تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 526

مساهمون:

ص٥٢٦
خانه باشد و پرنده‌اى هم هست كوچك و آن را به تركى بلدرچين و به لغت ديگر كرك بر وزن فلك خوانند و در عربى نيز همين معنى دارد و به هندى نام شهرى است در هندوستان كه نوعى از جامهء باريك از آنجا آورند .

سمانى -

به فتح اول بر وزن امانى نام مرغى است كه از دريا خيزد و آن را به عربى قتيل الرعد خوانند به سبب آنكه هرگاه صداى رعد بشنود بميرد و بعضى گويند سلوى است كه به فارسى كرك و به تركى بلدرچين خوانند .

سمج -

به ضم اول و سكون ثانى و جيم جايى را گويند كه در زيرزمين يا در كوه به جهت درويشان و فقيران يا گوسفندان بكنند و نقب و زندان را نيز گويند و با جيم فارسى و به فتح اول هم به نظر آمده است .

سمچه -

به ضم اول بر وزن خمچه به معنى سمج است كه خانهء زيرزمين و نقب و جاى گوسفندان باشد در كوه يا در صحرا .

سمر -

به فتح اول بر وزن قمر نام پادشاهى بوده از ترك و دست‌افزارى است جولاهگان را و آن مانند جارويى باشد كه با آن آهار بر تاره جامه مالند و با تشديد ثانى هم آمده است و در عربى به معنى افسانه و افسانه گفتن باشد و به فتح اول و سكون ثانى هم در عربى به معنى افسانه گفتن و ميخ آهنى بر جايى كوفتن باشد .

سمراد -

بر وزن فرهاد به معنى و هم و فكر و خيال باشد .

سمركند -

با كاف بر وزن و معنى سمرقند است و آن شهرى باشد در ماوراء النهر كه كاغذ خوب از آنجا آورند و سمرقند معرب آن است و معنى تركيبى آن ده سمر است و سمر نام پادشاهى بوده از ترك و تركان ده را كند مىگويند و اين ده را او بنا كرده بوده است و به مرور ايام شهر شده .

سمسق -

به فتح اول و سكون ثانى و كسر سين بىنقطه و قاف ساكن به لغت رومى مرزنگوش را گويند و آن گياهى باشد دوايى كه به عربى آذان الفار خوانند و بعضى گويند سمسق عربى است و به معنى ياسمين است .

سمسيون -

با سين بىنقطه بر وزن افتيمون به لغت يونانى دوايى است كه آن را به فارسى مرزنگوش و به عربى آذان الفار خوانند خوردن آن با شراب گزندگى افعى را نافع باشد .

سمك -

به فتح اول و ضم ثانى و سكون كاف به معنى رعنا و رعنايى است كه بىعقل و بىعقلى و بىهنر و بىهنرى باشد و به فتح اول و ثانى در عربى ماهى گويند .

سمكار -

به كسر اول و سكون ثانى و كاف فارسى به الف كشيده و به راى قرشت زده نام شهرى است از بدخشان .

سمن -

به فتح اول بر وزن چمن گل سه برگه را گويند يعنى گياهى و رستنى هست كه آن را سه برگه مىگويند گل آن مدور و صد برگ و ياسمنى رنگ مىباشد و به ضم اول هم به نظر آمده است و بعضى گويند گلى باشد پنج برگ و سفيد و خوشبوى كه آن را ويژ خوانند و در عربى مطلق روغن را گويند عموما و روغن گاو را خصوصا و روغن گاو چون بسيار كهنه شود دفع سم افعى كند .

سمنار -

به كسر اول و نون به الف كشيده بر وزن گل‌كار نام بنايى بوده رومى كه سه دير و خورنق را او ساخته بود گويند از نسل سام بن نريمان است و عربان به تقديم نون بر ميم مىگويند كه سنمار باشد .

سمناك -

بر وزن غمناك به معنى سماحت است و آن بذل كردن به ضرورت باشد يعنى بر او واجب شود به سببى از اسباب .

سمند -

بر وزن كمند رنگى باشد به زردى مايل مر اسب را و به معنى تير پيكان‌دار هم گفته‌اند و نام قريه‌ايست از قراى سمرقند .

سمند اسلار -

سمند معلوم به فتح همزه و سكون سين بىنقطه و لام به الف كشيده و به راى بىنقطه زده جانورى بود كه در زمان اسكندروس بن ذو القرنين به هم رسيده بود گويند يكى از حكماى هند به علم تعفين او را پيدا كرده بوده است و گويند كه نظر آن جانور بر هر كه مىافتاد فى الحال مىمرد به ارسطو متوسل شدند او گفت كه آيينه در پيش روى آن جانور بداريد تا چون عكس خود را مشاهده نمايد بميرد چنان كردند چنان شد .

سمندر -

بر وزن قلندر نام جانورى است كه در