به زمين كشيده شود و بعضى گويند مويى باشد كه از زير پوستين سر فرود آورده باشد و به معنى كاهلى و فروگذاشت و عطلت هم آمده است .
فرفت -
به فتح اول و فا بر وزن رحمت ريحانى است كه آن را شاهتره مىگويند .
فرفخيز -
به فتح اول و ثالث بر وزن رستخيز تخمى است كه آن را خرفه گويند و فرفح نيز خوانند و به عربى بقلة الحمقا گويند .
فرفر -
به فتح هر دو فا و سكون هر دو را به معنى زود و شتاب و تعجيل باشد و به تعجيل خواندن و به شتاب نوشتن را نيز گفتهاند و سخنى كه آن را به شتاب و تعجيل به كسى گويند و به معنى بادفر هم آمده است و آن چرمى باشد مدور كه طفلان ريسمانى در آن گذارند و در كشاكش آورند تا از آن صداى فرفرى ظاهر شود و بادزن را نيز گويند .
فرفر نوشتن -
كنايه از زود و به تعجيل و شتاب چيزى نوشتن باشد .
فرفروزان -
به فتح فاى اول و ضم فاى دويم به واو رسيده و زاى نقطهدار به الف كشيده و به نون زده رب النوع انسان را گويند كه پرورنده و پرورش كنندهء آدمى باشد .
فرفروك -
به فتح اول و ثالث و رابع به واو كشيده و به كاف زده به معنى بادفر باشد و آن چيزيست كه اطفال از چوب تراشند و ريسمانى بر آن پيچند و از دست گذارند تا به روى زمين گردان شود .
فرفره -
به فتح اول بر وزن غرغره به معنى فرفر است كه زود و تعجيل و شتاب در كارها و گفتها و نوشتها باشد و چرمى مدور كه اطفال ريسمانى در آن گذارند و در كشاكش آورند و بادزن را نيز گويند و كاغذ پارهاى را هم گفتهاند كه طفلان بر چوبى تعبيه كنند و به دست گيرند و رو به باد بايستند تا باد آن را به گردش درآورد .
فرفريوس -
به فتح اول و ضم ثالث و ياى حطى و سكون واو و سين بىنقطه نام حكيمى بوده جليس اسكندر .
فرفور -
به فتح اول بر وزن فغفور پرندهايست كه آن را تيهو گويند شبيه است به كبك ليكن كوچكتر از كبك مىشود و بعضى كرك را گفتهاند كه تركان بلدرچين و عربان صلوى خوانند و گوسفند فربه را هم مىگويند و به ضم اول كشك سياه باشد كه به تركى قراقروت خوانند .
فرفوريوس -
با تحتانى به واو كشيده و به سين بىنقطه زده همان فرفريوس است كه حكيمى بوده جليس اسكندر .
فرفوز -
بر وزن سردوز همان فرفور است كه تيهو باشد و آن مرغيست شبيه به كبك .
فرفوس -
بر وزن افسوس سنگى باشد سرخ رنگ ساييده آن جراحتها را سودمند باشد .
فرفه -
به فتح اول و ثالث به معنى خرفه باشد و آن تخمى است معروف كه به عربى بقلة الحمقا گويند و فرفخ معرب آنست .
فرفهن -
به فتح اول و ها بر وزن نسترن رستنى باشد كه آن را خرفه گويند و به عربى بقلة الحمقا خوانند و به سكون ها هم آمده است .
فرفير -
بر وزن شبگير به معنى فرفور است كه تيهو باشد و گوسفند فربه را نيز گويند و به معنى بنفشه هم آمده است و آن گلى باشد مشهور گويند به اين معنى عربى است .
فرفين -
به فتح اول و ثالث و سكون ثانى و تحتانى و نون به معنى پرپهن است كه خرفه باشد و به عربى بقلة الحمقا خوانند و بعضى گويند فرفين به فتح تحتانى معرب پرپهن است كه همان بقلة الحمقا فرفخ باشد .
فرفينه -
بر وزن چرمينه تخمى باشد كه آن را خرفه گويند .
فرفيون -
به كسر ثالث بر وزن سرنگون نام دوايى است كه آن را به عربى آكل نفسه و حافظ النحل و حافظ الاطفال گويند منافع بسيار دارد .
فرق -
به فتح اول و سكون ثانى و قاف ميان سر و كلهء آدمى باشد و در عربى تفرقه كردن و جدا نمودن را گويند و به ضم اول نام قرآن مجيد است و به كسر اول هم در عربى كله و رمهء گوسفند و گروه و جماعت آدمى و حصه و پارهء هر چيز باشد .
فرقور -
با قاف بر وزن مخمور به معنى فرفور است كه تيهو باشد و آن مرغى است شبيه به كبك .
فركامخ -
در اين لغت خلاف است صاحب فرهنگ