تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 639

مساهمون:

ص٦٣٩

غمزهء سرتيز -

كنايه از فرح و بسيارى خوش منشى باشد .

غمزهء گل -

كنايه از شگفتن گل باشد .

غمزهء لاجوردى -

كنايه از نازها و غمزه‌هاى غير مكرر باشد .

غمزهء نسرين -

كنايه از شكفتن گل نسرين باشد .

غمگسار -

به ضم كاف فارسى و سين بىنقطه به الف كشيده و به راى قرشت زده به معنى غم‌زداى باشد و كنايه از مطلوب و محبوب و چيزى كه دور كنندهء غم بود .

غمنده -

بر وزن زننده به معنى غمگين و غم‌اندوز و غمناك و آزرده باشد .

بيان پانزدهم در غين نقطه‌دار با نون مشتمل بر سى و سه لغت و كنايت

غن -

به فتح اول و سكون ثانى به معنى سنگ عصارى است و آن سنگى باشد كه بر تير چوب عصارى به جهت زيادتى سنگينى بندند و بعضى به معنى تير عصارى گفته‌اند .

غناده -

به ضم اول و ثانى به الف كشيده و فتح واو سازى است كه مطربان نوازند و نوعى از بازيها هم هست .

غنبه -

به ضم اول بر وزن دنبه تشنيع كردن و بانگ بر كسى زدن باشد از روى قهر و غضب .

غنج -

به فتح اول و سكون ثانى و جيم به معنى جوال باشد و بعضى گويند جوالى است مانند خرجين كه آن را به عربى حربه به ضم حاى بىنقطه بر وزن فرجه خوانند و به معنى ناز و عشوه و غمزه كه آن حركات چشم و ابرو باشد هم هست و گلگونه و غازه را نيز گفته‌اند و آن چيزى بود سرخ كه زنان بر روى مالند و به معنى ناك باشد كه به معنى آغشته است چنان كه گويند بيمار غنج يعنى بيمارناك و دردناك يعنى آغشتهء بيمارى و درد و به معنى سرين و كفل حيوانات هم هست و به اين معنى به كسر اول نيز گفته‌اند .

غنجار -

با جيم بر وزن زنگار به معنى غازه است و آن سرخى باشد كه زنان به جهت زيبايى بر روى خود مالند و ناز و غمزه را نيز گويند .

غنجاره -

بر وزن انكاره به معنى غنجار است كه غازهء زنان و ناز و عشوهء جوانان باشد .

غنجال -

بر وزن چنگال هر ميوهء ترش را گويند همچو انگور ترش و انار ترش و سيب ترش و امثال آن و بعضى گويند ميوه‌ايست ترش و آن را حب الملوك گويند .

غنجر -

بر وزن خنجر غازه و سرخى باشد كه زنان به جهت زيبايى بر روى خود مالند .

غنجرش -

به فتح اول و سكون ثانى و ثالث و راى بىنقطه مفتوح به شين نقطه‌دار زده به معنى وزغ و غوك باشد كه به عربى ضفدع خوانند و بعضى به كسر راى بىنقطه هم گفته‌اند .

غنجره -

بر وزن پنجره سرخى و غازه باشد كه زنان بر روى مالند .

غنج مرش -

به فتح ميم و كسر راى بىنقطه و سكون شين نقطه‌دار به معنى غنجرش است كه وزغ و غوك باشد و به فتح را هم گفته‌اند .

غنجموش -

با ميم به واو كشيده و به شين نقطه‌دار زده بر وزن سبزپوش به معنى غنجمرش است كه وزغ و غوك باشد .

غنجه -

به ضم اول و سكون ثانى و فتح جيم به معنى سرشتن و جمع كردن و گردآورى نمودن باشد و غنچهء گل را هم گويند و آن را نيز به سبب جمع آوردن و گردآورى نمودن برگها غنچه خوانند و به معنى اول و به فتح اول هم به نظر آمده است .

غنچهء آب -

كنايه از حباب است و آن شيشه مانندهايى باشد كه در وقت باريدن باران در روى آب به هم رسد .

غنچهء ارغوان -

كنايه از شرارهء آتش باشد و اخگر
فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 639 | محمد حسين ابن خلف تبريزى ( برهان )