تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 527

مساهمون:

ص٥٢٧
آتش متكون مىشود گويند مانند موش بزرگى است و چون از آتش برمىآيد مىميرد و بعضى گويند هميشه در آتش نيست گاهى برمىآيد در آن وقت او را مىگيرند و از پوست او كلاه و رومال مىسازند و چون چركن مىشود در آتش مىاندازند چركهاى او مىسوزد و پاك مىشود و بعضى گويند به صورت سوسمار و چلپاسه است از پوست او چتر سازند تا گرمى را نگاه دارد و از موى او جامه بافند و در هواى گرم پوشند محافظت گرما كند و بعضى ديگر گويند به صورت مرغى است اللّه اعلم و نام ولايتى است از هندوستان كه چوب عود از آنجا آورند و به معنى اول به كسر دال و ضم دال هر دو به نظر آمده است .

سمندل -

با لام بر وزن و معنى سمندر است كه جانور آتشى باشد .

سمندور -

بر وزن سقنقور به معنى سمندر است كه جانور آتشى باشد و نام ولايتى هم هست كه از آنجا عود آورند .

سمندوك -

بر وزن پرستوك به معنى سمندر است كه حيوان آتشى باشد .

سمندول -

با لام بر وزن و معنى سمندور است و آن جانورى باشد كه در آتش متكون مىشود .

سمندون -

بر وزن شفق‌گون به معنى سمندر است كه جانور آتشى باشد و اصل اين لغت سام اندرون بوده يعنى در اندرون آتش چه سام به معنى آتش هم آمده است .

سمنگان -

به فتح اول و كاف فارسى به الف كشيده نام شهرى است در اهواز كه دختر پادشاه آنجا را رستم خواست و سهراب از او به وجود آمد و به ضم ثانى هم گفته‌اند و در اين زمان آن شهر را رامهرمز خوانند و عوام رامز گويند و بعضى گويند نام شهرى است در توران .

سمنو -

به فتح اول و ثانى و نون مضموم و واو ساكن چيزى است مانند حلواى تر و آن را از شيرهء ريشه گندم سبز شده پزند و به ضم اول آش رشته و آش اكرا باشد .

سمنون -

به فتح اول بر وزن ممنون نام درويشى بوده صاحب حال و رياضت‌كش .

سمنه -

به ضم اول و سكون ثانى و فتح ثالث به عربى دانه‌اى است سياه‌رنگ از نخود كوچك‌تر و آن را در خراسان نقل خواجه گويند فربهى آورد و باه را برانگيزد و هر تركيبى را نيز گويند كه آدمى را فربه كند و آن را سمينون هم مىگويند .

سمو -

بر وزن عمو تره دشتى را گويند و آن سبزيى باشد كه با طعام خورند .

سموت -

به فتح اول و ضم ثانى و سكون واو و فوقانى فتراك را گويند و آن دوالى باشد باريك كه در زين اسب آويزند و به تركى قنجوقه خوانند .

سمور -

بر وزن تنور جانورى است معروف كه از پوست آن پوستين سازند .

سموربيور -

سمور معلوم است به كسر باى ابجد و ياى حطى به واو كشيده و به راى قرشت زده به لغت يونانى كرفس صحرايى باشد .

سمور سيه -

به كسر راى قرشت و سين سعفص كنايه از شب است كه عربان ليل گويند .

سمه -

به كسر اول و فتح ثانى به معنى سمو باشد كه دست‌افزار جولاهگان است و آن جاروب مانندى باشد كه بدان آهار بر روى تارهء جامه كشند و رنگ آب را نيز گويند و آن چيزى باشد سبز كه در روى آبهاى ايستاده به هم رسد و به معنى چوبى باشد به قدر يك وجب و سرى پهن دارد و جولاهگان كرباس به نورد پيچنده را بدان مالش دهند تا هموار شود و به معنى پوشيده و پنهان هم آمده است و در عربى داغ و نشان را گويند و به معنى داغ كردن و نشان كردن هم آمده است و جمعش سمات باشد .

سميدن -

بر وزن دميدن به معنى بو كردن و بوييدن باشد .

سميرا -

به فتح اول بر وزن نصيرا شاخى را گويند كه بدان حجامت كنند و نام موضعى است در راه مكه معظمه و به ضم اول و فتح ثانى نام مهين‌بانو عمه شيرين باشد .

سميرم -

به فتح اول و ثانى به تحتانى رسيده و راى بىنقطه مفتوح به ميم زده ناحيتى است ما بين عراق و فارس كه آب ملخ را از آن ناحيت آورند گويند وقتى كه اين آب را مىبرند مىبايد كه ظرف آن را بر زمين نگذارند و نگاه به عقب سر نكنند تا محلى كه به مقصد برسند طيورى چند كوچك و سياه پيدا شوند