تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 680

مساهمون:

ص٦٨٠
صمغ آن است و عربان مسواك العباس گويندش .

قتق -

به فتح اول و كسر ثانى و سكون قاف ماست و كشك و ترشى و چاشنى را گويند كه در آش كنند و نان خورش سازند .

بيان چهارم در قاف با جيم فارسى مشتمل بر دو لغت

قچ -

به ضم اول و سكون ثانى گوسفند شاخ‌دار جنگى را گويند .

قچقار -

به ضم اول و قاف به الف كشيده بر وزن كهسار گوسفندكشى را گويند .

بيان پنجم در قاف با دال ابجد مشتمل بر پانزده لغت و كنايت

قد الف چو ميم كردن -

كنايه از مراقبه و سر به جيب فروبردن باشد .

قدح لاجوردى -

كنايه از آسمان است .

قدح مريم -

گياهى است دوايى كه برگ و بيخ آن سنگ مثانه را بريزاند و بول براند و آن نوعى از حى العالم است و آن را زلايف الملوك نيز گويند .

قدرانداز -

به معنى قادرانداز است و آن شخصى باشد كماندار كه تيرش خطا نخورد .

قدر خان -

نام پادشاه چين و پادشاه سمرقند بوده .

قدرف -

بر وزن رفرف نام شهرى است و آن شهر را به عربى قطريف گويند و معربش قطرف باشد .

قدرفى -

بر وزن اشرفى نامى زرى است كه در شهر قدرف مىزده‌اند و رايج بوده و منسوب به قدرف را نيز گويند .

قدغ -

به فتح اول و سكون غين نقطه‌دار ظرفى و پياله‌اى را گويند كه از شاخ گاو سازند و بدان شراب خورند و به ضم اول و ثانى به تركى بچهء خر الاغ را گويند كه كرهء خر باشد .

قدم -

به ضم اول و ثانى و سكون ميم به معنى عاقبت كارها باشد و به فتح اول و ثانى در عربى به معنى پاى و پيش پاى و سابقه چيزى از خير و شر بود و از سر انگشت پاى تا پاشنه را نيز گويند .

قدم از جان برآوردن -

كنايه از ترك جان گفتن باشد .

قدم افشردن -

كنايه از ثابت قدم بودن باشد .

قدم بر سر كار خود نهادن -

كنايه از مقصد و مطلب و مراد خود گذاشتن باشد .

قدم خاك -

به كسر ميم كنايه از زمين است كه به عربى ارض گويند .

قدميا -

به فتح اول و ثانى و سكون ميم و تحتانى به الف كشيده به معنى اقليميا است و آن معدنى و ذهبى و فضى و نحاسى مىباشد و بهترين آن معدنى است و از جزيره قبرس مىآورند و در داروهاى چشم به كار مىبرند .

قديد -

بر وزن جديد گوشت خشك شده را گويند مستسقى را نافعى است خصوصا كه در سركه جوشانيده باشند .

بيان ششم در قاف با راى بىنقطه مشتمل بر پنجاه و نه لغت و كنايت