و هر ملخى كه در آن ولايت باشد بالتمام را بكشند گويند بانى آن ناحيه سام بن ارم بوده و سام ارم نام آنجا است و به كثرت استعمال سميرم شده است .
سميره -
بر وزن خميره به معنى خطى باشد كه بكشند خواه بر ديوار و خواه بر زمين و خواه با قلم و خواه با چوب و به معنى نوشته هم آمده است .
سميز -
به فتح اول بر وزن عزيز به معنى دعا باشد كه در برابر نفرين است .
سمينه -
بر وزن كمينه پارچه نازك تنگ رقيق را گويند .
بيان بيست و يكم در سين بىنقطه با نون مشتمل بر يكصد و بيست و هفت لغت و كنايت
سن -
به فتح اول بر وزن من رستنى باشد كه بر درختها پيچد و به عربى عشقه خوانند و به معنى سان هم هست كه مثل و مانند و رسم و عادت و طرز و روش باشد و سنان و نيزه را نيز گويند و به تركى به معنى تو باشد كه عربان انت گويند .
سنا -
به فتح اول و ثانى به الف كشيده چوبى باشد كه بدان مسواك كنند و در عربى گياهى است مسهل و بهترين آن مكى مىباشد .
سناد -
به فتح اول و سكون آخر كه دال بىنقطه باشد بر وزن سواد به معنى بسيار و فراوان و وافر بود و يكى از عيوب ملقبهء قافيه هم هست و آن عبارت از اختلاف رديف اصلى باشد چون داد و ديد و دود و در عربى به معنى مخالفت آمده است .
سنار -
به فتح اول بر وزن كنار تنگ آبى را گويند از دريا كه تهش نمايان بود و گل داشته باشد تا كشتى در آن بند شود و بايستد و نگذرد و بيم شكستن باشد و به اين معنى به كسر اول هم گفتهاند و به معنى شخص عاشق و گرفتار نيز آمده است و به ضم اول زن پسر را گويند كه عروس باشد و به تركى گلن خوانند و به هندى زرگر را مىگويند .
سناو -
به فتح اول و ثانى به الف كشيده و به واو زده به معنى مطلق سونش باشد اعم از طلا و نقره و سونش مس و برنج و امثال آن و به معنى بسيار هم آمده است كه عربان كثير خوانند .
سنب -
به ضم اول و سكون نون و باى ابجد سم چارپايان را گويند و به معنى پاى هم آمده است كه به عربى رجل خوانند و سوراخ كردن و سوراخ كننده و امر به سوراخ كردن هم هست و خانه زيرزمينى را نيز گويند كه در كوه و صحرا جهت درويشان و خوابيدن گوسفندان كنند .
سنبات -
به ضم اول و باى ابجد به الف كشيده بر وزن جغرات به معنى نمودنى باشد يعنى چيزى كه به نظر درآيد و نمودى داشته باشد و به فتح اول هم به نظر آمده است .
سنباد -
به فتح اول بر وزن بغداد نام مجوسى بوده نيشابورى الاصل و با وجود عداوت دينى به ابو مسلم مروزى محبت داشت و قوت فكريه را نيز گويند و اين قوتى باشد عاقله كه حصول فكر از اوست .
سنباده -
به ضم اول و فتح آخر كه دال باشد سنگى است كه بدان كارد و شمشير و امثال آن تيز كنند و نگين را به آن تراشند و جلا دهند و در دواها نيز به كار برند گويند معدن آن سنگ در جزاير درياى چين است و معرب آن سنباذج است .
سنبالو -
با واو مجهول بر وزن شفتالو بوزينه را گويند و آن نوعى از ميمون باشد و به زبان هندى نام درختى است كه گل و برگ آن را در دواها به كار برند .
سنبك -
به ضم اول و ثالث و سكون ثانى و كاف كشتى كوچك را گويند .
سنبل -
بر وزن بلبل گياهى است دوايى شبيه به زلف خوبان و خوشبوى مىباشد و در عطريات به كار برند و آن رومى و جبلى و هندى مىباشد و هندى آن را به عربى سنبل الطيب خوانند .