تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 732

مساهمون:

ص٧٣٢
جهت بيمار پزند .

كشكاو -

به سكون واو بر وزن و معنى كشكاب است كه آش جو باشد .

كشكبا -

به فتح اول و سكون ثانى و ثالث و باى ابجد به الف كشيده آش حليم را گويند .

كشكرك -

با راى قرشت بر وزن احمدك پرنده‌اى است سياه و سفيد كه آن را عكه مىگويند و عربان عقعق خوانند .

كشكشان -

بر وزن مهوشان مخفف كشان كشان است كه كنايه از آهسته و به تأنى به راه رفتن و به راه بردن باشد .

كشكله -

بر وزن مشغله نوعى از پاىافزار باشد كه شاطران و پياده‌روان بر پاى كنند .

كشكنجير -

به فتح اول و ثالث و سكون ثانى و نون و جيم به تحتانى كشيده و به راى قرشت زده چيزى باشد كه كشيده آن آرمان و آرزوى كمان كشيدن حاصل شود و آن چنان است كه ستونى بر زمين فروبرند و سر آن را شكافته غلطكى بر آن قرار دهند و ريسمانى بر بالاى غلطك اندازند و از آن شكاف بگذرانند و از يك سر ريسمان توبره‌اى را پر از سنگ و ريگ كرده بياويزند و بر ميان آن ستون قبضه مانندى نصب كنند تا كسى كه خواهد مشق كماندارى كند به دست چپ آن قبضه را بگيرد و به دست راست سر آن ريسمان را و در كشاكش آورد و آن را به شيرازى منجل و به عربى مجير و به هندى منجر گويند و به معنى فلاخن هم آمده است و به ضم اول توپ كلان را مىگويند كه بدان ديوار قلعه را سوراخ كنند و بشكنند و خراب سازند و بعضى گويند گلولهء توپ است و بعضى ديگر گويند سنگى باشد كه در منجنيق گذارند و بر حصار اندازند يا بر خصم زنند و وجه تسميهء آن كوشك سوراخ كننده باشد چه كشك مخفف كوشك است و انجير به معنى سوراخ هم آمده است .

كشكنه -

به كسر كاف مخفف كشكينه است كه نان جو باشد و بعضى گويند ثانى باشد كه از آرد جو و آرد باقلا و آرد گندم و آرد نخود مجموعه را به هم آميخته خمير كنند و بپزند و بعضى ديگر گويند گندم بريان است كه در ظرفى كنند و ماهيابه در آن ريزند و پياز خام و ساق چغندر و تخم خرفه در آن داخل كنند و در آفتاب گذارند تا ترش گردد .

كشكو -

بر وزن بدرو به معنى كشكاب است كه آش جو باشد و نام مرغى هم هست سياه و سفيد كه آن را عكه خوانند .

كشكول -

بر وزن مقبول به معنى گدا باشد يعنى شخصى كه گدايى كند و كاسهء كشكول كاسهء گدا را گويند و معنى تركيبى آن كشيدن به دوش است چه كش به معنى كشيدن و كول دوش و كتف را گويند و با گدايى كننده اين معنى هست و كاسه را نيز گويند كه گدايان دارند و آنچه مشهور است ظرفى باشد كه آن را به اندام كشتى سازند .

كشكهاى پرتو -

به فتح اول و ثانى به معنى خطوط شعاعى است چه كشك به معنى خط باشد و پرتو به معنى شعاع .

كشكين -

بر وزن پروين به معنى اول كشكنه است كه نان جو باشد و نانى را نيز گويند كه از آرد باقلا و نخود و گندم و جو درهم آميخته پخته باشند .

كشكينه -

بر وزن پشمينه به معنى كشكنه است كه نان جو و غيره باشد .

كشمان -

به كسر اول بر وزن مهمان زمين كشت و زراعت كرده شده را گويند .

كشمر -

به كسر اول بر وزن مهمان زمين كشت و زراعت كرده شده را گويند .

كشمر -

به كسر اول و فتح ميم بر وزن كشور نام قريه‌اى است از ولايت ترشيز من جمله اعمال خراسان و آن را كاشمر نيز گويند و زردشت دو چوب سرو به طالع سعد نشانده بود يكى در همين قريه و ديگرى در قريه فارمد كه از قراى طوس است و شرح و بسط آن در لغت كاشمر مذكور شد و نام شهرى هم هست از تركستان منسوب به خوبان .

كشمكش -

بر وزن پنجه‌كش كشيدن و واگذاشتن و باز اعاده كردن باشد و به معنى كشاكش هم هست كه كنايه از فرمايش‌هاى پىدرپى و تازه به تازه و غم و الم بسيار و امر و نهى و خوش و ناخوش باشد .

كشمور -

بر وزن فغفور نام دشتى و صحرايى است و بعضى گويند نام جايى و مقامى است در حوالى دشت مور .

كشميده -

بر وزن فهميده به معنى كشته باشد و آن خطى است كه به جهت علامت بطلان بر نوشته بكشند و بعضى گويند به معنى نوشته باشد و بعضى ديگر گويند به معنى خط است مطلقا خواه بر زمين بكشند و خواه بر ديوار و خواه با چوب بكشند و خواه با قلم و انگشت و امثال آن .