تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 670

مساهمون:

ص٦٧٠
عربى علتى باشد كه بعضى از اجزاى بدن سست شود و از كار باز مانند و فالج همان است .

فلجم -

با جيم بر وزن شلغم به معنى قفل و غلق در باشد يعنى زنجير دروازه و كليدان و به اين معنى با خاى نقطه‌دار هم هست .

فلخ -

به فتح اول و ثانى و سكون خاى نقطه‌دار به معنى ابتدا و اول هر كار باشد و به سكون ثانى پنبه‌دانه از پنبه بيرون كردن را گويند .

فلخم -

به فتح اول و ثانى و سكون ثالث و ميم به معنى فلاخن است كه آلت سنگ اندازى باشد و به فتح اول و ثالث و سكون ثانى و ميم مشتهء حلاجان را گويند و آن آلتى است از چوب كه بر زه كمان زنند تا پنبه حلاجى شود و قفل صندوق و غيره باشد و دخمه و مقبرهء گبران را نيز گفته‌اند .

فلخمان -

با ميم بر وزن بدخشان به معنى فلاخن است كه آلت سنگ‌اندازى باشد .

فلخمه -

به فتح اول و ثانى و ميم و سكون ثالث به معنى فلخمان است كه فلاخن باشد و به سكون ثانى و فتح ثالث دخمه و مقبره و گورخانهء كبران را گويند و قفل را نيز گفته‌اند و مشتهء حلاجان را هم مىگويند .

فلخميد -

ماضى فلخميدن باشد يعنى پنبه را حلاجى كرد .

فلخميدن -

به سكون ثانى بر وزن بركشيدن به معنى پنبه برزدن و پنبه حلاجى كردن باشد و به فتح اول و ثانى بر وزن نفهميدن هم آمده است .

فلخميده -

بر وزن پروريده به معنى حلاجى كرده شده باشد .

فلخود -

بر وزن فرمود به معنى پنبه‌دانه باشد و ماضى فلخودن هم هست يعنى پنبه‌دانه را از پنبه بيرون كرد و كسى را نيز گويند كه پنبه‌دانه را از پنبه بيرون مىكند .

فلخودن -

بر وزن فرمودن به معنى پنبه‌دانه از پنبه بيرون كردن باشد .

فلخوده -

بر وزن فرموده هر چيز را گويند كه آن را از غل و غش پاك و پاكيزه ساخته باشند عموما و پنبه‌اى كه آن را از پنبه‌دانه جدا كرده باشند خصوصا .

فلخيد -

بر وزن فهميد پنبه‌دان را گويند و ماضى فلخيدن هم هست يعنى پنبه‌دانه را از پنبه جدا كرد و كسى را نيز گويند كه پنبه‌دانه را از پنبه بيرون آورد و پنبه‌زن را هم مىگويند يعنى شخصى كه پنبه را حلاجى كند و به معنى پنبه زدن و حلاجى كردن هم گفته‌اند كه مصدر باشد و به معنى ماضى هم آمده است يعنى پنبه زد و حلاجى كرد .

فلخيدن -

بر وزن فهميدن به معنى پنبه‌دانه از پنبه برآوردن باشد و به معنى پنبه زدن و حلاجى كردن هم آمده است .

فلخيده -

بر وزن فهميده هر چيز را گويند كه آن را از غل و غش پاك ساخته باشند عموما و پنبه‌اى كه آن را از پنبه‌دانه جدا كرده باشند يعنى پنبه‌دانه را از آن برآورده باشند خصوصا .

فلذ -

به فتح اول و سكون ثانى و ذال نقطه‌دار در عربى به معنى بريدن و قطع كردن باشد و به كسر اول پاره‌هاى جگر و جگر اشتر را گويند .

فلرز -

به فتح اول و ثانى و سكون راى بىنقطه و زاى نقطه‌دار به معنى زله باشد و آن خوردنى و طعامى باشد كه در مهمانيها و عروسيها در كرباس پاره و دستمال بندند .

فلرزنگ -

به فتح اول و ثانى و زاى نقطه‌دار و سكون نون و كاف فارسى به معنى فلرز است كه خوردنى و طعامى باشد كه از مهمانيها برداشته به جاى ديگر برند .

فلشك -

به كسر اول و ثانى و سكون شين نقطه‌دار و كاف كوزه‌اى كه به جهت طفلان نقاشى كنند .

فلغند -

با غين نقطه‌دار بر وزن فرزند پرچين و خاربستى را گويند كه بر دور ديوار باغ و زراعت كنند و به ضم اول و سيم هم درست است و جا و محل خطرناكى را هم گفته‌اند از دريا كه كشتى را در آن خطر عظيم است و آن را به عربى فم الاسد خوانند .

فلفل در آتش افكندن -

كنايه از بيقرار ساختن باشد چه هرگاه عاشق خواهد كه معشوق را به خود مهربان كند به نوعى كه تا عاشق را نبيند آرام نگيرد اسمى چند بر فلفل خوانده بر آتش ريزد معشوق بيقرار گردد .

فلفل مون -

با ميم به واو كشيده و به نون زده پودنهء كوهى را گويند و آن نوعى از پودنه باشد و به جاى