كنيزكى بود بكر و دوشيزه در زمان سكندر ذو القرنين و قصه وامق و عذرا مشهور است و يكى از اصطلاحات بازى نرد هم هست و آن چنان باشد كه هر كس پىدرپى يازده مذب از حريف ببرد گويند عذرا برد يكى را به سه آنچه گرو كرده باشند بستاند و باز چون حريف دويم يازه مذب ببرد گويند وامق برد يكى را به دو آنچه گرو كرده باشند بگيرد و به معنى آشكارا هم آمده است كه نقيض نهان باشد و برج سنبله را نيز گويند و آن برج ششم است از دوازده برج فلكى و به فتح اول در عربى دختر بكر را گويند و به فارسى دوشيزه خوانند .
عذرلنگ -
به كسر راى قرشت كنايه از بهانه سست و ضعيف و عذر سقيم باشد .
بيان ششم در عين بىنقطه با راى بىنقطه مشتمل بر چهل لغت و كنايت
عرار -
به فتح اول بر وزن قرار گلى است كه آن را گل گاو چشم و بابونهء گاو گويند و به عربى عين البقر و به يونانى قربانيون خوانند و عربى است .
عربانه -
به فتح اول و ثانى و باى ابجد به الف كشيده و نون مفتوح به معنى دف و دايره باشد و بعضى دايرهء حلقهدار را گويند .
عربده جوى -
كنايه از جنگجوى و جنگآور باشد و كنايه از چاپلوس و فريبدهنده و كنايه از بازيگر و حقهباز هم هست .
عرش اكبر -
كنايه از دل آدميزاد باشد و به عربى قلب خوانند .
عرش سبايى -
به كسر شين نقطهدار و فتح سين بىنقطه كنايه از تخت بلقيس زن سليمان باشد كه پادشاه شهر سبا بود .
عرشوران -
كنايه از انبيا و اولياء و اهل اللّه و اهل دل باشد و به تقديم را بر واو هم به نظر آمده است كه عرش روان باشد .
عرشيان -
كنايه از ملايكه مقربين و حاملان عرش باشد .
عرصف -
به فتح اول و صاد بىنقطه بر وزن قرقف حشيشى است كه آن را به شيرازى ماش دارو و به يونانى كمافيطوس خوانند .
عرصم -
به كسر اول و صاد بىنقطه و سكون ثانى و ميم به لغت اهل يمن بادنجان صحرايى باشد .
عرطنيثا -
با طاى حطى و نون و ثاى مثلثه بر وزن مرقشيشا بيخى است كه آن را به شيرازى چوبك اشنان خوانند از آب آن دو قطره در بينى چكانند درد دندان را سود دارد و صاحب مؤيد الفضلا مىگويد خربزهء سرخ كه ميان او سفيد باشد .
عرعر -
به فتح هر دو عين و سكون هر دو را به عربى درخت سرو كوهى است گويند ميان آن درخت و نخل خرما با هم عداوت است و يك جا با هم نرويند .
عرقچين -
با قاف و جيم فارسى نوعى از كلاه است و آن را توپى نيز گويند و قطيفه را هم گفتهاند و هر چيز كه بدان عرق پاك كنند .
عرق كردن -
كنايه از چيزى دادن باشد و كنايه از خجل شدن و خجالت كشيدن هم هست .
عرق كرده -
كنايه از اسبى باشد كه او را به كثرت سوارى چنان كرده باشند كه از دوانيدن و تردد فرمودن بسيار عرق بر بدن او ننشيند و نفسش تنگ نشود .
عرقگير -
كنايه از خجل و شرمنده باشد و پارچهاى را نيز گويند كه بدان عرق از بدن پاك كنند .
عرقوب -
با قاف بر وزن مرغوب نام شخصى بوده از عرب و او به خلف وعده مشهور است .
عرقيه -
با قاف بر وزن حنفيه دستارچه و روپاك ابريشمى را گويند .
عرم -
به فتح اول و كسر ثانى و سكون ميم نوعى از ماهى باشد كه اهل مغرب آن را سردين و به يونانى سماريس خوانند و در عربى نام استخر و آبگيرى