تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 537

مساهمون:

ص٥٣٧

سوژه -

با زاى فارسى بر وزن كوزه خشتك پيراهن و جامه باشد و آن را بغلك نيز گويند و بعضى آن پارچه را گويند كه از سر تريز ببرند تا خشتك بر آن دوزند و نوعى از رستنى باشد مانند اسفناج و آن را در آش‌ها كنند و به عربى قنابرى خوانند و اهل خراسان برغست گويند .

سوزيان -

با زاى هوز بر وزن صوفيان به معنى نفع و سود و فايده باشد كه در مقابل زيان است و زر و مال و سرمايه را نيز گويند آنچه باشد از نقد و جنس و پنهان و آشكار و سخن و راز نهانى و چيزى پنهان كه مخزون خاطر باشد و آن را به عربى ما فى الضمير گويند و به معنى سرگوشى هم هست و مهربان و غمخوار را نيز گفته‌اند و به معنى ارمغان و سوغات و راه آورد هم آمده است و كنايه از نيك و بد هم هست چه در اصل سود و زيان بوده به كثرت استعمال سوزيان شده .

سوس -

بر وزن طوس كرمى باشد كه بيشتر جامه‌هاى ابريشمى را ضايع كند و مخفف سوسمار هم هست و چربى آن را زنان به جهت فربهى خورند و بر بدن مالند و اصل طبيعت را نيز گويند و گياه خشكى هم هست مانند اسپست و علفى كه حماميان سوزند بيخ آن دافع اسهال است و در عربى كرمى را گويند كه گندم و برنج و اقسام غله را ضايع مىكند و نام درختى است كه بيخ آن را اصل السوس و اصابع السوس مىگويند و به لغت هندى نام خوك آبى است و آن حيوانى باشد آبى مانند مشكى پر از باد و خرطومى نيز دارد .

سوسبار -

به كسر ثالث و باى ابجد به الف كشيده بر وزن روزگار به لغت زند و پازند اسب را گويند و به عربى فرس خوانند و به اين معنى به حذف راى قرشت هم به نظر آمده است .

سوسپند -

با باى فارسى بر وزن گوسفند نام گياهى است كه چون آن را بشكنند از آن شيره سفيدى مانند شير برآيد و آن را در خضابها به كار برند و بعضى گفته‌اند كه علف شتر است ظاهرا با علف شير كه گياه شيردار باشد تصحيف‌خوانى شده است و اللّه اعلم .

سوسك -

به فتح ثالث بر وزن خوبك تيهو را گويند و آن پرنده‌اى باشد شبيه به كبك ليكن كوچكتر از اوست و به سكون ثالث نوعى از جعل باشد و او بيشتر در حمامها متكون مىشود .

سوسمار -

با ميم بر وزن هوشيار جانورى است مانند راسو ليكن از او سطبرتر باشد پيه و چربى او را زنان به جهت فربه شدن خورند و بر بدن مالند و به عربى ضب گويند و نزد شافعى مذهبان گوشت او حلال است .

سوسن -

بر وزن سوزن گلى است معروف و آن چهار قسم مىباشد يكى سفيد و آن را سوسن آزاد مىگويند ده زبان دارد و ديگرى كبود و آن را سوسن ازرق مىخوانند و ديگرى زرد و آن را سوسن خطايى مىنامند و چهارم الوان مىشود و آن زرد و سفيد و كبود مىباشد و آن را سوسن آسمان گونى گويند و بيخ آن را ايرسا خوانند و اين چهار قسم هم صحرايى و بوستانى مىشود و نام درخت چلغوزه هم هست و آن را به عربى صنوبر الكبار و ثمر آن را كه چلغوزه باشد حب الصنوبر الكبار گويند .

سوسن و سير -

كنايه از عدم سازگارى و موافقت باشد مطلقا همچو آب و آتش .

سوسنه -

به فتح ثالث و نون به معنى سوسن است و آن گلى باشد معروف .

سوسه -

بر وزن بوسه كرمى باشد كه در گندم افتد و ضايع كند .

سوغه -

به فتح اول و غين نقطه‌دار مرسومى باشد كه سپاهيان از علوفه و ماهيانه خود به نويسندگان دهند .

سوف -

به ضم اول و سكون ثانى و فا به لغت يونانى به معنى حكمت باشد و سوفى حكيم را گويند .

سوفار -

بر وزن مودار ظروف و اوانى باشد كه از گل پخته باشند مانند كوزه و سبو و طغار و خم و امثال آن و هر سوراخ را گويند عموما و سوراخ سوزن را خصوصا و دهان تير را نيز گفته‌اند و آن جايى باشد از تير كه چلهء كمان را در آن بند كنند .

سوفال -

با لام بر وزن و معنى سوفار است كه ظروف و اوانى گلى و سوراخ دهان تير باشد .

سوفته -

بر وزن كوفته مكر و فريب و حيله باشد و كرم گندم‌خوار را نيز گويند .

سوفچه -

به فتح جيم فارسى بر وزن دوكچه ريزه