صمغ آن است و عربان مسواك العباس گويندش .
قتق -
به فتح اول و كسر ثانى و سكون قاف ماست و كشك و ترشى و چاشنى را گويند كه در آش كنند و نان خورش سازند .
بيان چهارم در قاف با جيم فارسى مشتمل بر دو لغت
قچ -
به ضم اول و سكون ثانى گوسفند شاخدار جنگى را گويند .
قچقار -
به ضم اول و قاف به الف كشيده بر وزن كهسار گوسفندكشى را گويند .
بيان پنجم در قاف با دال ابجد مشتمل بر پانزده لغت و كنايت
قد الف چو ميم كردن -
كنايه از مراقبه و سر به جيب فروبردن باشد .
قدح لاجوردى -
كنايه از آسمان است .
قدح مريم -
گياهى است دوايى كه برگ و بيخ آن سنگ مثانه را بريزاند و بول براند و آن نوعى از حى العالم است و آن را زلايف الملوك نيز گويند .
قدرانداز -
به معنى قادرانداز است و آن شخصى باشد كماندار كه تيرش خطا نخورد .
قدر خان -
نام پادشاه چين و پادشاه سمرقند بوده .
قدرف -
بر وزن رفرف نام شهرى است و آن شهر را به عربى قطريف گويند و معربش قطرف باشد .
قدرفى -
بر وزن اشرفى نامى زرى است كه در شهر قدرف مىزدهاند و رايج بوده و منسوب به قدرف را نيز گويند .
قدغ -
به فتح اول و سكون غين نقطهدار ظرفى و پيالهاى را گويند كه از شاخ گاو سازند و بدان شراب خورند و به ضم اول و ثانى به تركى بچهء خر الاغ را گويند كه كرهء خر باشد .
قدم -
به ضم اول و ثانى و سكون ميم به معنى عاقبت كارها باشد و به فتح اول و ثانى در عربى به معنى پاى و پيش پاى و سابقه چيزى از خير و شر بود و از سر انگشت پاى تا پاشنه را نيز گويند .
قدم از جان برآوردن -
كنايه از ترك جان گفتن باشد .
قدم افشردن -
كنايه از ثابت قدم بودن باشد .
قدم بر سر كار خود نهادن -
كنايه از مقصد و مطلب و مراد خود گذاشتن باشد .
قدم خاك -
به كسر ميم كنايه از زمين است كه به عربى ارض گويند .
قدميا -
به فتح اول و ثانى و سكون ميم و تحتانى به الف كشيده به معنى اقليميا است و آن معدنى و ذهبى و فضى و نحاسى مىباشد و بهترين آن معدنى است و از جزيره قبرس مىآورند و در داروهاى چشم به كار مىبرند .
قديد -
بر وزن جديد گوشت خشك شده را گويند مستسقى را نافعى است خصوصا كه در سركه جوشانيده باشند .