بيان هفتم در شين نقطهدار با خاى نقطهدار مشتمل بر سى و نه لغت
شخ -
به فتح اول و سكون ثانى به معنى كوه باشد كه به عربى جبل خوانند و بينى كوه را هم گفتهاند و هر چيز محكم را نيز گويند عموما و زمين محكمى كه در دامن كوه و سر كوه باشد خصوصا و مخفف شاخ هم هست اعم از شاخ گاو و شاخ درخت و به ضم اول مخفف شوخ است كه به معنى چرك بدن و جامه باشد .
شخا -
به فتح اول بر وزن جفا به معنى خراش و خليدن و فرورفتن چيزى باشد به جايى .
شخادان -
به فتح اول بر وزن شفادان به معنى مجروح كننده و به ناخن كننده باشد .
شخار -
بر وزن چهار قليا را گويند كه صابون پزان به كار برند و بهترين وى آن است كه از اشنان سازند و در وى خواص عجيبه بسيار است خصوصا در صنعت كيميا و نوشادر را نيز گفتهاند و آن چيزى است مانند نمك و بيشتر سفيدگران به كار برند و زنان بعد از نگار و حنا بستن ناخنها را بدان سياه كنند .
شخال -
به فتح اول بر وزن مجال به معنى شخا باشد كه خراش و خليدن و فرورفتن چيزى است به جايى .
شخاليدن -
با لام بر وزن و معنى خلانيدن و خراشيدن باشد .
شخانه -
به ضم اول بر وزن فلانه تير شهاب را گويند و آن شعلهاى است كه شبها مكرر در آسمان پيدا مىگردد گويند بخار سوختهاى است و به سبب ثقلى كه دارد متوجه زمين مىشود .
شخايد -
به فتح اول بر وزن سرايد يعنى ريش كند و خراشد .
شخاييد -
با ياى حطى بر وزن خراشيد يعنى ريش كرد و خلانيد و به اين معنى به جاى تحتانى اول نون هم به نظر آمده است كه بر وزن دوانيد باشد .
شخاييدن -
بر وزن سراييدن به معنى ريش كردن و خلانيدن و خراشيدن باشد .
شخد -
به فتح اول بر وزن لگد يعنى از جاى فرو افتد .
شخسار -
با سين بىنقطه بر وزن رفتار زمين سخت و زمين محكمى را گويند كه در دامن كوهها واقع است و مخفف شاخسار هم هست كه جاى بسيارى و انبوهى درختان باشد .
شخش -
به فتح اول و سكون ثانى بر وزن رخش به معنى لخشيدن است كه پاى از زمين جدا شدن و افتادن و خزيدن و لغزيدن باشد و جامه و لباس و پوستين كهنه را نيز گويند و به اين معنى با سين بىنقطه نيز آمده است و نام مرغى هم هست و بعضى گويند به ضم اول و فتح ثانى نام مرغى است كوچك و خوش آواز .
شخشد -
بر وزن و معنى لخشد يعنى از جاى بلغزد و بيفتد .
شخشيد -
بر وزن لخشيد يعنى از جاى لغزيد و افتاد .
شخشيدن -
بر وزن و معنى لخشيدن و لغزيدن و از جاى افتادن باشد .
شخشيده -
بر وزن فهميده به معنى لخشيده و لغزيده و از جاى افتاده باشد .
شخكاسه -
با كاف بر وزن چلپاسه به معنى تگرگ و ژاله باشد .
شخل -
بر وزن عقل به معنى صفير و فرياد و بانگ و نعره باشد و به منقار گزيدن جانور گوشت را .
شخلى -
بر وزن عقلى سيخ گياه و خار گياه را گويند نه خار گل را .
شخليدن -
بر وزن فهميدن به معنى صفير زدن باشد و پژمرده شدن را نيز گويند .
شخم -
به ضم اول بر وزن تخم زمينى را گويند كه به جهت زراعت شيار كرده باشند و به معنى شيار هم آمده چه شخم كردن شيار كردن باشد .
شخن -
بر وزن چمن به معنى خراش و خليدن و