تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 551

مساهمون:

ص٥٥١
داروى چشم به كار مىبرند و آن را به عربى حجر الدم خوانند و حجر الطور و حجر هندى هم مىگويند بواسير را نافع است و ارباب عمل در اكسير به كار برند و معرب آن شادنج باشد گويند اگر سنگ آهن‌ربا را بسوزانند عمل شادنج كنند .

شادورد -

بر وزن لاجورد به معنى طوق و هاله و خرمن ماه باشد و تخت پادشاهان را نيز گويند و به معنى مطلق فرش باشد از گليم و قالى و مانند آن و نام گنج هفتم است از جملهء هشت گنج خسرو پرويز و نام پرده‌اى است از موسيقى .

شادى -

بر وزن بادى معروف است كه خوشحالى باشد و نام غلامى بوده حرام‌خور و ميمون را نيز گويند .

شادياخ -

با تحتانى به الف كشيده و خاى نقطه‌دار ساكن به معنى شادخ است كه نام شهر نيشابور باشد .

شاديچه -

بر وزن بازيچه بالاپوش و لحاف را گويند .

شاديه -

به فتح ثالث و ياى حطى به معنى شادنه است و آن دوايى باشد كه به جهت داروى چشم از هند آورند ظاهرا تصحيف‌خوانى شده باشد اللّه اعلم .

شار -

به سكون راى قرشت به معنى شهر باشد كه عربان مدينه خوانند و پادشاه غرجستان را نيز گويند هر كس باشد چنان كه پادشاه روم را قيصر و پادشاه چين را فغفور و پادشاه ايران را شاه و تركستان را خان مىگويند و بعضى گويند شار پادشاه حبشه باشد و غل و غشى را نيز گويند كه در طلا و نقره و چيزهاى ديگر كنند و به معنى شغال هم آمده است و آن جانورى باشد شبيه به روباه و چادرى باشد به غايت نازك و رنگين كه بيشتر زنان از آن لباس كنند و جامهء فانوس نيز سازند و نام جانورى است سياه رنگ و مانند طوطى سخن گويد و بناى بلند و عمارت عالى را نيز گفته‌اند و به معنى شاه راه هم هست كه راه فراخ و گشاد باشد و فرو ريختن آب و شراب و امثال آن باشد همچو آبشار و سرشار و به معنى رقص و سماع نيز به نظر آمده است .

شارده -

به سكون ثالث و فتح دال ابجد نام جزيره‌اى است از جزاير درياى روم .

شارسان -

با سين بىنقطه بر وزن خاكدان به معنى شهر و شهرستان باشد .

شارستان -

بر وزن نارستان به معنى شارسان است كه شهر و شهرستان باشد و نام كتابى است از تصنيفات فرزانه بهرام كه يكى از حكماى عجم است و كوشك و عمارتى را نيز گويند كه اطرافش بساتين باشد .

شارشك -

به فتح ثالث و سكون شين نقطه‌دار و كاف به معنى تيهو باشد و آن جانورى است مانند كبك ليكن كوچكتر از كبك است و به معنى رباب نيز آمده است و آن سازى است مانند طنبور بزرگى كه دستهء كوتاهى داشته باشد و به جاى تخته بر روى آن پوست آهو كشند و چهار تار بر آن بندند .

شارك -

بر وزن ناوك پرنده‌اى است سياه و مانند طوطى سخن گويد و بعضى گويند پرنده‌اى است سياه و كوچك و آن را هزار دستان نيز گويند و بعضى ديگر گفته‌اند مرغى است كوچك و خوش‌آواز كه آواز او را به صداى چهار تار تشبيه كرده‌اند و قيد سياه و سفيد نكرده‌اند .

شارمار -

با ميم بر وزن كارزار نوعى از مار بزرگ و عظيم باشد .

شارو -

با واو بر وزن جارو به معنى شارك است كه جانور سخن‌گوى باشد .

شاروان -

بر وزن كاروان مخفف شادروان است كه پرده بزرگ و شاميانه باشد .

شارود -

به فتح واو و سكون دال ابجد به معنى شابود است كه هاله و خرمن و طوق ماه باشد .

شارويه -

به فتح ياى حطى بر وزن آمويه نام شيرويه پسر خسرو پرويز است كه خسرو را كشت و او را شير وهم مىگويند به حذف ياى حطى و به جاى تحتانى نون هم آمده است كه بر وزن وارونه باشد .

شاره -

به فتح ثالث دستار هندوستانى باشد كه به زبان هندى چيره گويند و چادر رنگين و به غايت نازك را نيز گفته‌اند كه بيشتر زنان هندوستانى جامه كنند و جامهء فانوس نيز سازند و در فرهنگ حسين وفايى با زاى نقطه‌دار به معنى دستار بزرگ آمده است .