تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 583

مساهمون:

ص٥٨٣
استعمال كنند كه عربان بالفرض و التقدير گويند .

شمسا -

با سين بىنقطه بر وزن عمدا به لغت زند و پازند به معنى نور باشد كه آن روشنايى معنوى است و پرتو آفتاب و ماه و چراغ و آتش و امثال آن را نيز گفته‌اند .

شمش -

به ضم اول و سكون ثانى و شين قرشت شفشهء طلا و نقره را گويند و آن طلا و نقرهء گداخته باشد كه در ناوچهء آهنين ريزند .

شمشاد -

به كسر اول بر وزن بهزاد معروف است و آن درختى باشد كه چوب آن در غايت سختى و ملسايى بود و از آن چيزها سازند و مرزنگوش را نيز گويند و آن نوعى از ريحان باشد در غايت سبزى و خوشبويى و به فتح اول هم آمده است و كنايه از قامت خوبان هم هست .

شمشار -

به كسر اول بر وزن بسيار شاخهاى تازه را گويند كه از درخت شمشاد برآيد و برگ آن در نهايت سبزى و لطافت و طراوت و نزاكت باشد و از غايت نازكى ميل به جانب زمين كند لهذا شعرا آن را به زلف خوبان تشبيه كرده‌اند و آن هم پيوسته سبز و خرم مىباشد و از چوب آن هم چيزها مىتراشند و بعضى ديگر گويند شمشاد و شمشار هر دو يكى است اختلاف در دال و را شده است .

شمشدر -

با دال و راى بىنقطه بر وزن ستمگر به لغت زند و پازند سير برادر پياز را گويند .

شمشرا -

با راى بىنقطه بر وزن غمزدا رستنى باشد دوايى و آن را مرزنگوش خوانند و به عربى آذان الفار گويند .

شمشك -

به كسر اول و فتح ثانى و سكون ثالث و كاف به لغت زند و پازند كنجد را گويند و آن دانه‌اى باشد معروف و از آن روغن گيرند .

شمشور -

به ضم اول بر وزن پرزور به لغت گيلانى رستنى باشد كه برگ آن به برگ سعتر ماند و در آش‌هاى ترش داخل كنند و روغن آن درد گوش را نافع است .

شمشير -

به فتح اول بر وزن نخجير معروف است و وجه تسميه آن شم شير است كه دم شير و ناخن شير باشد چه شم به معنى دم و ناخن هر دو آمده است و روشنايى صبح و آفتاب را نيز گويند .

شمشير گوشتين -

به معنى تيغ گوشتين است كه كنايه از زبان باشد و به عربى لسان خوانند .

شمع زرين لگن -

كنايه از خورشيد انور باشد .

شمع سحر -

كنايه از عمود صبح اول است كه صبح كاذب باشد و كنايه از آفتاب عالمتاب هم هست .

شمع صباح -

كنايه از خورشيد عالم آراست .

شمع صبحى -

به معنى شمع صباح است كه كنايه از آفتاب باشد .

شمع عالمتاب -

به معنى شمع صبحى است كه خورشيد باشد .

شمع فلك -

كنايه از آفتاب و ماه باشد خصوصا و جميع كواكب را گويند عموما .

شمع مزعفر -

كنايه از نير اعظم است كه آفتاب باشد .

شمع يهودى وش -

كنايه از شراب لعلى انگورى باشد .

شمغند -

با غين نقطه‌دار بر وزن فرزند زنى را گويند كه به غايت بدبوى و گنده و متعفن باشد و به عربى لخنا بر وزن سرما خوانند .

شمغنده -

با غين نقطه‌دار بر وزن شرمنده به معنى شماغنده است كه چيزهاى بدبو و متعفن باشد و كسى را نيز گويند كه از غايت ترس و بيم مدهوش و بى خبر شده باشد و شخصى كه از او بوى بد آيد .

شمكور -

با كاف بر وزن رنجور شهرى است نزديك به گنجه از ولايت اران .

شمل -

به فتح اول و ثانى و سكون لام پاىافزار چرمين باشد و پاىافزارى را نيز گويند كه زير آن از چرم خام و رويش از ريسمان باشد و آن را چاروق گويند به تركى و در عربى به معنى فراگرفتن باشد و به فتح اول و سكون ثانى هم در عربى به معنى كارهاى پراكنده و كارهاى جمع شده و پراكندگى و جمعيت باشد و اين از اضداد است .

شملخ -

به فتح اول و لام بر وزن برزخ به معنى شلغم باشد و به فتح اول و ثانى و سكون لام هم گفته‌اند .

شملغ -

با غين نقطه‌دار بر وزن و معنى شملخ است كه شلغم باشد .

شمله -

به فتح اول بر وزن حمله شالى باشد كه بر دوش اندازند و بر سر هم پيچند و علاقهء دستار را نيز
فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 583 | محمد حسين ابن خلف تبريزى ( برهان )