تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 627

مساهمون:

ص٦٢٧

غاريقون -

با ثالث به تحتانى رسيده و قاف به واو كشيده و به نون زده يكى از اجزاى مسهل است و آن دو قسم مىباشد نر و ماده گويند ماده آن بهتر است و ترياق همه زهرهاست و در مؤيد الفضلا به اين معنى با زاى نقطه‌دار آمده است .

غاز -

به سكون زاى هوّز پينه و وصله باشد كه مردم درويش و فقير بر جامه دوزند و پرنده‌ايست معروف از جنس مرغان آبى و به معنى شكاف و پاره و باز شده و شكافته و چاك و تراك و از هم شكافتن هم هست و به معنى نياز هم آمده است كه حاجت و احتياج باشد و قحط و غلا را هم مىگويند و خوردن طعام را نيز گفته‌اند از روى لذت و اشتها و به معنى برهم زدن و حلاجى كردن پشم كهنه باشد به جهت رشتن .

غاژ -

به سكون زاى فارسى به معنى خار باشد مطلقا اعم از خار گل و خار درخت و امثال آن و مردم دهان فراخ را نيز گفته‌اند .

غاز غاز -

با زا و غين نقطه‌دار بر وزن طاس باز به معنى از هم شكافته و باز شده باشد .

غاژ كردن -

با زاى فارسى بر وزن باز كردن به معنى پنبه‌دانه از پنبه بيرون كردن و پشم را زدن و مهيا ساختن باشد از براى رشتن و با زاى هوز هم آمده است .

غازه -

بر وزن تازه به معنى گلگونه است و آن سرخى باشد كه زنان بر روى مالند و به معنى صدا و ندا و آواز هم آمده است و بيخ دم حيوانات را نيز گويند از چرنده و پرنده .

غازى -

بر وزن بازى به معنى زنان فاحشه و پسران معركه‌گير و ريسمان باز باشد و چرب روده پر مصالح را نيز گويند و در عربى كسى را گويند كه به جهت ثواب با اعداى دين حرب كند .

غاسول -

با سين بىنقطه به واو رسيده و به لام زده به عربى گياهى است كه آن را به فارسى اشنان خوانند و بدان دست هم شويند و اشخار از آن سازند .

غاش -

بر وزن فاش دوست دارنده به غايت را گويند يعنى عاشقى كه عشق آن به درجه اعلى رسيده باشد و خوشهء انگور نارسيده و غوره را نيز گويند و خيارى باشد كه از براى تخم نگاهدارند و به معنى كج سليقه و كم ادراك و كند طبع و كند ذهن و كودن بود و به معنى شور و غوغاى سخت هم آمده است .

غاشيه بر دوش -

كنايه از مطيع و فرمان‌بردار است .

غاغاطى -

با غين نقطه‌دار به الف كشيده و طاى بىنقطه به تحتانى رسيده سنگى باشد سياه و سبك و بوى قير از آن مىآيد و آن را از وادى شام آورند و در قديم آن وادى را غاغا مىخوانده‌اند به حذف طا و ياى حطى و الحال وادى جهنم گويند اگر بر آتش نهند بخور آن مصروع را نافع باشد و گزندگان بگريزند و آن را به عربى حجر غاغاطيس و حجر غاغيطوس خوانند .

غاغه -

به فتح غين نقطه‌دار به لغت عمان پودنه را گويند و معرب آن فودنج است .

غافت -

به فتح فا و سكون تاى قرشت بر وزن آفت گلى است لاجورد رنگ دراز شكل و شاخهاى باريك دارد به درازى يك وجب و گل و برگ و شاخ آن همه تلخ است و از كوهستان حوالى شيراز آورند بوته آن را حشيش الغافت و شجرة البراغيث و شوكه منتنه گويند نيم مثقال آن حيض را براند و به كسر فا و سكون ثاى مثلثه هم به نظر آمده است .

غاك -

بر وزن چاك صدا و آواز و بانگ كلاغ را گويند و به معنى فتنه و آشوب هم آمده است .

غال -

بر وزن فال بر پهلو غلطيدن باشد و آشيانهء زنبور را نيز گفته‌اند و سوراخى باشد كه جانوران صحرايى همچو روباه و شغال و كفتار و امثال آنها در آن بسر برند و بچه كنند و مغاره‌اى را نيز گويند كه شبانان به جهت شبها خوابيدن گوسفندان در صحرا و دامن كوه سازند و غار و شكاف كوه را هم گفته‌اند و به عربى كهف خوانند .

غالالوط -

با لام الف و لام به واو رسيده و طاى حطى به الف كشيده به يونانى باقلاى قبطى را گويند و آن در مصر بسيار است و از باقلا كوچكتر است و سياه رنگ بود اسهال را نافع است .

غالد -

به فتح لام و سكون دال ابجد به معنى غلطاند است كه ماضى غلطانيدن باشد عموما و كسى كه بر سبيل عثرت همچو عاشق و معشوق خود را از اين طرف به آن طرف و از آن طرف به اين طرف غلطاند