تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 573

مساهمون:

ص٥٧٣
دست و اندام باشد كه به سبب كار كردن و كار فرمودن بسيار سخت و سطبر شده باشد و به فتح اول و ثانى هم به اين معنى و هم به معنى آبله باشد كه به سبب راه رفتن در پا و كار كردن در دست به هم رسد و در عربى به معنى خالى شدن شهر باشد از مردمان و يك پا برداشتن سگ باشد به جهت شاشيدن .

شغربغر -

به فتح اول و غين دويم بر وزن شكر بكر كلمه‌اى است از توابع به معنى پراكنده و پريشان .

شغك -

بر وزن كجك مردم جلف و ابله و نادان را گويند .

شغه -

به فتح اول و ثانى به معنى اول شغ است كه شاخ درخت و شاخ گوسفند و گاو باشد و پينهء دست و پا و اعضاى انسان و حيوان را گويند كه به سبب كار كردن بسيار به هم رسيده و بسيار سخت و سطبر و گنده شده باشد و آبله دست و پا را نيز گويند كه به سبب كار كردن و راه رفتن به هم رسيده باشد .

بيان چهاردهم در شين نقطه‌دار با فا مشتمل بر بيست و سه لغت

شف -

به فتح اول و سكون ثانى شب را گويند و به عربى ليل خوانند و در عربى پارچه تنگ و نازك و پرده تنگ و باريكى را گويند كه از پس آن چيزى توان ديد و به معنى لاغر كردن و اندوهگين ساختن هم آمده است و به كسر اول در عربى به معنى كمى و افزونى و كم كردن و افزودن و سود و زيان و نقصان كردن باشد و اين لغت از اضداد است .

شفا دارو -

يعنى داروى شفا و آن پادزهر است و معرب آن فادزهر باشد .

شفانه -

بر وزن ترانه نام مرغى است كه سر او چهار رنگ است و بال و اندام او نيز چند رنگ دارد و بزرگتر از زغن مىباشد كه غليواج است .

شفت -

به فتح اول و سكون ثانى و فوقانى چيزى كم‌بها و ارزان و مفت را گويند و كج و ناراست و خم و ناهموار را نيز گفته‌اند و به معنى فربه و شحم و لحمى و گنده و ضخيم و ناتراشيده باشد و نام قريه‌اى است از گيلان كه در آنجا كاسه و مرتبان و حقه و ديگر اوانى از كاشى سازند و به كسر اول هم به معنى كج و ناهموار آمده است و هم به معنى تراويدن خون و ريم و زرد آب از زخم و به ضم اول ممسك و بخيل را گويند .

شفتالو -

بر وزن زردآلو ميوه‌اى است معروف و كنايه از بوسه هم هست كه به فارسى ماچ و به عربى قبله گويند به ضم قاف .

شفتاهنج -

به فتح ها و سكون نون و جيم تختهء فولادى باشد خم و تنگ و سوراخ بسيارى از كوچك و بزرگ دارد كه زركشان طلا و نقره را از سوراخهاى آن كشند تا مفتول شود و باريك گردد .

شفترك -

به كسر اول بر وزن بهترك رستنى باشد كه علف شتر شود و آن را خاكشى گويند و به عربى خم خم خوانند و تخم آن را بزر الخمخم گويند و بعضى تخم خاكشى را شفترك نيز مىگويند .

شفترنگ -

به فتح اول و ثالث و رابع و سكون نون و كاف فارسى نام ميوه‌اى است سرخ و سفيد به زردى مايل و شبيه به شفتالو گويند درخت شفتالو و زردآلو را چون با هم پيوند كنند اين ميوه حاصل شود .

شفتل -

با لام و حركت مجهول گياهى است كه آن را سه برگه گويند و سمن گل آن است .

شفتن -

به كسر اول بر وزن كشتن به معنى خارانيدن و جراحت كردن و تراويدن و چكيدن و چكانيدن باشد .

شفته -

بر وزن هفته بيضه مانندى باشد از ريسمان كه بر دوك پيچيده شود .

شفتيدن -

به كسر اول بر وزن بشنيدن به معنى سفتن است كه خارانيدن و جراحت كردن و تراويدن و چكيدن و چكانيدن باشد .

شفش -

به فتح اول بر وزن كفش نى و چوبى باشد كه
فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 573 | محمد حسين ابن خلف تبريزى ( برهان )