بازى باشد و آن چنان است كه به يك پاى برجهند و لگد بر پشت و پهلوى هم زنند و به اين معنى به جاى تاى قرشت نون هم آمده است .
شب چراغ -
گوهرى را گويند كه در شب مانند چراغ افروزد و روشنايى دهد گويند گاوى در دريا مىباشد و شبها به جهت چرا از دريا برمىآيد و اين گوهر را از دهن خود بر زمين مىگذارد و به روشنايى آن گوهر چرا مىكند و آن را در شب كون هم مىگويند .
شب چراغك -
به فتح غين و سكون كاف كرم شبتاب را گويند و عربان ولد الزنا خوانندش .
شب چره -
با جيم فارسى بر وزن شب پره چرا كردن حيوانات را گويند در شب و به اين مناسبت نقل و ميوه خشك را نيز گويند كه مردم در هنگام شبنشينى خورند .
شب چك -
به كسر ثانى و فتح جيم فارسى و سكون كاف شب برات را گويند كه شب پانزدهم شعبان است زيرا كه چك به معنى برات باشد و با جيم ابجد هم به نظر آمده است .
شبخانه -
با خاى نقطهدار بر وزن پروانه به معنى شبستان است كه حرمسراى پادشاهان باشد و خانهاى را نيز گويند كه شبها درويشان در آن بسر برند .
شبخوان -
با واو معدوله بر وزن دستان بلبل را گويند و به عربى عندليب خوانند .
شبخوش -
كنايه از وداع است يعنى كلمه باشد كه در وقت وداع كردن گويند خصوصا در شب .
شبخون -
به معنى شبيخون است و آن تاخت بردن باشد بر سر دشمن چنان كه غافل و بىخبر باشد .
شب خيزك -
با ثالث به تحتانى رسيده و زاى نقطهدار مفتوح به كاف زده تره تيزك را گويند و آن سبزى است معروف به كاف زده تره تيزك را گويند و آن سبزى است معروف كه خورند و تره تندك نيز گويندش و به عربى رشاد خوانند و تخم آن را حب الرشاد نامند .
شب در ميان دادن -
كنايه از وعده كردن و ضامن دادن باشد اعم از آنكه يك شب يا بيشتر در ميان باشد .
شبديز -
با دال ابجد بر وزن مهميز نام اسب خسرو پرويز بوده گويند رنگ آن سياه بود و وجه تسميه آن شب رنگ است چه ديز به معنى رنگ باشد گويند از همه اسبان جهان چهار وجب بلندتر بود و آن را از روم آورده بودند و بعضى گويند شبديز و گلگون هر دو از يك ماديان به هم رسيدهاند و حقيقت آن در لغت گلگون مذكور است و چون او را نعل بستندى به ده ميخ بر دست و پايش محكم كردندى و هر طعامى كه خسرو خوردى او را نيز خورانيدندى و چون شبديز بمرد خسرو او را كفن و دفن كرده صورت او را فرمود كه بر سنگ نقش كردند و هر گاه كه بدان نگريستى بگريستى و صورت شبديز كه خسرو بر آن سوار مىشد در كرمان است .
شبديز نقره خنك -
كنايه از آسمان است و كنايه از شب و روز و ليل و نهار و زمانه و روزگار و عالم و دنيا هم گفتهاند .
شبذير -
با ذال نقطهدار بر وزن نخجير نامى است از اسماء الهى جل جلاله و به اين معنى به جاى حرف ثانى ياى حطى هم آمده است .
شبر -
به فتح اول و ثانى و سكون راى قرشت شعلهء آتش را گويند و به كسر اول و سكون ثانى و ثالث نام شمر بن ذى الجوشن است لعنة اللّه عليه و در عربى وجب بدست را گويند و آن از دست مقدارى باشد ما بين انگشت كوچك و انگشت بزرگ .
شبرغان -
به ضم ثالث و غين نقطهدار به الف كشيده بر وزن مردمان در قديم الايام نام شهر بلخ بوده و در اين وقت نام قصبهاى است نزديك به بلخ مشهور به شبرغان بر وزن نمكدان .
شبرم -
به كسر اول و سكون ثانى و فتح ثالث و ميم ساكن گياهى است شيردار و آن بيشتر در صحراها و كنارههاى جويها رويد و رنگ ساق آن به سرخى مايل است گويند اگر گاو آن را بخورد بميرد و گوسفند را مضرت نرساند و آن را به شيرازى گاو بنطونك خوانند .
شبرنگ -
بر وزن خرچنگ نام اسب سياوش بوده و نام گلى باشد سياه رنگ به زردى مايل و نام سنگى است سياه و آن را شبه گويند چون بر آتش نهند بسوزد و بوى نفت كند .