فرتاش -
با تاى قرشت بر وزن پرخاش به معنى وجود است كه در برابر عدم باشد .
فرتوت -
با تاى قرشت بر وزن مربوط پير سالخورده و خرف شده و از كار رفته را گويند .
فرتود -
با واو مجهول بر وزن محمود به معنى فرتوت است كه پير سالخورده و از كار افتاده و خرف باشد .
فرتور -
به فتح اول و ثالث و سكون ثانى و رابع و راى قرشت به معنى عكس باشد و با رابع مجهول بر وزن مخمور نيز همين معنى دارد كه عكس باشد .
فرتوك -
بر وزن مفلوك به معنى پرستو است و آن مرغى باشد كه به عربى خطاف گويند .
فرج -
به فتح اول بر وزن و معنى ارج است كه به معنى قدر و قيمت و مرتبه و حد باشد و در عربى به معنى شكافتن و وابردن اندوه و شكاف چيزى و سوراخ پس و پيش آدمى و جاى ترس و بيم و ما بين هر دو پاى اسب باشد .
فرجاد -
با جيم بر وزن فرهاد به معنى فاضل و دانشمند باشد .
فرجار -
با جيم معرب پرگار است و آن آلتى باشد كه بدان دايره كشند .
فرجام -
بر وزن و معنى انجام است كه به معنى انتها و آخر باشد .
فرجامگاه -
با كاف فارسى بر وزن بهرام شاه به معنى گور است كه قبر باشد و آن جايى است كه آدمى را بعد از رحلت از دنيا در آنجا نهند .
فرجد -
به وزن ابجد پدر جد را گويند كه پدر سيم است خواه مادرى باشد خواه پدرى .
فرجمند -
بر وزن و معنى ارجمند است كه صاحب و خداوند قدر و مرتبه باشد و به معنى زيبايى هم آمده است .
فرجود -
بر وزن مقصود به معنى معجزه و اعجاز باشد و اعجاز خلاف عادتى است كه از انبيا و كرامات از اوليا به ظهور مىرسد .
فرخ -
به فتح اول و ضم ثانى مشدد و خاى نقطهدار ساكن به معنى مبارك و خجسته و ميمون باشد و به معنى زيباروى هم آمده است چه اصل اين لغت فررخ است فر به معنى زيبا و رخ روى را گويند و نام روز دويم است از خمسهء مستسرقهء سالهاى ملكى و به فتح اول و ثانى ساكن در عربى جوجهء مرغ خانگى باشد و شاخ تازه را نيز گويند كه از تخم و دانه سر برآورده باشد و نزديك به آن شده كه دو سه شاخ شود .
فرخا -
با خاى نقطهدار بر وزن فردا به معنى فراخى و گشادگى باشد و محنت و سختى و المى را نيز گويند كه بر كسى واقع شود .
فرخاد -
به روزن فرهاد به معنى غالب باشد كه نقيض مغلوب است .
فرخار -
بر وزن سرشار نام شهرى است منسوب به خوبان و صاحب حسنان و نام بتخانه و بتكدهاى هم هست و به معنى آرايش و آراستگى هر چيز باشد و چند شهر فرخار نام هست .
فرخاش -
بر وزن و معنى پرخاش است كه جنگ و جدال و خصومت و ناورد باشد .
فرخاك -
بر وزن افلاك به معنى موى بىخم و چم و فروهشته و بىحركت باشد يعنى مويى كه درهم پيچيده و مجعد نباشد همچو زلفهاى عملى زنان و با كاف فارسى به معنى گوشتابه و قليهايست كه بر بالاى آن تخممرغ ريزند چه فر به معنى بالا و خاك تخممرغ را گويند .
فرخال -
بر وزن يخچال به معنى اول فرخاك است كه مويى باشد بىحركت و بىشكن و فروهشته .
فرختار -
به كسر اول و ضم ثانى و سكون ثالث و فوقانى به الف كشيده و به راى قرشت زده به معنى فروشنده باشد يعنى شخصى كه چيزى مىفروشد .
فرخچ -
به فتح اول و ثانى و سكون ثالث و جيم فارسى كفل اسب و ديگر حيوانات را گويند و به معنى زشت و نازيبا هم گفتهاند و به معنى رشوت و پاره نيز آمده است و با جيم هم درست است .
فرخجسته -
به ضم ثالث و فتح جيم و سكون سين به معنى مبارك و ميمون باشد و نام نوعى از گل است و مطرب و سازنده را نيز گويند .
فرخجى -
به فتح اول و ثانى و سكون ثالث و جيم به تحتانى كشيده به معنى پلشتى و زشتى و زبونى و بدى باشد .
فرخ روز -
به فتح اول و ضم ثانى با تشديد و