سنبلتر -
به كسر لام و فتح فوقانى كنايه از خط جوانان و زلف خوبان است .
سنبلهء زر -
به فتح زاى نقطهدار و سكون راى بىنقطه كنايه از منقل آتش و آتشدان باشد .
سنبوت -
به فتح اول بر وزن فرتوت به معنى سنبات است كه نمودنى باشد و به لغت يونانى زيره را گويند و بهترين آن كرمانى باشد .
سنبوسه -
به فتح اول هر شكل مثلث را گويند عموما و لچك زنان را خصوصا و قطاب را نيز سنبوسه گويند .
سنبه -
به ضم اول بر وزن دنبه به معنى فريفته باشد و افزارى را نيز گويند كه چيزها بدان سوراخ كنند و آلتى كه بدان آسيا را تيز كنند و زنبور سياه را نيز گفتهاند و به معنى انگور هم هست كه به عربى عنب خوانند و به دو معنى آخر مجهول الحركت باشد .
سنبهارى -
به فتح اول بر وزن قندهارى پودنه لب جوى را گويند .
سنبيدن -
به فتح اول بر وزن جنبيدن به معنى سفتن و سوراخ كردن و در زير پاى آوردن باشد .
سنج -
به فتح اول و سكون ثانى به معنى وزن وكيل است كه از وزن كردن و كشيدن به ترازو باشد و به كسر اول جلاجل دف و دايره را گويند و مخفف سرنج نيز هست و آن چيزى باشد به بسيارى از جلال دايره بزرگتر و در ميان قبهاى دارد بندى بر آن قبه نصب كنند و در جشنها و بازيگاهها با نقاره و دهل نوازند و به اين معنى به فتح اول نيز درست است و رنگى را نيز گويند كه مصوران و نقاشان كار فرمايند و به ضم اول كفل و سرين مردم و حيوانات ديگر باشد .
سنجاب -
به كسر اول بر وزن گرداب جانورى است معروف از موش بزرگتر و از پوست آن پوستين سازند و آن را از تركستان آورند و نام ولايتى است كه كاموس كشانى ضابط آن ولايت بوده و آن را سنجاب نيز مىگفتهاند و كنايه از سبزه و او شب هم هست كه نقيض روز باشد .
سنجار -
به فتح اول بر وزن انبار نام كوهى و نام قلعهاى است در نواحى موصل و ديار بكر گويند تولد سلطان سنجر در آنجا واقع شد .
سنجد بوى -
به كسر اول و سكون دال بىنقطه و ضم باى ابجد بر وزن فلفل موى نام نوعى از گل باشد .
سنجر -
بر وزن خنجر نام پادشاهى بوده مشهور و نام پرندهاى هم هست شكارى و مردمان صاحب حال و وجد و سماع را نيز گويند .
سنجرستان -
به معنى خانقاه باشد و آن جايى است كه مردمان در آن وجد و سماع كند چه سنجر به معنى مردمان صاحب حال و ستان جاى بسيارى چيزها باشد .
سنجسبويه -
به فتح اول و كسر ثالث معرب سنگسبويه است و آن دوايى باشد كه به فارسى پنج انگشت گويند .
سنجق -
بر وزن خندق به لغت رومى نشان و علم را گويند و اميرى را نيز گويند كه صاحب نشان و علم باشد و سوزنى را نيز گفتهاند كه بر يك سر آن گرهى و تكمهاى باشد از قلع و برنج و طلا و نقره و به معنى كمربند و چهار زرعى هم هست و به اين معنى به ضم ثالث نيز به نظر آمده است .
سنجوق -
بر وزن صندوق به معنى اول سنجق است كه علم و نشان باشد و كمربند و چهار زرعى را نيز گويند .
سنجه -
به فتح اول و ثالث و سكون ثانى نام ديويست مازندرانى و سنگى را نيز گويند كه چيزها بدان وزن كنند و نام اولكايى و ملكى است و در آنجا رودخانهء عظيمى است گويند پلى بر آن رودخانه بستهاند از يك طاق و به معنى آخر كه رودخانه باشد مجهول الحركت است .
سنج -
به فتح اول و سكون ثانى و خاى نقطهدار به معنى نمك طعام باشد و به معنى چرك و ريم هم آمده است كه عربان وسخ گويند و به كسر اول در عربى بيخ و اصل و ماده هر چيز باشد .
سنخج -
به فتح اول و ثانى و سكون خاى نقطهدار و جيم علتى است كه آن را تنگى نفس گويند و به عربى ضيق النفس خوانند و با جيم فارسى و كسر اول هم آمده است .
سند -
به كسر اول بر وزن هند نام ولايتى است از هندوستان و نام رودخانه عظيمى هم هست كه ما بين