ريسمان را بر بالاى آن اندازند و به يارى آن آب را آسان از چاه كشند و غلطك معرب آن است .
غلتنك -
به فتح اول و ثالث و نون بر وزن كمترك به معنى غلطك است كه پايهء عرابه و آلت آبكشى باشد .
غلچ -
به كسر اول و سكون ثانى و جيم فارسى گرهى را گويند در نهايت استحكام كه آن را به آسانى بلكه به هيچ وجه نتوان گشودن و بعضى گويند غلچ دو گره است كه بر بالاى هم زنند و با جيم ابجد نيز درست است و به فتح ثانى هم گفتهاند .
غلچه -
به فتح اول و جيم فارسى و سكون لام روستايى و رند و اوباش را گويند .
غلغچ -
به كسر اول و غين نقطهدار و سكون ثانى و جيم فارسى جنبانيدن انگشتان باشد در زير بغل و پهلوى آدمى تا به خنده درآيد .
غلغل -
به ضم اول و غين نقطهدار بر وزن بلبل شوريدن بلبلان و مرغان را گويند در حالت مستى و صدا و آواز بسيار از يك جا كه معلوم نشود كه چه مىگويند .
غلغلاج -
به ضم اول و سكون ثانى و فتح ثالث و لام به الف كشيده و به جيم زده چيزى را به زور و قوت هر چه تمامتر بر هوا انداختن باشد .
غلغليچ -
به كسر هر دو غين و لام به تحتانى كشيده و به جيم فارسى زده جنبانيدن انگشتان در زير بغل كسى و خاريدن پهلو و كف پا را گويند چنان كه به خنده درآيد و به فتح هر دو غين هم درست است .
غلغليچه -
به فتح آخر كه جيم فارسى باشد به معنى غلغليچ است كه جنبانيدن انگشتان در زير بغل و خاريدن پهلو و كف پاى مردم باشد .
غلغونه -
بر وزن و معنى گلگونه است و آن سرخى باشد كه زنان بر رخساره مالند و به جاى غين دويم قاف هم به نظر آمده است .
غلفچ -
به فتح اول و ثانى و سكون فا و جيم فارسى زنبور سرخ و زنبور عسل را گويند و به معنى زلو هم گفتهاند و آن جانورى باشد كه بر هر جاى از بدن كه بچسبانند خون از آنجا بمكد و به سكون ثانى هم آمده است كه بر وزن اعرج باشد و با جيم ابجد هم درست است .
غلقا -
به فتح اول و سكون ثانى و قاف به الف كشيده گياهى است شبيه به كبر و شاخ و برگ وى گرد باشد و از جملهء يتوعات است يعنى چون شاخ آن را مىشكنند يا برگ را از شاخ جدا مىكنند شيرهء سفيدى مانند شير از آن برمىآيد و هر شمشير و كارد و يراقى ديگر را كه بدان شراب دهند زخم آن به هر كس كه رسد بميرد و اگر از آن شيره برقوبا مالند كه علت داد است بر طرف شود .
غلك -
به ضم اول و فتح ثانى مشدد به كاف زده كوزهاى باشد كه سر آن را به چرم گيرند و سوراخى در آن كنند و تمغاچيان و راهداران و غير هم زرى كه از مردم بگيرند در آن كوزه ريزند و در بعضى از مزارها و بقعهها نيز هست كه مجاوران و خدمهء آنجا زر خيرات و نذورات در آن ريزند و در قمارخانهها معمول و غلك قمارخانه مشهور است .
غلمچ -
با ميم بر وزن و معنى غلفچ است كه جنبانيدن انگشتان باشد در زير بغل و پهلوى آدمى تا به خنده افتد .
غلمليچ -
با ميم بر وزن و معنى غلغليچ است كه خاريدن زير بغل و پهلو و كف پاى مردم باشد .
غلوفيريا -
به ضم اول و ثانى به واو كشيده و فاى به تحتانى رسيده و كسر راى قرشت و تحتانى به الف كشيده به لغت رومى بيخ محك است و آن را به عربى اصل السوس خوانند .
غلول -
به ضم اول و ثانى به واو رسيده و به لام ديگر زده طعامى را گويند كه در راه گلوبند شود و به زحمت تمام فرو رود .
غلوله -
بر وزن و معنى گلوله است چه در فارسى غين و گاف به هم تبديل مىيابند .
غله -
به فتح اول و ثانى به معنى اضطراب و بىقرارى باشد و به ضم اول و فتح ثانى مشدد كوزهء كوچك سر تنگ را گويند و در عربى لولهء آفتابه باشد و تشنگى به افراط را نيز گويند .
غلهدان -
به ضم اول و فتح ثانى مشدد و دال به الف كشيده و به نون زده به معنى غلك است و آن كوزهاى باشد كه سر آن را به چرم گيرند و سوراخى در آن چرم كنند و تغماچيان و راهداران و قماربازان و غيرهم زرى كه از مردم گيرند و در آن ريزند و با ثانى غير مشدد هم به نظر آمده است .