تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 617

مساهمون:

ص٦١٧
كنيزكى بود بكر و دوشيزه در زمان سكندر ذو القرنين و قصه وامق و عذرا مشهور است و يكى از اصطلاحات بازى نرد هم هست و آن چنان باشد كه هر كس پىدرپى يازده مذب از حريف ببرد گويند عذرا برد يكى را به سه آنچه گرو كرده باشند بستاند و باز چون حريف دويم يازه مذب ببرد گويند وامق برد يكى را به دو آنچه گرو كرده باشند بگيرد و به معنى آشكارا هم آمده است كه نقيض نهان باشد و برج سنبله را نيز گويند و آن برج ششم است از دوازده برج فلكى و به فتح اول در عربى دختر بكر را گويند و به فارسى دوشيزه خوانند .

عذرلنگ -

به كسر راى قرشت كنايه از بهانه سست و ضعيف و عذر سقيم باشد .

بيان ششم در عين بىنقطه با راى بىنقطه مشتمل بر چهل لغت و كنايت

عرار -

به فتح اول بر وزن قرار گلى است كه آن را گل گاو چشم و بابونهء گاو گويند و به عربى عين البقر و به يونانى قربانيون خوانند و عربى است .

عربانه -

به فتح اول و ثانى و باى ابجد به الف كشيده و نون مفتوح به معنى دف و دايره باشد و بعضى دايرهء حلقه‌دار را گويند .

عربده جوى -

كنايه از جنگجوى و جنگ‌آور باشد و كنايه از چاپلوس و فريب‌دهنده و كنايه از بازيگر و حقه‌باز هم هست .

عرش اكبر -

كنايه از دل آدميزاد باشد و به عربى قلب خوانند .

عرش سبايى -

به كسر شين نقطه‌دار و فتح سين بىنقطه كنايه از تخت بلقيس زن سليمان باشد كه پادشاه شهر سبا بود .

عرش‌وران -

كنايه از انبيا و اولياء و اهل اللّه و اهل دل باشد و به تقديم را بر واو هم به نظر آمده است كه عرش روان باشد .

عرشيان -

كنايه از ملايكه مقربين و حاملان عرش باشد .

عرصف -

به فتح اول و صاد بىنقطه بر وزن قرقف حشيشى است كه آن را به شيرازى ماش دارو و به يونانى كمافيطوس خوانند .

عرصم -

به كسر اول و صاد بىنقطه و سكون ثانى و ميم به لغت اهل يمن بادنجان صحرايى باشد .

عرطنيثا -

با طاى حطى و نون و ثاى مثلثه بر وزن مرقشيشا بيخى است كه آن را به شيرازى چوبك اشنان خوانند از آب آن دو قطره در بينى چكانند درد دندان را سود دارد و صاحب مؤيد الفضلا مىگويد خربزهء سرخ كه ميان او سفيد باشد .

عرعر -

به فتح هر دو عين و سكون هر دو را به عربى درخت سرو كوهى است گويند ميان آن درخت و نخل خرما با هم عداوت است و يك جا با هم نرويند .

عرقچين -

با قاف و جيم فارسى نوعى از كلاه است و آن را توپى نيز گويند و قطيفه را هم گفته‌اند و هر چيز كه بدان عرق پاك كنند .

عرق كردن -

كنايه از چيزى دادن باشد و كنايه از خجل شدن و خجالت كشيدن هم هست .

عرق كرده -

كنايه از اسبى باشد كه او را به كثرت سوارى چنان كرده باشند كه از دوانيدن و تردد فرمودن بسيار عرق بر بدن او ننشيند و نفسش تنگ نشود .

عرق‌گير -

كنايه از خجل و شرمنده باشد و پارچه‌اى را نيز گويند كه بدان عرق از بدن پاك كنند .

عرقوب -

با قاف بر وزن مرغوب نام شخصى بوده از عرب و او به خلف وعده مشهور است .

عرقيه -

با قاف بر وزن حنفيه دستارچه و روپاك ابريشمى را گويند .

عرم -

به فتح اول و كسر ثانى و سكون ميم نوعى از ماهى باشد كه اهل مغرب آن را سردين و به يونانى سماريس خوانند و در عربى نام استخر و آبگيرى