خصوصا .
غرشنه -
به ضم اول و فتح نون بر وزن گرسنه گياهى باشد كه آن را به وقت ترى و تازگى خورند و چون خشك شود دست بدان شويند و به عربى اذخر گويند .
غرشيدن -
بر وزن برچيدن به معنى خشمناك شدن و قهرآلود گرديدن باشد .
غرشيده -
بر وزن برچيده به معنى غضبناك و خشمگين و قهرآلود گرديده باشد .
غرغر -
به ضم هر دو غين و سكون هر دو را دبهخايه را گويند يعنى شخصى كه خصيهء او بزرگ و پرباد شده باشد و به عربى مفتوق خوانند و كسى را نيز گويند كه از روى خشم و قهر در زير لب سخن گويد و به فتح هر دو غين به معنى غلطك باشد و آن چيزى است از چوب كه ريسمان بر بالاى آن اندازند و دلو آب و امثال آن را از چاه و غيره به مدد آن كشند و در عربى سر حلقوم را گويند كه از جانب دهان است و به كسر هر دو غين در عربى نوعى از مرغ خانگى باشد و آن در حبشه بسيار است و بعضى گويند مرغ صحرايى است .
غرغره -
به فتح اول و غين نقطهدار بر وزن پنجره به معنى غرغر است كه غلطك آب كشتى باشد و در عربى آب و دوايى را گويند كه در گلو كنند و حركتى دهند و بريزند و رسيدن جان را نيز گويند در گلو به وقت نزع و به ضم اول و ثالث به معنى اول غرغر است كه دبهخايه باشد و از روى قهر و غضب در زير لب حرف زدن را نيز گويند و به كسر اول و ثالث نام نوعى از مرغ است و بعضى مرغ خانگى و بعضى مرغ صحرايى را گويند .
غرغشه -
به فتح اول و ثالث و شين نقطهدار بر وزن و معنى خرخشه است كه شلتاق كردن و بىسبب و بىموقع با كسى مجادله نمودن و خصومت ورزيدن باشد .
غرغن -
به فتح اول و ثالث بر وزن كردن پوستى باشد غير كيمخت و ساغرى و از آن هم كفش دوزند و به كسر ثالث هم آمده است و با زاى نقطهدار هم گفتهاند .
غرغند -
بر وزن فرزند به معنى غرغن است كه پوست غير كيمخت و ساغرى باشد .
غرفج -
به ضم اول و فا بر وزن اعرج درمنه و آتشگيره را گويند و هر هيزمى كه زود آتش در آن افتد و به عربى ابو سريع خوانند .
غرفنج -
به ضم اول بر وزن اركنج مردى را گويند كه خصيه ايشان بزرگ و پرباد باشد و به عربى مفتوق خوانند .
غرقاب -
بر وزن چرخاب آب عميق را گويند كه نقيض پاياب است .
غرقاب شدن -
كنايه از غرق شدن در آب باشد .
غرق چشمهء سيماب -
كنايه از مغرور و فريفته شدن به دنيا و روزگار باشد .
غرق چشمهء قير -
كنايه از فرورفتن در آب و فرورفتن به دنيا باشد و كنايه از فرورفتن آب هم هست .
غرقد -
به فتح اول و قاف بر وزن فرقد نوعى از عوسج باشد و آن درختى بود كه برگ و بار آن را بجوشانند و در خضابها به كار برند .
غرم -
به ضم اول و سكون ثانى و ميم ميش كوهى را گويند يعنى گوسفند مادهء كوهى و به معنى قوچ شهرى هم به نظر آمده است كه گوسفند جنگى باشد و در عربى به معنى تاوان و جرم و جريمه باشد و به فتح اول به معنى قهر و غضب و خشم است و به فتح اول و ثانى هم به اين معنى گفتهاند .
غرماسنگ -
با سين بىنقطه بر وزن رنگارنگ نان تنگ به روغن جوشانيده باشد و به فتح اول و ثانى هم گفتهاند و به جاى ميم ياى حطى هم آمده است .
غرمان -
بر وزن فرمان به معنى خشمناك و قهرآلود و غمگين باشد .
غرمانوش -
با نون به واو كشيده و به شين نقطهدار زده ترخون را گويند و آن سبزى باشد معروف كه خورند و بيخ حشيشى است كوهى كه آن را عاقرقرحا خوانند .
غرمج -
به فتح اول و كسر ميم و سكون جيم فارسى سياهدانه را گويند و آن تخمى باشد سياه كه بر روى خمير نان پاشند و به فتح ميم هم آمده است .
غرمنده -
بر وزن شرمنده به معنى قهرآلود و خشمناك باشد .