بيان نوزدهم در سين بىنقطه با لام مشتمل بر چهل و دو لغت و كنايت
سل -
به فتح اول و سكون ثانى چيزى باشد كه از چوب و خلاشه درهم بندند و با آن از آب گذرند و به معنى كشتى هم آمده است و به عربى سفينه خوانند و شش را نيز گفتهاند كه عربان ريه گويند و به كسر اول نام مرضى است و نام يكى از اسلحه هندوان باشد و زوبين همان است .
سلا -
بر وزن علا نام خنياگرى است .
سلات -
بر وزن ممات نام سازندهاى بود و در عربى كاسه ليس را گويند .
سلاجت -
به فتح اول و كسر جيم و سكون فوقانى نام دارويى است دوايى و آن سنگى باشد كه بوى بول و شاش از آن مىآيد و گويند اين لغت هندى است .
سلاحه -
به فتح اول و حاى بىنقطه شاش بز كوهى را گويند كه بر سنگ كرده باشد و سنگ سياه شده باشد و آن را بتراشند و دوايى به كار برند خصوص جذام را نافع است و ظاهرا كه بر لغت سابق تصحيف خوانى شده باشد اللّه اعلم .
سلاك -
بر وزن هلاك شوشهء طلا و نقره را گويند و آن جسد گداخته باشد كه در ناوچه آهنين ريزند و به معنى كرايه هم آمده است .
سلب فرشته داشتن -
كنايه از رنگ سبز پوشيدن باشد .
سلجق -
به فتح اول و جيم مخفف سلجوق است كه پدر كلان سلجوقيان باشد و با جيم فارسى هم آمده است .
سلجن -
به فتح اول و جيم بر وزن مخزن به معنى بىشرمى كردن و سخنان درشت بر روى مردم گفتن باشد .
سلجوق -
بر وزن سرطوق پدر كلان پادشاهان سلجوقى باشد و با جيم فارسى هم درست است .
سلح شور -
به فتح اول و ثانى به معنى سپاهى و مستعد قتال و جدال باشد و معنى آن سلاحورز است كه از سلاح به هم رسانيدن و تحصيل كردن اسباب جنگ باشد و در عربى مقدمة الجيش خوانند و به تركى شرباشاران گويند و مرد مسلح سلاح بسته را نيز گفتهاند و پياده سلاح بدست را هم مىگويند .
سلدانيون -
به فتح اول و سكون ثانى و دال بىنقطه به الف كشيده و كسر نون و تحتانى به واو رسيده و به نون ديگر زده به لغت يونانى درختى باشد كه بالاى آن از زمين به مقدار سه ذرع بلند شود و گلى دارد بسيار سرخ و تخم آن به مقدار گشنيز بود برگ و تخم آن را با هم بكوبند و بر گزندگى مار و عقرب گذارند نافع باشد .
سلسيس -
با سين بىنقطه بر وزن تلبيس سنگى باشد متخلخل چنان كه گويى باد از آن برمىآيد .
سلش -
به فتح اول و كسر ثانى و سكون شين نقطهدار به لغت زند و پازند به معنى بد باشد كه در مقابل نيك است و به اين معنى بعد از حرف ثانى ياى حطى هم آمده است كه سليش باشد .
سلطان اختران -
كنايه از آفتاب عالمتاب است .
سلطان فلك -
به معنى سلطان اختران است كه كنايه از آفتاب عالمتاب باشد .
سلطان يك اسبه -
به معنى سلطان فلك است كه خورشيد جهانگرد باشد .
سلطان يك سواره -
به معنى سلطان يك اسبه است كه آفتاب عالمگرد باشد و سلطان يك سواره گردون هم مىگويند .
سلطقى -
به فتح اول و طاى حطى بر وزن احمقى نوعى از پوشش قلندران است كه پارهها از آن آويخته باشند .
سلف -
به ضم اول و سكون ثانى و فا به معنى سرفه باشد و آن به سبب خارش گلو به هم مىرسد و به كسر اول به معنى هم داماد باشد يعنى دو خواهر باشند و هر يك را شخصى زن كند و آن دو شخص مر يكديگر را سلف باشند و در عربى نيز به همين معنى است و به فتح اول و ثانى در عربى به معنى