تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 668

مساهمون:

ص٦٦٨

فغند -

به فتح اول و ثانى بر وزن سمند به معنى از جاى برجستن باشد بر مثال آهو و به ضم اول و كسر اول هم همين معنى دارد .

فغنشور -

به ضم اول و فتح ثانى و سكون نون و شين نقطه‌دار به واو مجهول كشيده و به راى بىنقطه زده نام شهرى است از ملك چين و مردم آنجا به غايت خوب صورت و صاحب حسن مىشوند و جميع بتان و بتگران در آن شهر مىباشند و به فتح اول و ثانى هم آمده است .

فغواره -

به ضم اول و واو به الف كشيده بر وزن رخساره كسى را گويند كه از غايت دماغ و تكبر و نهايت غرور و تحير يا از بسيارى اندوه و ملال و دلتنگى و خجالت ساكت شده باشد و حرف نزند و معنى تركيبى اين لغت بت مانند است چه فغ بت را گويند و واره مانند را يعنى همچو جماد خاموش است .

فغياز -

با ياى حطى بر وزن دمساز به معنى عطا و بخشش باشد و به معنى شاگردانه هم هست و آن زرى باشد كه بعد از اجرت استاد به طريق انعام به شاگرد دهند و به معنى مژده و نويد هم آمده است چه فغيازى مژدگانى را گويند .

فغيازى -

بر وزن دمسازى به معنى شاگردانه و مژدگانى باشد ليكن به معنى شاگردانه به طريق مجاز است .

بيان سيزدهم در حرف فا با قاف مشتمل بر شش لغت و كنايت

فقاع گشودن -

كنايه از لاف زدن و تفاخر كردن و نازش نمودن باشد و به معنى آروغ زدن هم هست و آن بادى باشد با صدا كه از راه گلو برآيد .

فقاع مىگشايد -

يعنى تفاخر مىكند و لاف مىزند .

فقد -

به فتح اول و سكون ثانى و دال ابجد گياهى است دوايى كه آن را پنج انگشت مىگويند و در علت استسقا به كار آيد و بعضى گويند تخم پنج انگشت است و عربى است .

فقع -

به فتح اول و ثانى و سكون عين بىنقطه نوعى از سماروغ باشد و آن بيشتر در جاهاى نمناك و ديوارهاى حمام و زيرهاى خم شراب رويد گويند هر كه آن را در جنابت بخورد نسل وى منقطع شود و به معنى صراط هم آمده است در عربى .

فقعگان -

با عين بىنقطه و كاف فارسى بر وزن سليمان به معنى فخر و تفاخر و لاف و گزاف و نازش و خودستايى و خودنمايى باشد .

فقع گشودن -

به ضم اول و فتح ثانى به معنى فقاع گشودن است كه كنايه از لاف زدن و تفاخر كردن و نازش و خودنمايى و خودستايى نمودن و آروغ زدن باشد .

بيان چهاردهم در حرف فا با كاف فارسى و عربى مشتمل بر شش لغت و كنايت

فگار -

به كسر اول و كاف فارسى بر وزن شكار به معنى افكار است كه جراحت پشت چاروا باشد به سبب سوارى و بار بسيار كشيدن و به معنى زمين‌گير و به جا مانده و آرزو نيز آمده است .

فگال -

به كسر اول و كاف فارسى بر وزن جدال به معنى فكار است كه زخم شده و ريش گرديده باشد .