نون راى قرشت هم به نظر آمده است .
فلفل مويه -
با ميم به واو رسيده و فتح تحتانى بيخ درخت فلفل است .
فلقراط -
به فتح اول و ثانى بر وزن سقرلاط نام پادشاهى بوده رومى .
فلك -
به معنى آسمان است و چوبى را نيز گويند كه تسمه در وسط آن قرار دادهاند به جهت كف پاى زدن طفلان و بىادبان .
فلك اندازه كردن -
كنايه از بلند مرتبه شدن و بزرگى يافتن باشد .
فلك پرده بردارد -
يعنى قيامت قايم گردد .
فلك پروار -
كنايه از عرش است كه فلك اطلس باشد .
فلك سير -
كنايه از تند رفتار و تيزرو باشد خواه انسان و خواه حيوان ديگر .
فلك مكوكب -
كنايه از كرسى است كه فلك ثوابت و فلك البروج باشد .
فلماخن -
با ميم به الف كشيده به معنى فلاخن است و آن آلتى باشد كه از پشم بافند و بدان سنگ اندازند .
فلنجمشك -
بر وزن و معنى فرنجمشك است كه گياه بالنگو باشد و بعضى گويند تخم بالنگو است .
فلنجه -
به فتح اول و ثانى و جيم و سكون ثالث به معنى افلنجه است و آن تخمى باشد مانند خردل ليكن بسيار سرخ است نيكوترين وى آن بود كه چون در دست بمالند بوى سيب كند و در عطريات به كار برند .
فلنجيدن -
به فتح اول و ثانى بر وزن پسنديدن به معنى جمع كردن و اندوختن باشد .
فلوزه -
به ضم اول و ثانى به واو كشيده و فتح زاى نقطهدار ستونى و چوبى را گويند كه بدان خانه پوشند و با راى بىنقطه هم آمده است .
فله -
به فتح اول و ثانى مشدد و غير مشدد به معنى آغوز است كه شير اول حيوان نوزاييده باشد و به عربى لبا خوانند و ماستى را نيز گويند كه فى الحال بسته شود و كورماست را نيز فله مىگويند .
فليد -
به فتح اول و سكون تحتانى بر وزن رميد ماضى فليدن است يعنى بددل شد و دل بد كرد و چيزى را به عنف و زور در جايى فروبردن باشد چنان كه ريش گردد و زخم شود و به اين معنى به كسر اول هم آمده است .
فليفله -
به ضم اول و فتح ثانى و سكون ثالث و فا و لام هر دو مفتوح ميوهء درخت عود است و آن را ثمرة العود گويند و در لغت اندلس نانخواه را كه زنيان باشد فليفله خوانند .
فليق -
بر وزن خليق به معنى پيله باشد كه ابريشم از آن به هم مىرسد .
فليو -
به فتح اول و كسر ثانى و سكون ثالث و واو به معنى فلاد است كه بيهوده و بىفايده باشد .
فليوه -
به فتح اول و آخر كه واو باشد به معنى فليو است كه بىفايده و بيهوده و بىنفع باشد .
بيان شانزدهم در حرف فا با نون مشتمل بر بيست و چهار لغت و كنايت
فنا -
به فتح اول و ثانى به الف كشيده دارويى است كه آن را به فارسى روباه تربك خوانند و به عربى عنب الثعلب گويند .
فناروز -
با راى قرشت بر وزن نوآموز نام جايى و محلى است از سمرقند كه شراب آنجا به غايت نيكو مىشود .
فنج -
به فتح اول و سكون ثانى و جيم دبه خايه را گويند و به عربى مفتوق خوانند و به معنى زشت و قبيح نيز آمده است و به ضم اول نام شهرى است از ولايت زنگبار و دبه خايه را نيز گويند و به فتح اول و ثانى مارى را گويند كه آزار به كسى نرساند .
فنجا -
به فتح اول بر وزن تنها حالتى است كه آدمى را در وقت درآمدن تب واقع شود و آن خميازه و كش واكش و كمانكشى بدن باشد و به عربى قشعريره و