تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 648

مساهمون:

ص٦٤٨
و پخش است و در عربى شعله ماه را گويند كه مهتاب باشد .

فخرز -

به فتح اول و كسر راى بىنقطه بر وزن هرگز به معنى فربه و قوى هيكل و مرطوبى باشد .

فخفره -

به فتح اول و فا بر وزن مجمره سبوس آدر گندم و آرد جو را گويند .

فخفور -

بر وزن معنى فغفور است كه پادشاه چين است هر كه باشد .

فخلمه -

به فتح اول و لام و ميم و سكون ثانى مشتهء حلاجان را گويند و آن آلتى است از چوب كه بر زه كمان زند تا پنبه حلاجى شود .

فخم -

به فتح اول و سكون ثانى و ميم چادرى باشد كه نثارچينان بر سر دو چوب بندند تا بدان از هوا نثار بربايند و چادر شبى را نيز گفته‌اند كه در زير درخت ميوه‌دار نگاه دارند و درخت را بتكانند تا ميوه در آن جمع شود .

فخمده -

به فتح اول و ثانى بر وزن زننده پنبه‌اى را گويند كه پنبه‌دانه از آن برآورده باشند .

فخميد -

بر وزن فهميد ماضى فخميدن است يعنى پنبه را از پنبه‌دانه جدا كرد و بيرون آورد .

فخميده -

بر وزن فهميده پنبه را گويند كه پنبه دانه آن را جدا كرده و برآورده باشند و هنوز حلاجى نكرده باشند .

فخن -

به فتح اول و سكون ثانى و نون ميان و درون باغ را گويند و وسط حقيقى باغ را نيز گفته‌اند و به فتح اول و ثانى هم درست است .

فخيز -

بر وزن تميز به معنى مهميز است و آن آهنى باشد سر تيز كه بر پاشنه كفش و موزه نصب كنند .

بيان پنجم در حرف فا با دال ابجد مشتمل بر هفت لغت

فدا -

به كسر اول عوض و بدلى را گويند كه خود را يا ديگرى را بدان برهانند و نجات دهند .

فدايى -

بر وزن رضايى كسى را گويند كه دانسته مرتكب امرى شود به رغبت و رضاى خود كه سلب حيات را لازم داشته باشد نه به اكراه و زور و يا به حكم پادشاه و شيخى و عاشق و دزد و خونى را نيز گويند .

فدرنجك -

با راى قرشت و جيم بر وزن فرزندك ديوى است كه در خواب آدمى را فروگيرد و حكما گويند ماده سوادييست كه در خواب چنان نمايد و آن را به عربى كابوس و عبد الجنه خوانند و پيرامون دهان را نيز گفته‌اند از طرف بيرون .

فدرنگ -

با راى قرشت بر وزن خرچنگ چوبى باشد كمند و سطبر و قوى كه در پس در كوچه اندازند تا در گشوده نگردد و چوبى كه كازران بر جامه زنند و جامه را بدان تاب دهند و بيفشارند و چوبى را نيز گويند كه دقاقان جامه را بدان كوبند و در خانه‌ها زنان به رخت پوشيدنى و غيره زنند و ته كنند و آن را جندره و رخت‌مال خوانند و كنايه از قرمساق و ديوث هم هست و به زبان ماوراء النهر خوردنى و طعامى باشد كه در دستمال بسته از جايى به جايى برند و به معنى دستور هم به نظر آمده است .

فدرونك -

با راى قرشت و نون بر وزن زنبورك سكنى را گويند كه بر كنگره‌هاى قلعه و حصار گذارند تا چون دشمن به پاى حصار آيد بر سرش اندازند .

فدره -

به فتح اول و راى قرشت و سكون ثانى بوريايى باشد كه از برگ خرما و غيره بافند و بر بالاى چوب‌ها و پروارهاى سقف خانه اندازند و خاك و گل بر بالاى آن ريخته خاك بيندازند .

فدوند -

به فتح اول و واو بر وزن پس‌بند به معنى اول فدرنگ است و آن چوبى باشد كه در پس دراندازند تا در گشوده نگردد .
فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 648 | محمد حسين ابن خلف تبريزى ( برهان )