تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 652

مساهمون:

ص٦٥٢

فرتاش -

با تاى قرشت بر وزن پرخاش به معنى وجود است كه در برابر عدم باشد .

فرتوت -

با تاى قرشت بر وزن مربوط پير سالخورده و خرف شده و از كار رفته را گويند .

فرتود -

با واو مجهول بر وزن محمود به معنى فرتوت است كه پير سالخورده و از كار افتاده و خرف باشد .

فرتور -

به فتح اول و ثالث و سكون ثانى و رابع و راى قرشت به معنى عكس باشد و با رابع مجهول بر وزن مخمور نيز همين معنى دارد كه عكس باشد .

فرتوك -

بر وزن مفلوك به معنى پرستو است و آن مرغى باشد كه به عربى خطاف گويند .

فرج -

به فتح اول بر وزن و معنى ارج است كه به معنى قدر و قيمت و مرتبه و حد باشد و در عربى به معنى شكافتن و وابردن اندوه و شكاف چيزى و سوراخ پس و پيش آدمى و جاى ترس و بيم و ما بين هر دو پاى اسب باشد .

فرجاد -

با جيم بر وزن فرهاد به معنى فاضل و دانشمند باشد .

فرجار -

با جيم معرب پرگار است و آن آلتى باشد كه بدان دايره كشند .

فرجام -

بر وزن و معنى انجام است كه به معنى انتها و آخر باشد .

فرجامگاه -

با كاف فارسى بر وزن بهرام شاه به معنى گور است كه قبر باشد و آن جايى است كه آدمى را بعد از رحلت از دنيا در آنجا نهند .

فرجد -

به وزن ابجد پدر جد را گويند كه پدر سيم است خواه مادرى باشد خواه پدرى .

فرجمند -

بر وزن و معنى ارجمند است كه صاحب و خداوند قدر و مرتبه باشد و به معنى زيبايى هم آمده است .

فرجود -

بر وزن مقصود به معنى معجزه و اعجاز باشد و اعجاز خلاف عادتى است كه از انبيا و كرامات از اوليا به ظهور مىرسد .

فرخ -

به فتح اول و ضم ثانى مشدد و خاى نقطه‌دار ساكن به معنى مبارك و خجسته و ميمون باشد و به معنى زيباروى هم آمده است چه اصل اين لغت فررخ است فر به معنى زيبا و رخ روى را گويند و نام روز دويم است از خمسهء مستسرقهء سالهاى ملكى و به فتح اول و ثانى ساكن در عربى جوجهء مرغ خانگى باشد و شاخ تازه را نيز گويند كه از تخم و دانه سر برآورده باشد و نزديك به آن شده كه دو سه شاخ شود .

فرخا -

با خاى نقطه‌دار بر وزن فردا به معنى فراخى و گشادگى باشد و محنت و سختى و المى را نيز گويند كه بر كسى واقع شود .

فرخاد -

به روزن فرهاد به معنى غالب باشد كه نقيض مغلوب است .

فرخار -

بر وزن سرشار نام شهرى است منسوب به خوبان و صاحب حسنان و نام بتخانه و بتكده‌اى هم هست و به معنى آرايش و آراستگى هر چيز باشد و چند شهر فرخار نام هست .

فرخاش -

بر وزن و معنى پرخاش است كه جنگ و جدال و خصومت و ناورد باشد .

فرخاك -

بر وزن افلاك به معنى موى بىخم و چم و فروهشته و بىحركت باشد يعنى مويى كه درهم پيچيده و مجعد نباشد همچو زلفهاى عملى زنان و با كاف فارسى به معنى گوشتابه و قليه‌ايست كه بر بالاى آن تخم‌مرغ ريزند چه فر به معنى بالا و خاك تخم‌مرغ را گويند .

فرخال -

بر وزن يخچال به معنى اول فرخاك است كه مويى باشد بىحركت و بىشكن و فروهشته .

فرختار -

به كسر اول و ضم ثانى و سكون ثالث و فوقانى به الف كشيده و به راى قرشت زده به معنى فروشنده باشد يعنى شخصى كه چيزى مىفروشد .

فرخچ -

به فتح اول و ثانى و سكون ثالث و جيم فارسى كفل اسب و ديگر حيوانات را گويند و به معنى زشت و نازيبا هم گفته‌اند و به معنى رشوت و پاره نيز آمده است و با جيم هم درست است .

فرخجسته -

به ضم ثالث و فتح جيم و سكون سين به معنى مبارك و ميمون باشد و نام نوعى از گل است و مطرب و سازنده را نيز گويند .

فرخجى -

به فتح اول و ثانى و سكون ثالث و جيم به تحتانى كشيده به معنى پلشتى و زشتى و زبونى و بدى باشد .

فرخ روز -

به فتح اول و ضم ثانى با تشديد و