تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 533

مساهمون:

ص٥٣٣
كبوتران بگريزند چنان كه ديگر نيايند و اگر در شراب اندازند و به خورد اهل مجلس دهند همه با هم جنگ و عربده كنند .

سنگ سودا -

به فتح سين بىنقطه سنگى است متخلخل كه بر روى آب ايستد و فرو نرود و به عربى حجر الافروج خوانند گزندگى عقرب را نافع است .

سنگ شجرى -

به فتح شين نقطه‌دار و جيم بسد را گويند كه مرجان باشد به سبب آنكه از دريا مانند درخت مىرويد .

سنگ شكن -

مخفف سنگ اشكن است كه نام غله‌اى باشد و نوعى از خرما هم هست .

سنگ شير -

به عربى حجر اللبنى خوانند رنگ آن خاكسترى رنگ باشد چون به آب بسايند از وى مانند شير بيرون آيد و به طعم شيرين باشد و بر چشم كشند سيلان آب را بر طرف كند .

سنگ قبطى -

به كسر قاف حجر قبطى است و آن سنگى باشد سبز تيره رنگ و بسيار سست و نرم و زود در آب حل شود و كازران مصر كتان را به آن شويند و در اسهال به كار برند نافع باشد .

سنگ قمر -

به فتح قاف و ميم و سكون راى بىنقطه سنگى است كه آن را در بلاد عرب شبها در افزونى ماه يابند و آن سفيد و شفاف مىباشد گويند اگر بر درختى بندند كه بار و ميوه ندهد بارآور گردد و چون بسايند و به صاحب صرع دهند شفا يابد و آن را به عربى حجر القمر و رغوة القمر خوانند .

سنگك -

بر وزن اندك مصغر سنگ باشد و نوعى از نان هم هست كه بر روى سنگ‌ريزه‌هاى گرم پزند و تگرگ و ژاله را نيز گويند و نام نوعى از غله است و آن سياه و كوچك مىباشد و نام مرغى است كوچك و شكارى از جنس سياه چشم كه آن را ترمتاى گويند .

سنگلاخ -

با لام به الف كشيده و به خاى نقطه‌دار زده به معنى سنگستان است كه جا و مكان سنگ باشد چه لاخ به معنى مكان آمده است همچو ديولاخ كه جا و مقام ديو را گويند .

سنگله -

به ضم ثالث بر وزن زنگله نانى باشد كه از آرد گاورس و ارزن پزند .

سنگم -

به فتح ثالث بر وزن همدم به معنى همراه و رفيق باشد و اتصال و امتزاج دو كس يا دو چيز را نيز گويند با هم و به زبان هندى نيز همين معنى دارد و به ضم ثالث بر وزن انجم پرنده‌اى است به غايت تيزپر و بعضى گويند جانورى است مانند جعل كه پيوسته در حمامها مىباشد و بعضى ديگر گويند كرمى است كه مىپرد .

سنگ ماهى -

به عربى حجر الحوت گويند و آن را در سر ماهى يابند و آن سفيد و سخت مىباشد خوردن آن سنگ گرده را بريزاند و در علم يد به كار آيد .

سنگمبر -

با ميم و باى ابجد بر وزن سر دفتر به معنى اول سنگم است كه همراه و رفيق و اتصال و امتزاج دو شخص يا دو چيز باشد با هم .

سنگ مغنى -

به فتح ميم و سكون غين نقطه‌دار و نون به تحتانى رسيده سنگى است الوان و به غايت سست مىباشد و آنچه سياه بود به سرخى زند و نقطه‌هاى سفيد بر آن باشد و شيشه‌گران به كار برند و آن را سنگ بركان هم گويند و بركان دهى است از شيراز و معدن اين سنگ در آنجاست .

سنگوان -

با واو بر وزن سنگدان نام قلعه‌اى است در فارس كه به سپيدان مشهور است .

سنگور -

بر وزن انگور سله‌اى باشد كه فقاعيان شيشه‌ها و كوزه‌هاى فقاع را كه بوزه باشد در ميان آن بچيند و بادريسه دوك را نيز گويند و آن چرم يا چوبى باشد مدور كه در گلوى دوك محكم سازند و به عربى فلكه خوانند و نام مرغى هم هست .

سنگوك -

با واو مجهول بر وزن مفلوك بادريسه دوك را گويند و به عربى فلكه خوانند .

سنگول -

بر وزن مفعول مطلق ضروريات را گويند يعنى هر چيز كه در كار باشد و ضرور بود .

سنگويه -

به فتح اول و آخر كه تحتانى باشد نام حصارى و عمارتى است عظيم در هندوستان كه ستونهاى آن يك پاره است و هر ستونى را به هزار مرد نتوان برداشت گويند آن عمارت را دو كس كرده‌اند مردى و زنى مرد نازنين و زن مازينه نام داشته است .

سنگه -

به فتح اول و ثالث و سكون ثانى خارپشتى را گويند كه خارهاى خود را مانند تير اندازد .