تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 669

مساهمون:

ص٦٦٩

فگانه -

به فتح اول و كاف فارسى بر وزن زمانه بچه‌اى را گويند كه پيش از زاييدن در شكم مادر مرده باشد يا پيش از وعده ساقط شود خواه از انسان باشد و خواه از حيوانات ديگر و با كاف عربى هم گفته‌اند و به كسر اول هم آمده است و به جاى نون ميم ديده شده است كه فكامه باشد .

فكز -

به فتح اول و سكون كاف عربى و زاى معجمه دودكش ديگدان و آتشدان حمام و بخارى را گويند و به فتح اول و كاف هم آمده است .

فكنده سر -

با كاف عربى و فتح سين بىنقطه كنايه از مراقبه كردن باشد و كنايه از خجل و منفعل و شرمنده نيز هست .

فكنده سرين -

كنايه از مربع و چارزانو نشستن باشد و كسى را نيز گويند كه چارزانو و مربع نشيند .

بيان پانزدهم در حرف فا با لام مشتمل بر پنجاه و پنج لغت و كنايت

فل -

به ضم اول و سكون ثانى به معنى نيلوفر باشد و به معنى بيخ نيلوفر هم آمده است و بعضى گويند بيخ نيلوفر هندى است و به عربى اصل النيلوفر الهندى خوانند و فاغيه همان است و چوب درخت آبى را نيز گويند و آبى ميوه‌ايست كه آن را به عربى سفر جل و به فارسى بهى خوانند و به فتح اول و تشديد ثانى در عربى به معنى شكستن و رخنه كردن و هزيمت دادن لشكر و قومى كه از لشكر منهزم شده باشند و شخصى كه از جنگ گريخته باشد و شكستهء دم تيغ را نيز گويند و به كسر اول و تشديد ثانى هم در عربى زمينى را گويند كه در آن هرگز باران نبارد و گياه نرويد .

فلات -

به فتح اول و ثانى به الف كشيده و به فوقانى زده تان و تانه را گويند و آن تارهايى باشد كه جولاهگان به جهت يافتن مهيا و آماده كرده باشند و در عربى دشت و بيابان را گويند .

فلاته -

به كسر اول و فتح آخر كه فوقانى باشد نوعى از حلوا است كه آن را با شير گوسفند پزند و در فارس آن را ميده خوانند و به ضم اول هم آمده است .

فلاخان -

به فتح اول و خاى نقطه‌دار بر وزن كلاخان به معنى فلاخن است و آن چيزى باشد كه از پشم يا ابريشم بافند و شبانان و شاطران بدان سنگ اندازند .

فلاخن -

به فتح اول و خاى معجمه به معنى فلاخان است كه آلت سنگ‌اندازى باشد .

فلاد -

بر وزن فساد به معنى بيهوده و بىفايده و بىنفع و عبث باشد .

فلاده -

به فتح اول بر وزن قلاده به معنى فلاده است كه بيهوده و بىفايده و بىنفع و عبث باشد و به ضم اول و كسر اول هم به نظر آمده است .

فلاسنگ -

به فتح اول و سين بىنقطه و سكون نون و كاف فارسى به معنى فلاخن است و آن چيزى باشد كه از پشم بافند و بدان سنگ اندازند .

فلاتن -

به فتح اول و سكون آخر كه نون باشد بر وزن تلاطم مخفف فلاطون است و او حكيمى بوده است در زمان عيسى عليه السلام .

فلاطوس -

به فتح اول و طاى حطى به واو كشيده و به سين مهمله زده نام حكيمى است و او استاد عذرا معشوقه وامق بوده و قصه وامق و عذرا به جهان مشهور است .

فلاطون -

مخفف افلاطون و آن حكيمى بوده مشهور و معروف در زمان عيسى و استاد ارسطوى معلم اول .

فلان -

به ضم اول و سكون آخر كه نون باشد شخصى مجهول و چيزى غير معروف باشد و به همان نيز همين معنى دارد و بيشتر با هم استعمال كنند .

فلان از فلان -

كنايه از لاف و گزاف كردن باشد .

فلاوه -

بر وزن كجاوه سرگشته و حيران و سرگردان را گويند .

فلج -

به فتح اول و سكون ثانى و جيم زنجير و كليدان در را گويند و آن را به عربى غلق خوانند و در