تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 549

مساهمون:

ص٥٤٩

شاخ -

به سكون خاى نقطه‌دار چند معنى دارد : 1 - شاخ درخت باشد 2 - شاخ حيوانات مثل گوسفند و گاو و گاوميش و بز و امثال آن 3 - به معنى پاره باشد چنان كه گويند شاخ شاخ يعنى پاره پاره 4 - پياله و ظرفى كه در آن شراب خورند و چون در ولايت گرجستان بيشتر شراب را در شاخ گاو خورند به اين اعتبار پياله و ظرفى را كه بدان شراب خورند شاخ گفته‌اند 5 - شاه تير را گويند و آن چوبى باشد بزرگ و دراز كه بام خانه را بدان پوشند 6 - به معنى پيشانى باشد مطلقا اعم از انسان و حيوانات ديگر 7 - دست را گويند از انگشتان تا كتف كه سردوش باشد 8 - جوى كوچكى را گويند كه از رودخانهء بزرگ جدا كرده باشند 9 - چابق و تريز جامه را گويند 10 - خوش بوى و عطرى باشد كه از حيوان شبيه به گربه حاصل مىشود و آن را زباد مىگويند و چون زباد را در ميان شاخ گاو مىكنند و از جانب زير باد مىآورند به سبب آن شاخ گاو مىگويند 11 - لنگ پا را مىگويند و آن از سرانگشتان پاست تا بيخ ران 12 - به معنى مطلق بر رسته و نمو كرده باشد خواه انسان و خواه نبات و جماد كه به تدريج بزرگ شوند . 13 - استخوان پهلو را گويند . 14 - شرابى باشد كه با گلاب آميخته كنند و خورند 15 - نام جانورى كه زباد از آن حاصل مىشود .

شاخابه -

با ثالث به الف كشيده و فتح باى ابجد جوى كوچكى گويند كه از رودخانهء بزرگ يا رودخانه‌اى كه از دريا جدا مىشود جدا شده باشد و آن را به عربى خليج مىگويند و به اين معنى به جاى باى ابجد نون هم به نظر آمده است .

شاخ آهو -

به كسر ثالث معروف است و به معنى كمان تيراندازى باشد و كنايه از وعدهء دروغ و مطلبى كه حصول آن مقدور نباشد .

شاخ بر ديوار -

كنايه از مردمان پيش خود برپا و زعمى و گردن‌كش باشد .

شاخ به شاخ -

كنايه از گوناگون و رنگارنگ باشد و به معنى دور و دراز نيز گفته‌اند و كنايه از گريه بسيار كردن هم هست و شاخ در شاخ نيز همين معنى دارد .

شاخچه‌بندى -

كنايه از تهمت‌سازى و بهتان باشد كه در حق كسى كنند .

شاخ‌دار -

با دال بىنقطه بر وزن شاخ‌سار نقرهء پاك و پاكيزه و بيغش را گويند و كنايه از مردم ديوث و به چشم خودبين باشد .

شاخ در شاخ -

به معنى شاخ به شاخ است كه كنايه از رنگارنگ و گوناگون و دور و دراز و گريه كردن بسيار باشد .

شاخ زرين -

كنايه از قلم زرد رنگ نويسندگى باشد .

شاخسار -

بر وزن خاكسار جاى انبوهى درختان بسيار شاخ باشد و افزاريست زركشان و سيم‌كشان را و آن آهنى باشد پهن كه سوراخهاى بزرگ و كوچك در آن كنند و مقبول طلا و نقره را از آن كشند تا باريك و هموار برآيد .

شاخ سمن -

به كسر ثالث و فتح سين بىنقطه و ميم و سكون نون كنايه از قد و بالاى مطلوب است .

شاخشانه -

با شين نقطه‌دار بر وزن كارخانه به معنى تهديد كردن و ترسانيدن باشد و نام قسمى از گدايان هم هست كه شاخ گوسفندى را بر يك دست و شانه بر دست ديگر گيرند و بر در خانه و پيش دكان مردمان ايستند و آن شاخ را بدان شانه به عنوانى بمالند كه صداى غريب از آن برآيد تا مردمان آن صدا را شنيده چيزى بديشان دهند و اگر احيانا اهمالى در دادن واقع شود كاردى كشيده اعضاى خود را مجروح سازند و بعضى از آن جماعت كارد به دست پسران خود دهند كه آنها اين عمل كنند تا مردم از آن فعل نفرت كرده زودتر چيزى بديشان دهند و اكنون مثل شده است و در مقامى گويند كه كسى از شخصى چيزى و حاجتى خواهد و آن ميسر نشود گويد چون حاجت مرا بر نمىآرى ترا يا خود را مىكشم آن شخص مىگويند شاخشانه به ما مىكشى .

شاخ غزال -

به كسر ثالث و فتح غين و زاى نقطه‌دار به معنى اول شاخ آهو است كه كنايه از كمان تيراندازى باشد .

شاخ گوزن در هوا -

كنايه از ماه نو باشد و به عربى هلال گويند .

شاخ گيسو -

كنايه از پاره موى است كه يك‌جا در