كودكان را به هم مىرسد و آن را به عربى جدرى خوانند و در عربى به معنى كافر شدن باشد به سبب شريك و انباز بر خدا روا داشتن .
شرم -
بر وزن نرم ترجمهء حيا و ناموس باشد و آلت تناسل را نيز گويند .
شرناق -
با نون بر وزن ترياق گوشت سرخ زايد باشد كه بر پلك چشم آدمى به هم مىرسد .
شرنگ -
بر وزن پلنگ مطلق مطلق زهر را گويند و خربزهء تلخ خودرو كه در صحرا شود و به عربى حنظل خوانند و خرزهره را نيز گفتهاند و آن درختى است كه برگش به غايت تلخ مىباشد اگر حيوانات بخورند در حال بميرند و عربان قطف مىگويند .
شروه -
با واو بر وزن هرزه نوعى از خوانندگى باشد كه آن را شهرى گويند و به لغت رومى نام پهلوانى بوده ارمنى نژاد .
شروين -
بر وزن پروين نام قلعهء شروان است و نام يكى از فرزند زادهاى ملك كيوس برادر انوشيروان هم هست .
شريتا -
با تاى قرشت بر وزن مسيحا به لغت زند و پازند پادشاه را گويند .
شريدن -
بر وزن رسيدن به معنى تراويدن باشد و به ضم اول و ثانى مشدد بر وزن غريدن به معنى ريختن پىدرپى باشد بىفاصله .
شريتونتن -
با دو نون و تاى قرشت بر وزن پريروفكن به لغت زند و پازند به معنى گشادن باشد و شرينونمى يعنى گشايم و شرينونيد يعنى بگشاييد .
بيان دهم در شين نقطهدار با سين بىنقطه مشتمل بر شش لغت و كنايت
شسپ -
به فتح اول و سكون ثانى و باى فارسى به معنى جهنده و خيزكننده باشد و به معنى غيبت هم آمده است كه در مقابل حضور است .
شست -
بر وزن دست چند معنى دارد 1 - عددى است معروف كه به عربى ستين گويند و معرب آن شصت باشد 2 - به معنى زنار باشد و آن ريسمانى است كه گبران و هنود بر كمر بندند و بر گردن اندازند 3 - نيش و نيشتر فصاد و رگ زن باشد و به عربى مبضع خوانند 4 - انگشت بزرگ باشد كه انگشت زهگير است و به عربى ابهام گويند 5 - به معنى زهگير باشد و آن انگشتر مانندى است كه از استخوان سازند و در انگشت ابهام كنند و در وقت كماندارى زه كمان را بدان گيرند و آن را به اعتبار انگشت ابهام شست مىگويند 6 - قلابى باشد كه بدان ماهى گيرند 7 - مضراب را گويند و آن چيزى است كه بعضى از سازها مثل چنگ و قانون و عود و طنبور و رباب را بدان نوازند 8 - تار روده و ابريشم و مفتول برنج و فولاد باشد كه بر سازها بندند 9 - حلقهء زلف و حلقهء گيسو و حلقهء رسن و كمند و امثال آن را گويند 10 - نشست گاه زنان باشد و با اول مكسور مختصر نشست باشد كه در مقابل برخاست است .
شستگانى -
به كسر اول و سكون ثانى و فوقانى و كاف فارسى به الف كشيده و نون به تحتانى رسيده به معنى بنياد و پى عمارت باشد و به عربى اساس خوانند .
شست گران -
به فتح كاف فارسى كنايه از تيراندازان و كمانداران باشد چه شستگر كماندار را گويند .
شسته -
بر وزن خفته معروف است كه از شستن و پاكيزه كردن باشد و به معنى روپاك و دستارچه هم گفتهاند و معرب آن شتجه است .
شسن -
به فتح اول و سكون آخر كه نون باشد و حركت ثانى مجهول صدف را گويند كه گوش ماهى باشد و ناميه را نيز گفتهاند مطلقا يعنى هر چيز كه آن نمو كند و ببالد و بيفزاند و نيشكر را نيز مىگويند و به معنى خار ترنجبين هم هست و رحم را نيز گفتهاند كه بچهدان باشد و به جاى حرف ثانى شين نقطهدار هم به نظر آمده است .