تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 717

مساهمون:

ص٧١٧

كربال -

به ضم اول بر وزن دنبال نام ولايتى است از فارس و برنج آنجا مشهور است .

كرپاوان -

با باى فارسى و واو بر وزن سرداران به معنى كرپا است و آن گياهى باشد دوايى كه هلندوز گويندش .

كربايس -

و كرباش با سين بىنقطه و شين نقطه‌دار بر وزن افزايش به معنى كرپاسه است كه وزغه و چلپاسه باشد .

كربز -

به ضم اول و ثالث بر وزن هرمز خيار دراز را گويند و به عربى قثاء الحمار خوانند .

كربس -

و كربش به فتح اول و ثالث و سكون سين بىنقطه در لغت اول و شين نقطه‌دار در لغت دويم هر دو به معنى جانورى است گزنده و موذى از جنس چلپاسه دست و پاى كوتاه دارد و بيشتر در ويرانه‌ها مىباشد گويند هركه را بگزد دندان او در زخم بماند و سام ابرص همانست .

كربسو -

و كربشو اول با سين بىنقطه و دويم با شين نقطه‌دار بر وزن لبلبو به معنى كرباسه است كه چلپاسه و وزغه باشد .

كربسه -

و كربشه لغت اول بر وزن مدرسه و دويم بر وزن اقمشه هر دو به معنى كربس است كه سام ابرص باشد .

كربش پايه -

با باى فارسى نام رستنى باشد و آن در كنار درياى هند به هم مىرسد و آن را به انگشتان كربش كه نوعى از چلپاسه باشد تشبيه كرده‌اند .

كربه -

به فتح اول و آخر كه باى ابجد باشد مرغى است كه آن را سبزك مىگويند و به معنى وزغه و چلپاسه هم آمده است و به ضم اول و فتح آخر به معنى دكان است و رستنى و گياهى هم هست كه آن را خورند و به عربى حلف گويند .

كرت -

به فتح اول و سكون ثانى و فوقانى نام ميوه خارى است كه آن را به عربى شوكه قبطيه گويند و آن ميوه شبيه است به خرنوب شامى و معرب آن قرط باشد .

كرتاخ -

بر وزن چخماخ به معنى عزم همت باشد يعنى امور عاليه ما دام كه به نهايت نرسيده باشد به نظر او نيايد .

كرتله -

به فتح اول و ثالث و لام پسر امرد ناهموار درشت اندام را گويند .

كرتوما -

با ميم به الف كشيده بر وزن محمودا نام حكيمى و دانشمندى بوده از فارسيان .

كرته -

به ضم اول و سكون ثانى و فتح فوقانى به معنى پيراهن است و معرب قرطه باشد و به عربى قميص گويند و جامه و قباى يك تهى و نيم تنه را نيز گفته‌اند كه عربان سربال خوانند و به كسر اول علفى باشد كه از آن جاروب سازند و درخت كوچك خاردار كه آن را اشتر خار گويند و به فتح اول قطعه زمين زراعت كرده و سبزى كاشته را گويند .

كرته دشتى -

به كسر اول گياهى باشد خوشبوى و آن را به عربى اذخر گويند .

كرتينه -

بر وزن پشمينه پردهء سفيدى باشد مانند كاغذ كه عنكبوت سازد و به درون آن رفته تخم نهد و بچه برآرد اگر آن را بر بازوى كسى كه تب ربع مىكرده باشد بندند زايل شود .

كرج -

به فتح اول و سكون ثانى و جيم گوى گريبان را گويند و با جيم فارسى هم به اين معنى و هم به معنى شكاف گريبان پيراهن و كرته باشد و به كسر اول و ثانى پارچه‌اى را گويند كه از گريبان بيرون آورند و آن را به عربى قواره خوانند و تراشه خربزه و هندوانه را نيز گفته‌اند و به اين معنى به كسر اول و سكون ثانى هم آمده است و اصح اين است و به ضم اول و سكون ثانى و جيم فارسى هم به معنى تراشه خربزه و هندوانه و غير آن هست .

كرجغو -

با فاى سعفص بر وزن لبلبو پرنده‌اى باشد از تيهو كوچكتر و آن را به عربى سلوى و به تركى بلدرچين گويند .

كرجن -

به ضم اول بر وزن بردن استخوان نرمى را گويند كه توان جاويد مانند استخوان گوش و سر استخوان شانه و استخوان پهلو و مانند آن و آن را به عربى غضروف خوانند و غرضوف نيز گويند .

كرچه -

به ضم اول و فتح جيم فارسى خانه‌اى باشد كه فاليزبانان و مزارعان در سر فاليز و زراعت از چوب و علف سازند .

كرخ -

به فتح اول و ثانى و سكون خاى نقطه‌دار مخفف كرخت است كه بىحس و بىشعور و بىخبر شده باشد و عضوى را نيز گويند كه اين حال به هم رساند و شخصى را نيز گويند كه اين حال داشته باشد و آن حال را به عربى خدر گويند و نام موضعى هم هست در ماوراء النهر و به فتح اول و سكون ثانى نام محله و نام دهى است در بغداد كه شاپور ذوالا