بيان ششم در حرف فا با راى بىنقطه مشتمل بر سيصد و نوزده لغت و كنايت
فر -
به فتح اول و سكون ثانى به معنى شأن و شوكت و رفعت و شكوه و سنگ و هنگ باشد و به معنى نور هم گفتهاند چه مردم نورانى را فرمند و فرهومند گويند و به معنى برازش و برازندگى و زيبا و زيبايى و زيبندگى نيز آمده است و سيلاب را هم گويند و به معنى مطلق پر باشد اعم از پر مرغ خانگى و پر مرغان ديگر و با تشديد ثانى در عربى به معنى گريختن و گريزان شدن باشد و به ضم اول كتابخانهء يهودان را مىگويند .
فرا -
بر وزن سرا به معنى سوى و طرف و جانب و كنج و گوشه باشد و به معنى پيش و پيشتر و ميان و وسط هم آمده است و به معنى بالا و بلندى و قريب و بعيد يعنى دور و نزديك هم هست و به معنى بر و در كه به عربى على و فى خوانند و به معنى همه و مجموع و زيادت و اخذ كردن و ستانيدن هم آمده است و با تشديد ثانى به لغت عربى به معنى گريختن و گريزان شدن باشد .
فرابرز -
به فتح اول و ضم باى ابجد و سكون راى قرشت و زاى هوز نام پهلوانى بوده ايرانى از سپهداران و رايزنان دارا و او مردى بود كه پيوسته دارا در كارها به او مشورت كردى و او را به جنگ اسكندر رخصت نداد .
فراته -
به ضم اول و فتح تاى قرشت آب انگور است كه نشاسته و آرد گندم در آن ريزند و چندان بجوشانند كه به قوام آيد و سخت شود و آن را بر رشتهاى كه مغز بادام يا مغز جوز كشيده باشد مانند شمع بريزند و آن را در آذربايجان باسدق گويند به ضم دال ابجد .
فراتين -
با تاى قرشت بر وزن سلاطين سخن و گفتار آسمانى باشد چه فراتين نواد به معنى آسمانى زبان است به لغت زند و استاد و نواد زبان را گويند به فتح نون .
فراخ -
به فتح اول و ثانى به الف كشيده و به خاى نقطهدار زده به معنى گشاد است و به معنى بسيار هم آمده است و به كسر اول در عربى جمع فرخ است كه جوجهء مرغ خانگى باشد .
فراخا -
به فتح اول و ثانى و رابع به الف كشيده به معنى فراخ و گشادگى باشد و محل فراخى و گشادگى را نيز گويند يعنى چيزى كه فراخى و گشادگى قايم به اوست .
فراخ آستين -
كنايه از جوانمرد و صاحب همت و كريم و بخشنده باشد .
فراختن -
به فتح اول بر وزن نواختن به معنى افراختن است كه بلند ساختن و بالا بردن باشد .
فراخ دست -
به فتح اول و دال ابجد به معنى فراخ آستين است كه جوانمرد و صاحب همت و بخشنده و كريم باشد .
فراخ دهن -
به فتح دال و ها كنايه از بسيارگو و پوچگو و هرزه چانه و بدزبان است .
فراخ رفتن -
كنايه از بشتاب و تعجيل رفتن باشد .
فراخ رو -
به فتح راى بىنقطه به تعجيل و شتاب رونده را گويند و كنايه از كسى است كه از حد خود بيرون رود و مسرت و هرزه خرج را نيز گويند و به ضم راى قرشت مردم گشادهرو و شكفته و خندان باشد و كسى پيوسته به عيش و عشرت گذارند و با مردم خوش خلقى كند .
فراخنا -
با نون بر وزن هزارپا به معنى فراخا است كه فراخى و گشادگى و محل فراخى و گشادگى باشد .
فراخور -
با واو معدوله بر وزن تفاخر به معنى شايسته و لايق و سزاوار باشد .
فراخيدن -
بر وزن دوانيدن موى در بدن برخاستن و راست ايستادن باشد و به معنى از هم جدا كردن هم هست .
فرادر -
به فتح اول بر وزن برادر چوبى را گويند كه در پس دراندازند .
فرارون -
با راى بىنقطه بر وزن فلاطون كسى را و