غلهدان عدم -
به فتح غين و دال بىنقطه و سكون ميم كنايه از زمين است كه به عربى ارض گويند .
غليته -
با تاى قرشت بر وزن خريطه گياهى باشد كه از آن بمانند جوال چيزى سازند و بدان كاه و پنبه و امثال آن كشند .
غليجن -
به ضم اول و فتح ثانى و سكون تحتانى و كسر جيم و نون ساكن به لغت يونانى پودنه باشد و آن نوعى از نعناع بود و معرب آن فودنج است .
غليژن -
با زاى فارسى بر وزن دويدن به معنى لجن و گل و لاى سياهى باشد كه در ته حوضها و جويها و تالابها به هم رسد و آن را خلان نيز گويند و با زاى هوز هم آمده است .
غليغر -
به كسر اول و ثانى و تحتانى مجهول و غين نقطهدار مفتوح به راى بىنقطه زده استاد بنا و گل كار را گويند .
غليگر -
با كاف فارسى بر وزن و معنى غليغر است كه استاد گل كار و بنا باشد .
غليو -
به فتح اول و كسر ثانى و سكون تحتانى مجهول و واو به معنى سرگشته و حيران باشد و به معنى حماقت و احمقى هم هست و آن تصور ممتنع است در صورت ممكن .
غليواج -
به فتح اول و ثانى به تحتانى مجهول رسيده و واو به الف كشيده به جيم زده مرغ گوشت ربا را گويند كه زغن باشد و او شش ماه نر و شش ماه ماده باشد و بعضى گويند يك سال نر و يك سال ماده است .
غليواژ -
با زاى فارسى بر وزن و معنى غليواج است كه خادو زغن باشد و او را مرغ گوشت ربا و موشگير و كوركوره نيز گويند .
غليون -
با واو بر وزن و معنى غليزن است كه گل و لاى سياه ته حوضها باشد و در عربى نام كوشكى بوده است در يمن .
بيان چهاردهم در غين نقطهدار با ميم مشتمل بر شانزده لغت و كنايت
غمازك -
به فتح اول و ثانى به الف كشيده مشدد و زاى نقطهدار مفتوح به كاف زده چوبكى باشد كه بر ريسمان قلاب و شست ماهىگيرى بندند و در آب اندازند و آن چوبك به آب فرو نمىرود و هرگاه كه ماهى به قلاب مىآويزد آن چوبك فرو مىرود معلوم مىگردد كه ماهى به قلاب آويخته است .
غمام -
بر وزن تمام ابر مرده را گويند و آن چيزيست مانند نمد كرم خورده چون بر ظرف آب گذارند آب را به خود كشد و بعضى گويند آن حيوانى است دريايى وقتى كه بميرد آب او را بر ساحل اندازد و بعضى گويند نباتى است دريايى مجملا اگر در شراب به آب آميخته نهند آب را تمام به خود كشد و شراب را گذارد و در عربى ابر را گويند كه سحاب است .
غم باده -
با باى ابجد بر وزن غمزاده بيمارى بود كه به سبب غم خوردن بسيار عارض شود .
غم خورك -
بر وزن كم خورك نام جانوريست كه بر لب حوض و تالاب نشيند و از غم اين كه مبادا آب آن كم شود آب نمىخورد و او را بوتيمار نيز خوانند .
غمدان -
بر وزن خندان نام عمارتى بوده بسيار عالى و در زمان خلفا فرود آوردند و كنايه از دنياى بىبقا هم هست .
غمز -
بر وزن رمز به معنى ناز و غمزه و حركت چشم و ابرو باشد .
غم زداى -
با زاى هوّز و دال ابجد بر وزن غمفزاى نام روز هشتم است از ماههاى فلكى .
غمزه -
بر وزن خمره مژهء چشم را گويند و حركت چشم و مژه بر هم زدن باشد از روى ناز و به عربى نيز همين معنى دارد .
عمزهء اختر -
كنايه از روشنايى ستاره باشد به وقت دميدگى صبح و بعضى لرزش ستاره را گويند .
غمزهء ستاره -
به معنى غمزه اختر است كه روشنايى ستاره باشد به وقت دميدن صبح .