درياها و رودخانههاى بزرگ كه كشتى و سنبك در آنجا بايستند و از آنجا راهى شوند و به فتح اول بزرگ را گويند كه در مقابل كوچك است .
فرژ -
به ضم اول و ثانى و سكون زاى فارسى گياهى باشد در غايت تلخى كه دفع مرض كناك كه آن پيچش و زحير است كند و درد شكم را نافع باشد و آن را از ملك چين آورند و بعضى گويند وج است كه آن را اكر تركى و گياه تركى خوانند و بعضى گويند ريوند است و آن دارويى باشد مشهور به جهت اسهال آوردن و به فتح اول هم آمده است .
فرزام -
با زاى نقطهدار بر وزن سرسام به معنى لايق و سزاوار و درخور باشد .
فرزان -
به فتح اول بر وزن لرزان به معنى علم و حكمت و دانش و استوارى باشد و به كسر اول فرزين شطرنج را گويند و آن مهرهاى باشد از جمله مهرههاى شطرنج و آن به منزلهء وزير است .
فرزانه -
با زاى نقطهدار بر وزن پروانه به معنى حكيم و دانشمند و عالم و عاقل باشد و نزد محققين آن كه مجرد و مطلق العنان باشد .
فرزبود -
به فتح اول و باى ابجد بر وزن كرم سود به معنى حكمت باشد كه آن دريافتن افضل معلومات است به افضل علم .
فرزد -
به ضم اول و ثانى و سكون ثالث و دال ابجد سبزهايست در نهايت سبزى و تازگى و ترى و آن را فريز نيز گويند و بعضى گويند سبزهاى باشد كه در روى آبهاى ايستاده به هم مىرسد و در تابستان و زمستان سبز و خرم مىباشد .
فرزند آب -
به كسر دال ابجد كنايه از حيوانات آبى باشد و حباب را نيز گويند و آن شيشه مانندى است كه به وقت باريدن باران بر روى آب به هم مىرسد .
فرزند آفتاب -
به كسر دال كنايه از لعل و ياقوت و جواهر كانى باشد .
فرزند خاور -
كنايه از آفتاب جهانتاب است .
فرزند شاد -
به فتح اول و ثالث و سكون ثانى و رابع و شين نقطهدار به الف كشيده و به دال بىنقطه زده به معنى مراقبه است كه سر به جيب فروبردن درويشان صاحب حال باشد .
فرزو -
به فتح اول و سكون ثانى و ثالث به واو كشيده به معنى فرزبود است كه حكمت باشد و آن در يافتن افضل معلومات است به افضل علم .
فرزه -
به فتح اول بر وزن هبرزه به معنى فرزد است كه نوعى از سبزهء تر و تازه باشد كه آن را فريز مىگويند و به ضم اول كنار رودخانه و دريا است كه محل عبور كشتيها باشد .
فرساد -
بر وزن فرهاد حكيم و دانشمند را گويند .
فرسان -
به فتح اول بر وزن ترسان نام جانوريست كه از پوست آن پوستين سازند .
فرساى -
به فتح اول و سكون ثانى و ثالث به الف كشيده و به تحتانى زده به معنى محوكننده و كهنه كننده و به پاى كوبنده باشد و امر به فرسودن هم هست يعنى كهنه كن و محوساز و در پاى بمال .
فرسانيده -
به كسر ياى حطى و فتح دال ابجد چيزى باشد كه به سببى از اسباب مانند رسيدن آسيبى و مكروهى و يا به كثرت دست خوردن و پايمال شدن و يا شدت غم و اندوه مفرط و يا مرور ايام و طول زمان ضرر و نقصان و خرابى تمام بدان رسيده باشد .
فرسب -
به فتح اول و ثانى و سكون ثالث و باى ابجد و باى فارسى هر دو آمده است به معنى شاه تير و آن چوب بزرگى باشد كه بام خانه را بدان پوشند و جامهاى الوان را نيز گويند كه در ايام عيد و نوروزهاى جشن به جهت زينت و آرايش بر در و ديوار و دكانها و سقف خانهها كشند .
فرست -
به فتح اول و ثانى و سكون ثالث و فوقانى جادويى و ساحرى را گويند .
فرستاده -
به كسر اول و ثانى پيغمبر و رسول را گويند و چيزى را نيز گويند كه شخصى به جهت شخصى بفرستد .
فرستو -
به فتح اول و ثانى بر وزن ارسطو به معنى پرستوك باشد و به عربى خطاف گويند و به كسر اول و ثانى هم گفتهاند .
فرستوك -
به فتح اول بر وزن و معنى پرستوك است كه خطاف باشد به كسر اول و ثانى هم گفتهاند .
فرستوه -
به ضم اول و كسر ثانى و سكون ثالث و فوقانى به واو كشيده و بهازده نام پادشاه فغنشور است و آن شهرى است از ملك چين و مردم آنجا