گويند .
كچيرده -
به فتح اول و دال ابجد به معنى كچيره است كه سر كرده و پيشواى مردمان باشد و به ضم اول و فتح ثانى هم گفتهاند .
بيان هفتم در كاف تازى با حاى حطى مشتمل بر نه لغت و كنايت
كحال شريعت -
اشاره به حضرت رسول صلوات اللّه عليه و آله است .
كحلا -
به ضم اول و سكون ثانى و لام الف اسمى است مشترك بر چند چيز اول بر گاو زبان و آن دوايى است معروف كه لسان الثور خوانند و دوم مرزنگوش را گويند و آن نيز دوايى است كه آذان الفار خوانند و سيم خردل صحرايى باشد و چهارم موجره را گويند كه ابو خيسا باشد .
كحل خولان -
به فتح خاى نقطهدار دوايى است كه آن را حضض يمانى گويند .
كحل فارسى -
انزروت را گويند و آن صمغى باشد سرخ و سفيد كه آن را عنزروت خوانند .
كحلى پرند -
به فتح باى فارسى كنايه از تاريكى شب باشد .
كحلى چرخ -
كنايه از آسمان اول و سياهى آسمان و سياهى شب باشد .
كحلى روز -
كنايه از تاريكى شب باشد .
كحلى شب -
به معنى كحلى روز است كه كنايه از تاريكى شب باشد .
كحيلا -
بر وزن هويدا حشيشى است كه به فارسى گاو زبان و به عربى لسان الثور خوانند .
بيان هشتم در كاف تازى با خاى نقطهدار مشتمل بر پنج لغت
كخ -
به ضم اول و سكون ثانى گياهى باشد كه از درون آب رويد و از آن حصير بافند و در خراسان انگور و خربزه بدان آويزند و كرم را نيز گويند چه هرگاه گويند كه به فلانه چيز كخ افتاده است مراد آن است كه كرم افتاده است و هر صورت مهيب و زشتى باشد كه بسازند و اطفال را بدان ترسانند و به اين معنى به فتح اول هم به نظر آمده است و به فتح اول نام شهرى و مدينهاى است و به كسر اول به معنى تلخ و بىمزه باشد و گاهى اين لفظ را به جهت نفرت فرمودن اطفال از چيزى كه نخواهند به ايشان بدهند يا خواهند از ايشان پس گيرند گويند .
كخته -
به ضم اول بر وزن خفته به معنى شعله آتش باشد .
كخج -
به ضم اول و سكون ثانى و جيم گياهى باشد كه از آن جاروب سازند و آتش هم بدان روشن كنند و به اين معنى با جيم فارسى هم آمده است .
كخ ژنده -
به فتح اول و زاى فارسى بر وزن شرمنده به معنى ديو باشد كه در مقابل پرى است .
كخكخ -
به كسر هر دو كاف و سكون هر دو خا كلمهاى است كه آن را در وقت نفرت فرمودن از چيزى گويند صداى و خنده را نيز گفتهاند و به ضم هر دو كاف صدا و آواز سرفه كردن و سرفيدن باشد و به معنى حرارت و گرمى هم آمده ليكن اشاره به حركتش نشده .