شوكت و شكوه و عظمت باشد و به كسر اول و تخفيف ثانى به معنى سبقت و پيشى و به معنى بسيار و افزون و زياده باشد و افزونى و زيادتى كه دو حريف را با هم در نرد و شطرنج و امثال آن مىشود و به اين معنى با زاى نقطهدار هست و به معنى خوشمنش و خوشخوى و صاحب همت نيز آمده است .
فرهانج -
به فتح اول و سكون ثانى و ثالث به الف كشيده و به نون و جيم زده شاخ بزرگى را گويند كه از درخت ببرند تا شاخههاى ديگر برآيد و شاخ درختى را نيز گويند كه پيوند كنند به درخت ديگر و به معنى شاخ درخت انگورى است كه آن را در زير زمين كنند و از جاى ديگر تتمه آن را برآرند و آن را به عربى عكيس مىگويند با عين بىنقطه و كاف بر وزن نفيس و پيرامون دهان را نيز گويند از جانب بيرون و گرانى و سنگينى كه در خواب بر مردم افتد و عربان كابوس خوانند .
فرهت -
بر وزن شربت به معنى شأن و شوكت و شكوهمندى باشد .
فرهخت -
بر وزن سرسخت ماضى فرهختن است يعنى ادب گرديد و تأديب فرمود .
فرهختن -
به فتح اول و ثالث بر وزن برجستن به معنى تربيت كردن و ادب آموختن و تأديب نمودن باشد و به معنى آويختن هم آمده است و به كسر ثالث هم درست است .
فرهخته -
بر وزن برجسته به معنى ادب كرده و تأديب نموده باشد .
فرهست -
بر وزن بدمست به معنى جادو و جادويى و سحر و ساحرى باشد .
فرهمند -
به فتح اول و ثالث بر وزن سكلوند به معنى قريب و نزديك باشد و به معنى صاحب عقل و خردمند هم آمده است و به فتح اول و سكون ثانى هم گفتهاند كه بر وزن نقشبند باشد .
فرهنج -
بر وزن شطرنج به معنى علم و فضل و دانش و عقل و ادب است و كتابى را نيز گويند كه مشتمل باشد بر لغات فارسى و نام مادر كيكاوس هم هست و شاخ درختى را گويند كه آن را بخوابانند و خاك بر بالاى آن بريزند تا بيخ بگيرد و از آنجا بركنده به جاى ديگر نهال كنند و نام دوايى نيز هست كه آن را كشوت گويند و تخم آن را بزر الكشوت خوانند .
فرهنجد -
مضارع فرهنجيدن است يعنى ادب كند و تأديب نمايد .
فرهنجه -
بر وزن سرپنجه مردم باادب و خوشروى و نيكو صورت و سيرت را گويند .
فرهنجيدن -
بر وزن بر هم چيدن به معنى ادب كردن و تأديب نمودن باشد .
فرهنجيده -
بر وزن بر هم چيدن به معنى ادب كرده شده و تأديب پذيرنده باشد .
فرهنگ -
با كاف فارسى بر وزن و معنى فرهنج است كه علم و دانش و ادب و بزرگى و سنجيدگى و كتاب لغات فارسى و نام مادر كيكاوس باشد و شاخ درختى را نيز گويند كه در زمين خوابانيده از جاى ديگر سر برآورند و كاريز آب را نيز گفتهاند چه دهن فرهنگ جايى را مىگويند از كاريز كه آب بر روى زمين آيد .
فرهنگاخ -
با كاف فارسى به الف كشيده و به خاى نقطهدار زده به معنى ميانه و وسط باشد .
فرهنگ سار -
با سين بىنقطه به الف كشيده و به راى بىنقطه زده به معنى نسخ است و نسخ در لغت به معنى زايل كردن و باطل نمودن چيزى باشد و به اصطلاح اهل تناسخ عبارت از آنست كه چيزى صورتى كه دارد رها كند و صورت ديگر بهتر از آن صورت بگيرد مثلا صورت جماد رها كند و صورت نبات بگيرد و صورت نبات بگذارد صورت حيوان بگيرد و صورت حيوان رها كند صورت انسان قبول نمايد اين همه مراتب نسخ است .
فرهودى -
بر وزن محمودى كسى را گويند كه در دين و ملت و كيش و مذهب خود راست و درست و راسخ باشد .
فرهومند -
با ميم بر وزن افروزند مرد نورانى پاكيزه روزگار باشد .
فرهى -
به فتح اول و كسر ثانى مشدد و ثالث به تحتانى رسيده به معنى فر و شأن و شوكت و شكوه و عظمت و افزونى داشتن باشد .
فرهيختن -
بر وزن انگيختن به معنى ادب آموختن و تأديب و تربيت كردن و آويختن باشد .