آتش متكون مىشود گويند مانند موش بزرگى است و چون از آتش برمىآيد مىميرد و بعضى گويند هميشه در آتش نيست گاهى برمىآيد در آن وقت او را مىگيرند و از پوست او كلاه و رومال مىسازند و چون چركن مىشود در آتش مىاندازند چركهاى او مىسوزد و پاك مىشود و بعضى گويند به صورت سوسمار و چلپاسه است از پوست او چتر سازند تا گرمى را نگاه دارد و از موى او جامه بافند و در هواى گرم پوشند محافظت گرما كند و بعضى ديگر گويند به صورت مرغى است اللّه اعلم و نام ولايتى است از هندوستان كه چوب عود از آنجا آورند و به معنى اول به كسر دال و ضم دال هر دو به نظر آمده است .
سمندل -
با لام بر وزن و معنى سمندر است كه جانور آتشى باشد .
سمندور -
بر وزن سقنقور به معنى سمندر است كه جانور آتشى باشد و نام ولايتى هم هست كه از آنجا عود آورند .
سمندوك -
بر وزن پرستوك به معنى سمندر است كه حيوان آتشى باشد .
سمندول -
با لام بر وزن و معنى سمندور است و آن جانورى باشد كه در آتش متكون مىشود .
سمندون -
بر وزن شفقگون به معنى سمندر است كه جانور آتشى باشد و اصل اين لغت سام اندرون بوده يعنى در اندرون آتش چه سام به معنى آتش هم آمده است .
سمنگان -
به فتح اول و كاف فارسى به الف كشيده نام شهرى است در اهواز كه دختر پادشاه آنجا را رستم خواست و سهراب از او به وجود آمد و به ضم ثانى هم گفتهاند و در اين زمان آن شهر را رامهرمز خوانند و عوام رامز گويند و بعضى گويند نام شهرى است در توران .
سمنو -
به فتح اول و ثانى و نون مضموم و واو ساكن چيزى است مانند حلواى تر و آن را از شيرهء ريشه گندم سبز شده پزند و به ضم اول آش رشته و آش اكرا باشد .
سمنون -
به فتح اول بر وزن ممنون نام درويشى بوده صاحب حال و رياضتكش .
سمنه -
به ضم اول و سكون ثانى و فتح ثالث به عربى دانهاى است سياهرنگ از نخود كوچكتر و آن را در خراسان نقل خواجه گويند فربهى آورد و باه را برانگيزد و هر تركيبى را نيز گويند كه آدمى را فربه كند و آن را سمينون هم مىگويند .
سمو -
بر وزن عمو تره دشتى را گويند و آن سبزيى باشد كه با طعام خورند .
سموت -
به فتح اول و ضم ثانى و سكون واو و فوقانى فتراك را گويند و آن دوالى باشد باريك كه در زين اسب آويزند و به تركى قنجوقه خوانند .
سمور -
بر وزن تنور جانورى است معروف كه از پوست آن پوستين سازند .
سموربيور -
سمور معلوم است به كسر باى ابجد و ياى حطى به واو كشيده و به راى قرشت زده به لغت يونانى كرفس صحرايى باشد .
سمور سيه -
به كسر راى قرشت و سين سعفص كنايه از شب است كه عربان ليل گويند .
سمه -
به كسر اول و فتح ثانى به معنى سمو باشد كه دستافزار جولاهگان است و آن جاروب مانندى باشد كه بدان آهار بر روى تارهء جامه كشند و رنگ آب را نيز گويند و آن چيزى باشد سبز كه در روى آبهاى ايستاده به هم رسد و به معنى چوبى باشد به قدر يك وجب و سرى پهن دارد و جولاهگان كرباس به نورد پيچنده را بدان مالش دهند تا هموار شود و به معنى پوشيده و پنهان هم آمده است و در عربى داغ و نشان را گويند و به معنى داغ كردن و نشان كردن هم آمده است و جمعش سمات باشد .
سميدن -
بر وزن دميدن به معنى بو كردن و بوييدن باشد .
سميرا -
به فتح اول بر وزن نصيرا شاخى را گويند كه بدان حجامت كنند و نام موضعى است در راه مكه معظمه و به ضم اول و فتح ثانى نام مهينبانو عمه شيرين باشد .
سميرم -
به فتح اول و ثانى به تحتانى رسيده و راى بىنقطه مفتوح به ميم زده ناحيتى است ما بين عراق و فارس كه آب ملخ را از آن ناحيت آورند گويند وقتى كه اين آب را مىبرند مىبايد كه ظرف آن را بر زمين نگذارند و نگاه به عقب سر نكنند تا محلى كه به مقصد برسند طيورى چند كوچك و سياه پيدا شوند