عكبر -
به فتح اول و باى ابجد و سكون ثانى و راى قرشت نوعى از گل است و آن زرد و سفيد و بنفش و سرخ هم مىباشد و مگس عسل آن را به جهت خوردن خود و بچههاى خود مىآورد و بعضى گويند چيزيست كه در ميان عسل پيدا مىشود و آن را به شيرازى دارو مىگويند و مگس نحل به جهت خوراك بچگان خود مىآورند و آن به غايت تلخ مىباشد و بعضى ديگر گويند عكبر وسخ الكبر است و آن را مومياى نحلى خوانند و به شيرازى برمو گويند جهت كوفتگى و شكستگى اعضاء نافع است .
عكعك -
به فتح هر دو عين و سكون هر دو كاف به معنى عكه باشد و آن پرندهايست مشهور و او سفيد و سياه و دراز دم مىباشد و به عربى عقعق مىگويند و بعضى گويند عقعق معرب عكعك است .
عكك -
بر وزن فلك به معنى عكعك است كه عكه باشد و آن پرندهايست سياه و سفيد از جنس كلاغ .
عكله -
به فتح اول و لام و سكون ثانى لغتى است كه آن را به فارسى ششبندان و به عربى كرمة الاسود و به شيرازى سياه دارو و به يونانى فاشرستين خوانند و آن نوعى از لبلاب است .
عكنه -
به فتح اول و نون و سكون ثانى لغتى است كه آن را در اندلس سورنجان و در عراق لعبت بربرى خوانند .
عكوب -
به فتح اول و ثانى به واو كشيده و به باى ابجد زده كنگر را گويند و آن رستنى باشد خاردار كه با ماست پرورده كنند و خورند و عربان غبار را گويند چنان كه عكاب دود را .
عكه -
به فتح اول و ثانى مشدد نام مرغى است معروف و آن از جنس كلاغ است و ابلق و سياه و سفيد مىباشد و به عربى عقعق خوانند و ملا على برجندى در شرح مختصر وقايه مىگويد كه اين لغت فارسى است آنجا كه مىفرمايد و اما عقعق نوع من الغراب طويل الذنب فيه سواد و بياض يقال بالفارسيه عكه .
بيان پانزدهم در عين بىنقطه با لام مشتمل بر چهارده لغت و كنايت
علالا -
به فتح اول بر وزن كمالا بانگ و شور و غوغا باشد و تشنيع و كنايه و حرف پهلودار را نيز گويند .
علث -
به كسر اول و سكون ثانى و ثاى مثلثه نوعى از كاسنى صحرايى باشد و برگ آن به كاسنى صحرايى مىماند و صمغى دارد مانند مصطكى و به فتح اول عربان آميختن را گويند .
علجان -
با جيم بر وزن سرطان گياهى باشد كه آن را كاه مكه مىگويند و بدان دست شويند و اذخر و غسول همان است .
علف -
به فتح اول و ثانى بر وزن هدف گياهى است كه آن را به فارسى اسپست و به عربى فصفصه گويند .
علفخانه -
بر وزن طربخانه كنايه از دنيا و عالم كون و فساد است .
علقم -
با قاف بر وزن شلغم عربان هر چيز تلخ را گويند عموما و به زبان اندلس حنظل باشد خصوصا و بعضى درخت حنظل را مىگويند .
علك -
به كسر اول و سكون ثانى و كاف هر صمغى را گويند كه آن را توان خاييد و بهترين وى علك رومى است كه مصطكى باشد .
علم انداختن -
به معنى سپر انداختن است كه كنايه از عاجز شدن و روگردانيدن باشد و كنايه از غافل شدن هم هست .
علم بخش -
كنايه از قسمت و حصه و بخشى است از غنايم كه به سپاهيانى كه در زير علم حاضر بودهاند دهند .
علم چهل صباح -
كنايه از علم چهل روز است كه تخمير خاك آدم عليه السلام مىشد .
علم صبح -
كنايه از روشنايى صبح دويم است كه صبح صادق باشد و صبح اول را نيز گفتهاند .