تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 672

مساهمون:

ص٦٧٢
تمطى خوانند و برف را نيز گويند و آن چيزيست كه در ايام زمستان از آسمان به مانند پنبه‌اى كه حلاجى مىكرده باشند و فروبارد و به كسر اول به معنى دمه باشد و آن بادى است كه در وقت باريدن برف به هم مىرسد .

فنجر -

بر وزن سنجر شخصى را گويند كه آلت مردى او بزرگ و گنده باشد .

فنجره -

بر وزن جندره به معنى فنجر است كه مرد ذكر بزرگ باشد .

فنجنگشت -

بر وزن و معنى پنجنگشت است و آن رستنى باشد كه به عربى ذو خمسهء اصابع و ذو خمسهء اوراق خوانند .

فنجنوش -

با نون بر وزن زردگوش ريم آهن مصنوعى باشد و به عربى خبث الحديد گويند و ساختن آن چنان است كه بگيرند ريم آهن را و سحق نمايند و در شراب انگورى بخيسانند تا چهارده روز بعد از آن خشك كرده باز بسايند و با روغن بادام بريان كنند باه را زياده كند .

فنجيدن -

بر وزن رنجيدن به معنى خميازه و خود را كشيدن باشد پيش از آن كه تب به هم رسد و آن را به عربى قشعريره و تمطى گويند و در حالت خمار شراب و خمار خواب نيز اين حالت به هم مىرسد .

فند -

به فتح اول و سكون ثانى و دال ابجد به معنى مكر و حيله و فريب و شيد و زرق و سخن بيهوده و بىفايده باشد و به معنى نقطه هم آمده است و خال را نيز گويند مطلقا خواه خال عارضى و خواه خال اصلى باشد و به كسر اول نام شاعرى است .

فندرسك -

به فتح اول و دال ابجد و راى قرشت و سكون ثانى و سين بىنقطه و كاف نام شهريست از ولايت استرآباد .

فندق -

به ضم اول و ثالث و سكون ثانى و قاف معروف است گويند عقرب از آن مىگريزد اگر مغز آن را با انجير و سداب بخورند زهر كار نكند و معرب آن بندق باشد و آن را فندقه نيز گويند و كنايه از لب معشوق هم هست .

فندق زدن -

آن باشد كه دست چپ را مشت سازند و سر انگشت سبابهء دست راست را به نوعى در ميان انگشت سبابه و وسطاى دست چپ زنند كه صداى از آن برآيد .

فندق سنجاب رنگ -

كنايه از زمين است .

فندق سيم -

كنايه از ستاره‌هاى آسمانى باشد .

فندق شكستن -

كنايه از بوسه دادن باشد .

فنديره -

به كسر اول و ثالث و سكون ثانى و تحتانى و فتح راى قرشت سنگ گردى را گويند كه از سر كوه بغلطانند .

فنطافلون -

به فتح اول و سكون ثانى و طاى حطى به الف كشيده و كسر فا و لام به واو رسيده و به نون زده به لغت يونانى رستنى باشد كه آن را پنجنگشت خوانند .

فنك -

به فتح اول و ثانى و سكون كاف نام جانورى باشد بسيار موى كه از پوستش پوستين سازند و بعضى گويند نوعى از پوست باشد كه آن از سنجاب گرم‌تر و از سمور سردتر است و به معنى زالو هم آمده است و آن جانورى است كه خون از بدن آدمى بمكد و شمع مانندى را نيز گويند كه دزدان و شب‌روان بر دست گيرند هرگاه خواهند روشن شود دست را به جانب بالا تكانى بدهند و چون خواهند فرونشانند به جانب پايين و به فتح اول و سكون ثانى و كاف فارسى به معنى فلاكت و پريشانى و بىسر و سامانى باشد و نباتى را نيز گويند بسيار تلخ و آن را به عربى حنظل خوانند .

فنو -

به فتح اول و ثانى و سكون واو به معنى فريب و غرور باشد و فريفته و مغرور را نيز گفته‌اند .

فنود -

به فتح اول بر وزن كبود ماضى فنودن است يعنى فريفته شد و مغرور گرديد و آرام گرفت و كسى را نيز گويند كه در گفتار و تكلم نمودن و رفتار توقف و تأنى نمايد و به ضم اول هم آمده است و به معنى ناله و زارى هم گفته‌اند و به اين معنى به جاى فا قاف نيز به نظر آمده است .

فنودن -

به ضم اول بر وزن ربودن به معنى فريفته شدن و مغرور گرديدن و آرام گرفتن و توقف نمودن در گفتار و رفتار باشد .

فنوده -

به ضم اول بر وزن گشوده به معنى فريفته شده و غره گرديده و آرام گرفته باشد .

فنور -

به ضم اول بر وزن حضور به معنى جدايى و از هم دور افتادن باشد .