تمطى خوانند و برف را نيز گويند و آن چيزيست كه در ايام زمستان از آسمان به مانند پنبهاى كه حلاجى مىكرده باشند و فروبارد و به كسر اول به معنى دمه باشد و آن بادى است كه در وقت باريدن برف به هم مىرسد .
فنجر -
بر وزن سنجر شخصى را گويند كه آلت مردى او بزرگ و گنده باشد .
فنجره -
بر وزن جندره به معنى فنجر است كه مرد ذكر بزرگ باشد .
فنجنگشت -
بر وزن و معنى پنجنگشت است و آن رستنى باشد كه به عربى ذو خمسهء اصابع و ذو خمسهء اوراق خوانند .
فنجنوش -
با نون بر وزن زردگوش ريم آهن مصنوعى باشد و به عربى خبث الحديد گويند و ساختن آن چنان است كه بگيرند ريم آهن را و سحق نمايند و در شراب انگورى بخيسانند تا چهارده روز بعد از آن خشك كرده باز بسايند و با روغن بادام بريان كنند باه را زياده كند .
فنجيدن -
بر وزن رنجيدن به معنى خميازه و خود را كشيدن باشد پيش از آن كه تب به هم رسد و آن را به عربى قشعريره و تمطى گويند و در حالت خمار شراب و خمار خواب نيز اين حالت به هم مىرسد .
فند -
به فتح اول و سكون ثانى و دال ابجد به معنى مكر و حيله و فريب و شيد و زرق و سخن بيهوده و بىفايده باشد و به معنى نقطه هم آمده است و خال را نيز گويند مطلقا خواه خال عارضى و خواه خال اصلى باشد و به كسر اول نام شاعرى است .
فندرسك -
به فتح اول و دال ابجد و راى قرشت و سكون ثانى و سين بىنقطه و كاف نام شهريست از ولايت استرآباد .
فندق -
به ضم اول و ثالث و سكون ثانى و قاف معروف است گويند عقرب از آن مىگريزد اگر مغز آن را با انجير و سداب بخورند زهر كار نكند و معرب آن بندق باشد و آن را فندقه نيز گويند و كنايه از لب معشوق هم هست .
فندق زدن -
آن باشد كه دست چپ را مشت سازند و سر انگشت سبابهء دست راست را به نوعى در ميان انگشت سبابه و وسطاى دست چپ زنند كه صداى از آن برآيد .
فندق سنجاب رنگ -
كنايه از زمين است .
فندق سيم -
كنايه از ستارههاى آسمانى باشد .
فندق شكستن -
كنايه از بوسه دادن باشد .
فنديره -
به كسر اول و ثالث و سكون ثانى و تحتانى و فتح راى قرشت سنگ گردى را گويند كه از سر كوه بغلطانند .
فنطافلون -
به فتح اول و سكون ثانى و طاى حطى به الف كشيده و كسر فا و لام به واو رسيده و به نون زده به لغت يونانى رستنى باشد كه آن را پنجنگشت خوانند .
فنك -
به فتح اول و ثانى و سكون كاف نام جانورى باشد بسيار موى كه از پوستش پوستين سازند و بعضى گويند نوعى از پوست باشد كه آن از سنجاب گرمتر و از سمور سردتر است و به معنى زالو هم آمده است و آن جانورى است كه خون از بدن آدمى بمكد و شمع مانندى را نيز گويند كه دزدان و شبروان بر دست گيرند هرگاه خواهند روشن شود دست را به جانب بالا تكانى بدهند و چون خواهند فرونشانند به جانب پايين و به فتح اول و سكون ثانى و كاف فارسى به معنى فلاكت و پريشانى و بىسر و سامانى باشد و نباتى را نيز گويند بسيار تلخ و آن را به عربى حنظل خوانند .
فنو -
به فتح اول و ثانى و سكون واو به معنى فريب و غرور باشد و فريفته و مغرور را نيز گفتهاند .
فنود -
به فتح اول بر وزن كبود ماضى فنودن است يعنى فريفته شد و مغرور گرديد و آرام گرفت و كسى را نيز گويند كه در گفتار و تكلم نمودن و رفتار توقف و تأنى نمايد و به ضم اول هم آمده است و به معنى ناله و زارى هم گفتهاند و به اين معنى به جاى فا قاف نيز به نظر آمده است .
فنودن -
به ضم اول بر وزن ربودن به معنى فريفته شدن و مغرور گرديدن و آرام گرفتن و توقف نمودن در گفتار و رفتار باشد .
فنوده -
به ضم اول بر وزن گشوده به معنى فريفته شده و غره گرديده و آرام گرفته باشد .
فنور -
به ضم اول بر وزن حضور به معنى جدايى و از هم دور افتادن باشد .