تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 666

مساهمون:

ص٦٦٦
كنايه از زنى است كه هرگز نزاييده و عقيمه باشد و زن پير را نيز گفته‌اند .

فسرده بيان -

به ضم اول و فتح باى ابجد كنايه از كسى است كه سخنان او خنك و بىمزه و پوچ و بيهوده باشد .

فسرده‌دل -

به ضم اول كنايه از مردم دل‌مرده و افسرده باشد و كنايه از مردم سخت‌دل و بىمهر هم هست .

فسره -

به كسر اول و فتح ثانى و ثالث به معنى لرزه باشد خواه از سرما و خواه از ترس و بيم .

فسطاط -

به فتح اول و سكون ثانى و طاى حطى به الف كشيده و به طاى ديگر زده به لغت رومى سراپرده را گويند و نام شهرى هم هست از ولايت مصر و شهر جامع را نيز گفته‌اند و بعضى گويند اين لغت حبشى است و به ضم اول است .

فسفسه -

به فتح هر دو فا بر وزن وسوسه به معنى اسپست باشد و آن علفى است كه به عربى رطبه و به تركى يونجه گويند و فصفصه معرب آن است .

فسليون -

به فتح اول و سكون ثانى و كسر لام و تحتانى به واو كشيده و به نون زده به يونانى تخمى است كه سبيوش و بزرقطونا باشد .

فسن -

بر وزن چمن مخفف فسان است و آن سنگى باشد كه كارد و شمشير را بدان تيز كنند و در عربى سنان را گويند و به معنى اول بر وزن شكن هم آمده است .

فسوجن -

به ضم اول و فتح جيم بر وزن ربودن نوعى از طعام باشد كه بيشتر مردم گيلان پزند و خورند .

فسوس -

به كسر اول و ثانى به واو مجهول رسيده و به سين بىنقطه زده به معنى بازى و ظرافت و سخر و لاغ باشد و به معنى دريغ و حسرت و تأسف هم آمده است و از راه بيرون شدن و بىراهى كردن را نيز گويند و با واو معروف نام شهريست كه پايتخت دقيانوس بوده .

فسوسيدن -

بر وزن نكوهيدن به معنى دريغ و تأسف و حسرت خوردن و مسخرگى و ظرافت كردن و از راه بيرون شدن و بىراهى كردن باشد .

فسون -

بر وزن جنون به معنى افسون است و آن كلماتى باشد كه افسونگران و عزايم خوانان و ساحران به جهت مقاصد خوانند و نويسند و مكر و حيله و تزوير را نيز گويند .

فسيله -

بر وزن وسيله گله و رمه و ايلخى اسب و استر و خر باشد و گلهء آهو و گاو را نيز گفته‌اند و به معنى شاخ درخت هم آمده است و عربان نهال درخت خرما را گويند .

بيان دهم در حرف فا با شين نقطه‌دار مشتمل بر هفت لغت

فش -

به فتح اول و سكون ثانى بىتشديد به معنى پريشان باشد و كاكل اسب را نيز گويند و به معنى شبه و نظير و مانند هم هست و آنچه از سر دستار به مقدار يك وجب به طريق طره و علافه گذارند و به معنى صدا و آواز گشودن بند جامه و زير جامه و آزار هم آمده است و پيرامون دهان را نيز گفته‌اند عموما و پيرامون و اطراف دهان اسب را خصوصا و به ضم اول يال و دم اسب را گويند و دنبالهء هر چيز را نيز مىگويند و به عربى ذنب خوانند و با تشديد ثانى در عربى بيرون آوردن به آواز چنگ و غير آن و زود دوشيدن شير و غير آن و قفل را بىكليد واكردن .

فشار -

به فتح اول بر وزن قطار به معنى فشردن و پاشيدن و ريختن و فشارنده باشد و به كسر اول نيز درست است و امر به فشردن هم هست يعنى بفشار .

فشاردن -

به معنى افشردن و فشردن باشد و خلانيدن و فروبردن چيزى را نيز گفته‌اند در جايى .

فشاع -

به كسر اول و ثانى به الف كشيده و به عين بىنقطه زده به معنى فاشرا باشد كه درخت تاك