پرندهاى باشد از جنس سياه چشم و شبيه به چرغ و بيشتر پادشاهان بدان شكار كنند و به اين معنى به جاى غين قاف نيز آمده است .
شنفتن -
به كسر اول بر وزن شكفتن به معنى شنيدن باشد و به عربى سماع گويند .
شنقار -
به ضم اول و قاف بر وزن گلزار به معنى شنغار است كه جانور سياه چشم شبيه به چرغ باشد و سلاطين شكار فرمايند .
شنگ -
به فتح اول و سكون ثانى و كاف فارسى شاهد شوخ و ظريف و شيرين حركات و خوب و نيك و زيبا باشد و دزد و راهزن و عيار را نيز گويند و به معنى مكابره و مبالغه هم آمده است و خيارى باشد كه براى تخم نگاه دارند و درخت سرو را هم مىگويند و خرطوم فيل را نيز گفتهاند و به ضم اول نام درختى است خوش وضع و تنهء آن سفيد و راست و املس مىباشد و سر آن چتر زند و چوبش را كمان گران به كار برند و آن چوب را در خراسان بنفش خوانند و بعضى درخت سرو را گفتهاند و به كسر اول نوعى از غله باشد و آن از باقلى كوچكتر و از عدس بزرگتر است و دانههاى آن در غلاف طولانى دراز متكون شود و آن غلاف را با دانه شنگ خوانند و نوعى از خيار هم هست و آن دراز و كج مىباشد و گياهى باشد كه آن را با سركه نان خورش سازند و خورند و آن را در صفاهان الاله شنگ و در خراسان ريش بز خالدار و به عربى لحية التيس گويند و نام دهى هم هست از مضافات سمرقند .
شنگان -
بر وزن زنگار گياهى است كه بيخش سطبر و برگش سياه مىباشد و به سرخى مايل است و اگر بيخ آن را زنان به خود برگيرند و در آب گرم نشينند حيض را بگشايد و معرب آن شنجار است و به عربى شجرة الدم خوانند .
شنگان -
به كسر اول بر وزن زندان نام ولايتى است و جمع شنگ هم هست .
شنگ بيز -
به كسر باى ابجد بر وزن رنگ ريز شرابى باشد كه از درخت خرما حاصل شود و به زبان پهلوى زنجبيل را گويند .
شنگرف -
با كاف فارسى بر وزن و معنى شنجرف باشد و آن چيزى است كه از سيماب و گوگرد سازند و نقاشان و مصوران به كار برند و معرب آن شنجرف است و به يونانى سريقون خوانند و نام كرمى هم هست دراز و گندمخوار كه در كشتزارها به هم رسد و غله را خراب كند .
شنگرك -
به فتح اول و سكون ثانى و ثالث بر وزن پنج لك نام يكى از رايان هندوستان است كه به مدد افراسياب رفته بود و افراسياب او را به يارى پيران ويسه فرستاد وقتى كه پيران ويسه به جنگ طوس بن نوذر مىرفت و به معنى اول شنگ هم هست كه شوخ و ظريف و دزد و راهزن و خرطوم فيل باشد و به ضم كاف فارسى و سكون راى بىنقطه و كاف بادريسهء دوك را گويند و آن چوب يا چرمى باشد مدور كه در گلوى دوك محكم سازند .
شنگ زن -
با زاى نقطهدار و نون به معنى دويم شنگرف باشد و آن كرمى است كه كشت و زراعت را خورد و ضايع كند حركت اين لغت معلوم نبود .
شنگل -
به فتح اول و ضم ثالث بر وزن فرگل دزد و راهزن و عيار باشد و نام پادشاه هند كه به مدد افراسياب آمده بود و به فتح اول و ثالث جنسى از غله را گويند و به معنى دزد و راهزن هم آمده است .
شنگله -
به فتح اول و ثالث و لام مطلق خوشه را گويند اعم از خوشهء خرما و انگور و گندم و جو و به معنى ريشه باشد از ابريشم و غيره كه بر سر دستار و روپاك و امثال آن دوزند و جامهء ملوث زنان و جاى ناپاك و اصطبل را نيز گويند كه آخور باشد .
شنگليل -
بر وزن و معنى زنجبيل است .
شنگور -
بر وزن انگور بادريسهء خيمه را گويند و آن تختهاى باشد مدور و ميان سوراخ كه بر سر چوب خيمه محكم سازند و چوب و چرمى را نيز گويند كه بر گلوى دوك كنند .
شنگوك -
بر وزن مفلوك به معنى آخر شنگور است كه بادريسه دوك باشد و به عربى فلكه خوانند و به اين معنى به جاى كاف اول لام هم آمده است .
شنگول -
بر وزن مقبول به معنى شوخ و ظريف و زيبا باشد و دزد و راهزن و خرطوم فيل را نيز گفتهاند .
شنگوله -
با واو مجهول بر وزن زنگوله به معنى شنگول است كه شوخ و ظريف و رعنا و دزد و عيار