تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 570

مساهمون:

ص٥٧٠
كودكان را به هم مىرسد و آن را به عربى جدرى خوانند و در عربى به معنى كافر شدن باشد به سبب شريك و انباز بر خدا روا داشتن .

شرم -

بر وزن نرم ترجمهء حيا و ناموس باشد و آلت تناسل را نيز گويند .

شرناق -

با نون بر وزن ترياق گوشت سرخ زايد باشد كه بر پلك چشم آدمى به هم مىرسد .

شرنگ -

بر وزن پلنگ مطلق مطلق زهر را گويند و خربزهء تلخ خودرو كه در صحرا شود و به عربى حنظل خوانند و خرزهره را نيز گفته‌اند و آن درختى است كه برگش به غايت تلخ مىباشد اگر حيوانات بخورند در حال بميرند و عربان قطف مىگويند .

شروه -

با واو بر وزن هرزه نوعى از خوانندگى باشد كه آن را شهرى گويند و به لغت رومى نام پهلوانى بوده ارمنى نژاد .

شروين -

بر وزن پروين نام قلعهء شروان است و نام يكى از فرزند زادهاى ملك كيوس برادر انوشيروان هم هست .

شريتا -

با تاى قرشت بر وزن مسيحا به لغت زند و پازند پادشاه را گويند .

شريدن -

بر وزن رسيدن به معنى تراويدن باشد و به ضم اول و ثانى مشدد بر وزن غريدن به معنى ريختن پىدرپى باشد بىفاصله .

شريتونتن -

با دو نون و تاى قرشت بر وزن پريروفكن به لغت زند و پازند به معنى گشادن باشد و شرينونمى يعنى گشايم و شرينونيد يعنى بگشاييد .

بيان دهم در شين نقطه‌دار با سين بىنقطه مشتمل بر شش لغت و كنايت

شسپ -

به فتح اول و سكون ثانى و باى فارسى به معنى جهنده و خيزكننده باشد و به معنى غيبت هم آمده است كه در مقابل حضور است .

شست -

بر وزن دست چند معنى دارد 1 - عددى است معروف كه به عربى ستين گويند و معرب آن شصت باشد 2 - به معنى زنار باشد و آن ريسمانى است كه گبران و هنود بر كمر بندند و بر گردن اندازند 3 - نيش و نيشتر فصاد و رگ زن باشد و به عربى مبضع خوانند 4 - انگشت بزرگ باشد كه انگشت زهگير است و به عربى ابهام گويند 5 - به معنى زهگير باشد و آن انگشتر مانندى است كه از استخوان سازند و در انگشت ابهام كنند و در وقت كماندارى زه كمان را بدان گيرند و آن را به اعتبار انگشت ابهام شست مىگويند 6 - قلابى باشد كه بدان ماهى گيرند 7 - مضراب را گويند و آن چيزى است كه بعضى از سازها مثل چنگ و قانون و عود و طنبور و رباب را بدان نوازند 8 - تار روده و ابريشم و مفتول برنج و فولاد باشد كه بر سازها بندند 9 - حلقهء زلف و حلقهء گيسو و حلقهء رسن و كمند و امثال آن را گويند 10 - نشست گاه زنان باشد و با اول مكسور مختصر نشست باشد كه در مقابل برخاست است .

شستگانى -

به كسر اول و سكون ثانى و فوقانى و كاف فارسى به الف كشيده و نون به تحتانى رسيده به معنى بنياد و پى عمارت باشد و به عربى اساس خوانند .

شست گران -

به فتح كاف فارسى كنايه از تيراندازان و كمانداران باشد چه شستگر كماندار را گويند .

شسته -

بر وزن خفته معروف است كه از شستن و پاكيزه كردن باشد و به معنى روپاك و دستارچه هم گفته‌اند و معرب آن شتجه است .

شسن -

به فتح اول و سكون آخر كه نون باشد و حركت ثانى مجهول صدف را گويند كه گوش ماهى باشد و ناميه را نيز گفته‌اند مطلقا يعنى هر چيز كه آن نمو كند و ببالد و بيفزاند و نيشكر را نيز مىگويند و به معنى خار ترنجبين هم هست و رحم را نيز گفته‌اند كه بچه‌دان باشد و به جاى حرف ثانى شين نقطه‌دار هم به نظر آمده است .
فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 570 | محمد حسين ابن خلف تبريزى ( برهان )