تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 671

مساهمون:

ص٦٧١
نون راى قرشت هم به نظر آمده است .

فلفل مويه -

با ميم به واو رسيده و فتح تحتانى بيخ درخت فلفل است .

فلقراط -

به فتح اول و ثانى بر وزن سقرلاط نام پادشاهى بوده رومى .

فلك -

به معنى آسمان است و چوبى را نيز گويند كه تسمه در وسط آن قرار داده‌اند به جهت كف پاى زدن طفلان و بىادبان .

فلك اندازه كردن -

كنايه از بلند مرتبه شدن و بزرگى يافتن باشد .

فلك پرده بردارد -

يعنى قيامت قايم گردد .

فلك پروار -

كنايه از عرش است كه فلك اطلس باشد .

فلك سير -

كنايه از تند رفتار و تيزرو باشد خواه انسان و خواه حيوان ديگر .

فلك مكوكب -

كنايه از كرسى است كه فلك ثوابت و فلك البروج باشد .

فلماخن -

با ميم به الف كشيده به معنى فلاخن است و آن آلتى باشد كه از پشم بافند و بدان سنگ اندازند .

فلنجمشك -

بر وزن و معنى فرنجمشك است كه گياه بالنگو باشد و بعضى گويند تخم بالنگو است .

فلنجه -

به فتح اول و ثانى و جيم و سكون ثالث به معنى افلنجه است و آن تخمى باشد مانند خردل ليكن بسيار سرخ است نيكوترين وى آن بود كه چون در دست بمالند بوى سيب كند و در عطريات به كار برند .

فلنجيدن -

به فتح اول و ثانى بر وزن پسنديدن به معنى جمع كردن و اندوختن باشد .

فلوزه -

به ضم اول و ثانى به واو كشيده و فتح زاى نقطه‌دار ستونى و چوبى را گويند كه بدان خانه پوشند و با راى بىنقطه هم آمده است .

فله -

به فتح اول و ثانى مشدد و غير مشدد به معنى آغوز است كه شير اول حيوان نوزاييده باشد و به عربى لبا خوانند و ماستى را نيز گويند كه فى الحال بسته شود و كورماست را نيز فله مىگويند .

فليد -

به فتح اول و سكون تحتانى بر وزن رميد ماضى فليدن است يعنى بددل شد و دل بد كرد و چيزى را به عنف و زور در جايى فروبردن باشد چنان كه ريش گردد و زخم شود و به اين معنى به كسر اول هم آمده است .

فليفله -

به ضم اول و فتح ثانى و سكون ثالث و فا و لام هر دو مفتوح ميوهء درخت عود است و آن را ثمرة العود گويند و در لغت اندلس نانخواه را كه زنيان باشد فليفله خوانند .

فليق -

بر وزن خليق به معنى پيله باشد كه ابريشم از آن به هم مىرسد .

فليو -

به فتح اول و كسر ثانى و سكون ثالث و واو به معنى فلاد است كه بيهوده و بىفايده باشد .

فليوه -

به فتح اول و آخر كه واو باشد به معنى فليو است كه بىفايده و بيهوده و بىنفع باشد .

بيان شانزدهم در حرف فا با نون مشتمل بر بيست و چهار لغت و كنايت

فنا -

به فتح اول و ثانى به الف كشيده دارويى است كه آن را به فارسى روباه تربك خوانند و به عربى عنب الثعلب گويند .

فناروز -

با راى قرشت بر وزن نوآموز نام جايى و محلى است از سمرقند كه شراب آنجا به غايت نيكو مىشود .

فنج -

به فتح اول و سكون ثانى و جيم دبه خايه را گويند و به عربى مفتوق خوانند و به معنى زشت و قبيح نيز آمده است و به ضم اول نام شهرى است از ولايت زنگبار و دبه خايه را نيز گويند و به فتح اول و ثانى مارى را گويند كه آزار به كسى نرساند .

فنجا -

به فتح اول بر وزن تنها حالتى است كه آدمى را در وقت درآمدن تب واقع شود و آن خميازه و كش واكش و كمان‌كشى بدن باشد و به عربى قشعريره و
فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 671 | محمد حسين ابن خلف تبريزى ( برهان )