تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 653

مساهمون:

ص٦٥٣
سكون ثالث و راى بىنقطه به واو كشيده و به زاى نقطه‌دار زده نام پرده‌ايست از موسيقى و صوتى از مصنفات باربد و به قول شيخ نظامى نام لحن بيست و هفتم است از سى لحن باربد .

فرخ زاد -

با زاى نقطه‌دار به الف كشيده و به دال بىنقطه زده به معنى مبارك زاد باشد چه فرخ به معنى مبارك آمده است و نام فرشته‌اى هم هست موكل بر زمين .

فرخسته -

به فتح اول و ثالث بر وزن سربسته به معنى خسته و بر زمين كشيده باشد .

فرخش -

به فتح اول و ثانى بر وزن بدخش به معنى كفش اسب و استر و گاو و ديگر چهارپايان باشد .

فرخشته -

بر وزن برگشته نانى باشد كوچك كه از خمير سازند و درون آن را از مغز بادام و پسته و لوزينهاى ديگر پر كنند و بر روى تابه پزند و شيره قند بر آن ريخته بخورند و آن را به عربى قطايف خوانند و به معنى بر زمين كشيده هم آمده است .

فرخشور -

به فتح اول و ثانى بر وزن سقنقور پيغمبر و رسول را گويند .

فرخشه -

به فتح اول و ثالث و رابع به معنى فرخشته است كه نان كوچك پر مغز پسته و لوزينه باشد و بعضى گويند نانى است كه از نشاسته و لوزينه پزند و به عربى قطيفه خوانند و بعضى ديگر گويند فرخشه رشتهء قطايف است .

فرخميد -

بر وزن شنبليد ماضى فرخميدن است يعنى پنبه‌دانه را از پنبه جدا كرد و حلاجى نمود .

فرخميدن -

بر وزن پروريدن به معنى پنبه‌دانه از پنبه برآوردن و حلاجى كردن باشد .

فرخميده -

بر وزن شنبليله يعنى پنبه‌دانه را از پنبه جدا كرده و حلاجى نمود .

فرخنج -

بر وزن شطرنج به معنى باطل و عبث و بىماحصل باشد و عيش و طرب و سود و نفع و حصه و نصيب و ناز و غمزه را نيز گفته‌اند .

فرخنده -

به ضم ثالث و فتح دال ابجد به معنى مبارك و ميمون باشد .

فرخو -

به فتح اول و ثالث بر وزن پرتو پيراستن درخت تاك و غيره و بريدن شاخهاى زيادتى آن را گويند و به معنى پاك كردن كشت و زراعت و باغ از خس و خاشاك هم هست .

فرخواگ -

با واو معدوله و كاف فارسى بر وزن افلاك قليه و گوشتابه را گويند كه بر بالاى آن تخم‌مرغ بريزند و بخورند چه فر به معنى بالا و خواك تخم‌مرغ را گويند .

فرخور -

با واو معدوله بر وزن صرصر گذرگاه آب را گويند و بر وزن فغفور هم به معنى گذرگاه آب باشد و هم بچهء تيهو را گويند و آن پرنده‌ايست كوچكتر از كبك .

فرخوى -

به فتح اول و سكون ثانى و ضم ثالث و سكون رابع و تحتانى به معنى خلق به ضم خاى نقطه‌دار باشد و اخلاق جمع آنست .

فرخويدن -

به فتح اول و ثالث و سكون ثانى بر وزن بردميدن پيراستن درخت تاك و غير آن باشد يعنى بريدن شاخهاى زيادتى آن را .

فردخانه -

بر وزن سردخانه خانه‌اى باشد كه مردم غريب از راه رسيده در آنجا فرود آيند و خلوت را نيز گويند و آن خانه‌اى باشد كه در خانقاه سازند يعنى چله‌خانه و آن خانهء كوچكى باشد كه مردم در آن به چله نشينند .

فردر -

بر وزن زرگر چوب بزرگ گنده‌اى باشد كه در پس در كوچه نهند تا در گشوده نگردد .

فردره -

بر وزن مجمره به معنى فردر است كه چوب گندهء پس در كوچه باشد و به اين معنى با زاى نقطه‌دار هم آمده است .

فردفر -

با فا بر وزن كفشگر رب النوع انسان را گويند يعنى پرورندهء او را .

فردوس -

به كسر اول و ثالث و سكون ثانى و واو و سين بىنقطه بهشت را گويند و باغ انگور را نيز گفته‌اند .

فردين -

بر وزن پروين مخفف فروردين است كه ماه اول باشد از سال و بودن آفتاب است در برج حمل و آن برج اول است از دوازده برج فلك .

فرز -

به كسر اول و سكون ثانى و زاى نقطه‌دار سبزه باشد در غايت خوبى و ترى و تازگى و نام مهره‌اى هم هست از مهره‌هاى شطرنج و آن به منزلهء وزير است و به ضم اول به معنى اول هم هست كه سبزهء تر و تازه باشد به معنى غلبه و زيادتى و به معنى كنار