مازندران پوشند .
كلاپشته -
به ضم اول و باى فارسى به معنى كلاپشت است كه جامهء شال كوتاه مازندرانى و گيلانى باشد .
كلابه -
با باى ابجد بر وزن و معنى كلافه است و آن ريسمانى باشد خام كه از دوك به چرخه پچيند و غلولهء ريسمان را هم گفتهاند و به معنى چرخه هم آمده است و آن چرخى باشد كوچك كه ريسمان را از دوك در آن پيچند .
كلاپيسه -
با باى فارسى به تحتانى مجهول رسيده و فتح سين بىنقطه گرديدن چشم باشد از جاى خود چنان كه سياهى چشم پنهان شود به سبب لذت بسيار و يا به جهت ضعف و سستى و يا به واسطهء خشم و قهر .
كلات -
به فتح اول بر وزن حيات نام شهرى است از تركستان كه فرود پسر سياوش با مادرش آنجا مىبود و قلعه يا دهى بزرگ را گويند كه بر سر كوه يا پشتهء بلندى ساخته باشند خواه آباد باشد و خواه خراب و بعضى گويند دهى است كه در آن دكان و بازار باشد و نام قلعهاى هم هست از مضافات قندهار كه بر سر كوه واقع است مشهور به قلات .
كلاته -
به فتح اول و فوقانى قلعهاى يا دهى باشد كوچك كه بر بلندى ساخته باشند و محلهاى را نيز گويند و بعضى دهى را مىگويند كه دكان داشته باشد و بعضى مزرعه كوچك را گفتهاند و قيد بلندى و پستى نكردهاند و صاحب مؤيد الفضلا مىگويد قصرى است سلاطين و ملوك را كه گرد بر گرد آن خانهها ساخته باشند و آن را به عربى دسكره با راى قرشت خوانند .
كلاجو -
با جيم بر وزن ترازو به معنى پياله باشد مطلقا خواه پياله شرابخورى و خواه قهوهخورى .
كلاذه -
به فتح اول و ذال نقطهدار كاج و احول را گويند .
كلار -
بر وزن بهار غوك و وزق را گويند .
كلاز -
به سكون زاى فارسى لوچ و كاج و احول را گويند و پرندهاى هم هست سياه و سفيد از جنس