خصله خوانند .
فرشه -
به ضم اول و سكون ثانى و فتح ثالث به معنى اول فرش است كه آغوز و فله باشد و به كسر اول هم آمده است .
فرشيد -
با تحتانى مجهول بر وزن بخشيد نام برادر پيران ويسه است .
فرشيم -
بر وزن تسليم به معنى قسم و جزو باشد چنان كه گويند فرشيم اول و فرشيم دويم يعنى قسم اول و جزو دويم .
فرصاد -
به كسر اول و سكون ثانى و صاد بىنقطه به الف كشيده و به دال زده توت سفيد را گويند و آن در خاصيت قايم مقام انجير است اگر برگ آن را با برگ انجير سياه و برگ انگور در آب باران بجوشانند و موى را بدان بشويند سياه گرداند .
فرطوس -
به فتح اول و ضم طاى حطى بر وزن محبوس نام مبارزى است از لشكر افراسياب و ضابط چغان بوده كه موضعى است از تركستان .
فرع خوران خاك -
با عين بىنقطه كنايه از آدميان است .
فرعون -
به كسر اول و فتح عين و سكون ثانى و واو و نون به زبان عبرى لقب و ليد بن مصعب است و او اول فراعنه مصر بوده به معنى متكبر و سركش باشد .
فرغ -
به فتح اول و سكون ثانى و غين نقطهدار جوجه و بچهء مرغ خانگى را گويند .
فرغار -
بر وزن سرشار به معنى خيسانيده و نيكتر شده و سرشته گرديده و آغشته باشد و نام تركى كه افراسيابش به جاسوسى فرستاده بود تا معلوم كند كه رستم چه مقدار لشكر دارد .
فرغاريدن -
به وزن سر خاريدن چيزى را خوبتر كردن و خيسانيدن در آب و غيره و به هم سرشتن و آغشته كردن باشد .
فرغانج -
به فتح اول و سكون ثانى و ثالث به الف كشيده و به نون و جيم زده ماده گاو فربه پرگوشت را گويند و ماده الاغ فربه را نيز گفتهاند و با جيم فارسى هم به نظر آمده است و بعضى گويند اين لغت تركى است .
فرغانه -
بر وزن پروانه نام ولايتى است از ملك ماوراء النهر ما بين سمرقند و چين كه آن را اندكان گويند و معرب آن اندجان است و نام كوهى هم هست كه مردم گياه در آن كوه مىشود و آن رستنى باشد كه عربان يبروج الصنم خوانند و نام شعبهايست از موسيقى كه آن را نهادندك مىخوانند .
فرغر -
به فتح اول و ثالث بر وزن صرصر خشك رودى را گويند كه سيلاب از آنجا گذشته باشد و در هر جايى از آن قدرى آب ايستاده باشد و به معنى جوى آب هم آمده است و شمر را نيز گويند كه عربان غدير خوانند .
فرغرده -
بر وزن پرورده آغشته و به هم سرشته را گويند .
فرعن -
بر وزن كردن جوى نوى را گويند كه تازه احداث كرده باشند و آب در آن روان كنند .
فرغند -
بر وزن فرزند گياهى است كه بر درخت پيچد و به عربى عشقه گويند و چيزى پليد و گنديده و بدبوى و متعفن و ناخوش را نيز گفتهاند و به اين معنى با زاى فارسى هم آمده است .
فرغنده -
بر وزن شرمنده به معنى فرغند است كه گياه عشقه و چيزى بدبوى و ناخوش و گنده باشد .
فرغور -
بر وزن زنبور به معنى تيهو باشد و آن پرندهايست مانند كبك ليكن از كبك كوچكتر است و به معنى جل هم آمده است و آن پرندهاى باشد كاكلدار شبيه به گنجشك و اندكى از گنجشك بزرگتر است و غوك را نيز گويند كه وزق باشد و به عربى ضفدع خوانند .
فرغوك -
با واو مجهول بر وزن مفلوك به معنى خاموش و تنزده باشد و تأخير و تكاسل و كاهلى در كارها را نيز گويند .
فرغول -
با واو مجهول بر وزن معقول به معنى غفلت و غافل شدن و تأخير و درنگ و كاهلى در كارها باشد .
فرغوى -
به كسر اول و سكون ثانى بر وزن دلجوى مرغى است كوچك از جنس باشه كه بدان شكار كنند و به تركى قرغو گويند .
فرغيش -
بر وزن درويش به معنى كهنه و فرسوده باشد و پوستين را نيز گويند كه از كهنگى موى گريبان و دامن و سرهاى آستين آن ريخته باشد و بعضى گويند پوستين كهنه باشد كه موى آن از درازى