تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 629

مساهمون:

ص٦٢٩

غت -

به ضم اول و سكون ثانى به معنى جاهل و احمق و ابله و نادان باشد و به فتح اول نيز به اين معنى آمده است .

غتفر -

به ضم اول و فتح فا بر وزن دختر به معنى غت است كه جاهل و ابله و نادان باشد .

غتفره -

به ضم اول و فتح راى قرشت بر وزن بتكده به معنى غتفر است كه نادان و جاهل و احمق و ابله باشد و زناكننده و زانى و پليد طبع را هم مىگويند .

بيان چهارم در غين نقطه‌دار با دال بىنقطه مشتمل بر شش لغت

غداره -

به فتح اول بر وزن كناره پيكان پهن بزرگ شكارى را گويند و آن را به اندام بيل سازند و دبهء برنجين را نيز گويند .

غدر -

به فتح اول بر وزن حذر حبيبه جامه و سلاح جنگ را گويند .

غدرك -

بر وزن نغزك به معنى غدر است كه حبيبه جامهء روز جنگ باشد و بعضى گويند غدرك يكى از صلاح اهل هند است و آن را جمدر و كتار نيز خوانند و به معنى اول در مؤيد الفضلا به جاى حرف ثالث الف نوشته‌اند اللّه اعلم .

غدغن -

به فتح اول و ثانى و غين نقطه‌دار و نون ساكن به معنى شتاب و تأكيد باشد و به معنى اضطراب هم آمده است .

غدفره -

به ضم اول و فتح فا و راى بىنقطه بر وزن بتكده به معنى غتفره است كه مردم جاهل و احمق و نادان و كودن و ابله باشد .

غدنگ -

به فتح اول بر وزن خدنگ به معنى غدفره است كه ابله و جاهل و نادان و احمق و بىآرام و بىاندام باشد .

بيان پنجم در غين نقطه‌دار با راى بىنقطه مشتمل بر هفتاد و چهار لغت و كنايت

غر -

به فتح اول و سكون ثانى زن فاحشه و قحبه را گويند و مردم بددل را هم گفته‌اند و به ضم اول مردم دبه خايه را گويند يعنى شخصى كه خصيه‌اش بزرگ شده باشد و برآمدگى در اعضا را نيز گويند و آن مانند گلوله در گردن يا پيشانى و گرهى در زير گلو به هم مىرسد و بريدن و برآوردن آن كم‌خطر است و به تركى بوقمه خوانند و باد در دهن جمع كردن را نيز گويند به جهت آن كه شخصى دست بر آن زند و آن باد با صدا برآيد و آن را به تركى زنبلق و زمرته خوانند و به فتح اول و ثانى مشدد در عربى چينه‌دان مرغ باشد بچهء خود را به منقار و شكستن جامه براى ته كردن و شكن و چين اندام و رو باشد و به ضم اول هم در عربى هر چيز سفيد را گويند عموما و پيشانى سفيد را خصوصا و مردم بزرگ و بزرگوار را نيز گفته‌اند و به كسر اول هم در عربى مردم صاحب غفلت و ناآزموده كار باشد .

غرا -

به ضم اول هر چيز كه متصف به سفيدى و روشنى باشد و آفتاب را نيز گويند به سبب روشنايى .

غراب زمين -

كنايه از شب سياه و شب تاريك باشد .

غراچه -

به فتح اول بر وزن سراچه حيز و مخنث و