شاريدن -
بر وزن باريدن به معنى ريختن آب و شراب و امثال آن باشد و تراويدن آب را نيز گويند از جراحت .
شاسپرم -
به سكون سين بىنقطه و فتح باى فارسى و راى قرشت و ميم ساكن به معنى اسپرغم است كه نوعى از ريحان باشد .
شاش -
بر وزن باش معروف است و به عربى بول گويند و نام شهرى است مشهور بچاچ و از آنجا كمان خوب آورند .
شاشدن -
مخفف شاشيدن است كه بول كردن باشد .
شاشك -
بر وزن ناوك به معنى تيهو باشد و آن جانورى است شبيه به كبك ليكن از آن كوچكتر مىشود و رباب را نيز گويند و آن سازى است معروف و مشهور .
شاشنك -
با نون بر وزن آهنگ رباب را گويند و آن سازى است معروف و به معنى تيهو هم آمده است و آن جانورى باشد كوچكتر از كبك .
شاشو -
بر وزن ماشو نام گياهى است كه تخم آن را در دواها به كار برند و شخصى را نيز گويند كه پيوسته به خود شاشد .
شاشوله -
به فتح لام بر وزن تاتوله شمله و علاقهء دستار و امثال آن باشد .
شاشه -
بر وزن ماشه معروف است كه بول و كميز باشد و به معنى تر بودن و ترشح نيز آمده است .
شاشيدن -
بر وزن پاشيدن به معنى بول كردن و كميز كردن باشد و به معنى تر شدن و ترشح كردن هم آمده است .
شاغوله -
با غين نقطهدار بر وزن و معنى شاشوله است كه علاقهء شمله و دستار باشد .
شاك -
به سكون كاف سينهبند زنان را گويند و آن پارچهاى باشد چهار گوشه كه پستانهاى خود را بدان بندند و بز نر را نيز نامند و آن را تكه خوانند بر وزن مكه .
شاكار -
بر وزن پاكار به معنى بيكار باشد و آن كار فرمودن به زور است كه مردم را كار فرمايند و مزدورى و اجرت ندهند .
شاكر -
به فتح كاف بر وزن چاكر به معنى شاكار است كه بيكار و كار فرمودن بىمزد باشد .
شاگردانه -
به كسر كاف فارسى زر اندكى باشد كه بعد از اجرت اوستاد به طريق انعام به شاگرد دهند و عطاى به فقرا را نيز گويند و به معنى شاگرد هم به نظر آمده است .
شاگردى -
معروف است كه در مقابل اوستادى باشد و به معنى شاگردانه هم هست و اهل كارخانه امرا و سلاطين را نيز گويند .
شاكلول -
با لام و واو بر وزن زاغنول مردم بسيار خوار و بسيارگوى و پرحرف را گويند .
شاكمند -
با ميم بر وزن پايبند به معنى نمد باشد و آن چيزى است كه از پشم گوسفند مالند و بعضى گويند آن را كه از پشم گوسفند و موى بز سياه درهم آميزند و بمالند شاكمند خوانند .
شاكمونى -
با ميم به واو رسيده و نون به تحتانى كشيده به اعتقاد كفرهء هند پيغمبر صاحب كتاب است و هيچ كس بر اسرار او واقف نيست و در ولادت و وجود او خرق عادات و خرافات بسيار گويند و كتاب او را نيز شاكمونى خوانند و بعضى گويند پيغمبر اهل خطاست .
شالخ -
به كسر لام و سكون خاى نقطهدار پسر قبنان بن ارفخشد بن سام بن نوح است و عابر پسر اوست و عبرى از عابر مشتق است .
شال ده -
به سكون لام و فتح دال ابجد اساس و بنياد ديوار و عمارت را گويند .
شالك -
به فتح لام و سكون نون و كاف فارسى آن باشد كه شخصى را در عوض ديگرى به جهت طلبى كه از ديگرى دارد بگيرند و برجستن و فروجستن شاطران و پيادهروان را نيز گويند و گليمى را نيز گفتهاند كه در زير فرشها دوزند .
شالنكى -
به فتح ثالث بر وزن نارنگى ريسمان تابنده و موتاب را گويند و آن شخصى باشد كه به جهت خيمه و امثال آن ريسمان بتابد و آن را به عربى لواف خوانند .
شال نمد -
نمدى را گويند كه از پشم بز مالند نه از پشم گوسفند .
شالهنگ -
به فتح ثالث و ها بر وزن پالهنگ به معنى گرو و گروكان باشد و آن را به عربى رهن و مرهون خوانند و به معنى زيادتى و اشتلم و سركشى و