تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 532

مساهمون:

ص٥٣٢
تحتانى كشيده سنگى است مانند زبد البحر كه كف دريا باشد به آب بسايند و بر موى بمالند موى را بسترد و به عربى حجر الشعر خوانند و بعضى گويند حجر الشعر قيشور است كه كف دريا باشد .

سنگ‌خوار -

با خاى نقطه‌دار و واو معدوله بر وزن زنگبار نام مرغى است كوچك و سياه رنگ و كاكل‌دار كه سنگ ريزه مىخورد و به عربى قطاة خوانند .

سنگ خارج -

با جيم بر وزن و معنى سنگ خوارك است كه اسفرود باشد و آن جانورى است كوچك و سياه رنگ برابر به گنجشك و چند پر مثل شاخى بر سر دارد و عربان قطاة گويندش .

سنگ خوارك -

همان مرغك سنگ است كه به عربى قطاة گويند .

سنگ خور -

مرغى است سنگ ريزه خور .

سنگ خورك -

به معنى سنگ خور است كه مرغ سنگ ريزه‌خور باشد و عربان قطاة گويند .

سنگ در موزه افتادن -

كنايه از اقامت كردن و ترك نمودن سفر و مزاحمت و بيقرارى باشد .

سنگ دل -

كنايه از سخت‌دل و بيرحم باشد .

سنگ دوله -

به ضم اول و سكون ثانى و ثالث و دال بىنقطه به واو رسيده و لام مفتوح به معنى گردباد باشد و آن بادى است كه خاك را به شكل مخروطى بر هوا برد و به عربى اعصار گويند و با واو مجهول هم به نظر آمده است .

سنگر -

به فتح اول و ضم ثالث و سكون ثانى و راى قرشت به معنى سيخول است كه خارپشت تيرانداز باشد يعنى خارهاى خود را چون تير اندازد .

سنگ راه شدن -

كنايه از مانع شدن و منع كردن باشد .

سنگ رعد -

به كسر ثالث و فتح راى قرشت و سكون عين و دال بىنقطه كنايه از گلوله توپ و گلولهء بادليج باشد .

سنگرك -

به فتح اول و راى قرشت بر وزن پنج يك به معنى سنگچه است كه تگرگ و ژاله باشد و به معنى بادريسه هم آمده است و آن چرم يا چوبى باشد مدور كه در گلوى دوك محكم كنند و به عربى فلكه خوانند و به ضم كاف فارسى و سكون راى قرشت هم آمده است كه حرف ثالث و رابع باشد و اين اصح است .

سنگ روشنايى -

حجر النور است كه مرقشيشا باشد و آن را در دواهاى چشم به كار برند .

سنگ زخم -

به كسر ثالث و فتح زاى هوز و سكون خاى نقطه‌دار و ميم به عربى حجر اعرابى گويند و آن سنگى باشد مانند عاج چون سحق كنند و بر موضعى كه خون از آن روان باشد بريزند باز دارد و آن را شكر سنگ هم مىگويند و حجر العاج همان است .

سنگ زن -

به فتح زاى نقطه‌دار و سكون نون كنايه از ترازوى كم وزن باشد .

سنگسار -

با سين بىنقطه بر وزن زنگبار سياستى باشد مشهور كه آدمى را تا كمر در خاك نشانند و سنگ‌باران كنند و به معنى رسخ هم آمده است و رسخ در لغت به معنى ثبوت باشد كه از ثابت شدن است كه به اصطلاح اهل تناسخ آن است كه چيزى به سه مرتبه متنزل شود يعنى روح از صورت انسانى به صورت حيوان ديگر جلوه نمايد و بعد از آن به صورت نباتى چمن‌آرا گردد و آن را بگذارد و به صورت جمادى ظهور كند .

سنگسبويه -

به فتح اول و سكون ثانى و كسر ثالث و سين بىنقطهء ساكن و باى ابجد به واو رسيده و تحتانى مفتوح نام گياهى است كه آن را پنج انگشت گويند و به عربى ذو خمسة اصابع و ذو خمسة اوراق و عين السراطين خوانند و تخم آن را حب الفقد گويند و معرب آن سنجسبويه است .

سنگست -

به فتح اول و ثالث و سكون ثانى و رابع و فوقانى نام جايى و مقامى و موضعى است .

سنگ سگ -

به تازى حجر الكلب خوانند و گويند بعضى از سگ هست كه چون سنگ بر او اندازند آن سنگ را از غايت خشمى كه دارد به دندان بگيرد و نگاهدارد پس چون خواهند كه ميان دو شخص دشمنى افتد به نام آن دو شخص هفت سنگ بردارند و يك‌يك را به جانب آن سگ اندازند او هر يك را به دهن برگيرد و بر زمين گذارد و بعد از آن دو سنگ از آن سنگها را در آب اندازند و از آن آب به خورد آن دو شخص دهند ميان ايشان دشمنى صعبى به هم رسد و اگر يك سنگ از آن بر برج كبوتر اندازند همه