شد فبها و الا صورت و شكل او را به خاطر آورند و قدحى پر از آب در پيش خود نهند و شروع به سحر كنند تا آن زمان كه نقطه خونى در ميان قدح آب پيدا شود و بعد از زمانى آن قدح پر از دل و جگر و شش گردد و آن شخص در حال بميرد و چون شكم او را بشكافند جگر در شكمش نباشد .
سقى رغلا -
به فتح اول و ثانى به تحتانى رسيده و راى بىنقطه مفتوح و سكون غين نقطهدار و لام الف لغتى باشد سريانى و بعضى گويند يونانى است و معنى آن به عربى كثير الارجل باشد يعنى بسيار پا و آن دوايى است كه آن را بسفايج خوانند و به اين معنى به جاى حرف ثانى كاف هم به نظر آمده است كه سكى رغلا باشد .
سقيروس -
به فتح اول و ثانى به تحتانى رسيده و راى بىنقطه به واو كشيده و به سين بىنقطه زده به لغت يونانى هر ورم و آماس صلب و سخت را گويند .
بيان هفدهم در سين بىنقطه با كاف مشتمل بر پنجاه و نه لغت و كنايت
سك -
به ضم اول و سكون ثانى به معنى نكبت و فلاكت باشد و در عربى نام نوعى از عطريات است و بعضى گويند مركبى است كه از چيزهاى عفن و تلخ سازند و بعضى گويند عصارهء آمله است و به كسر اول به معنى سركه باشد و سكبا مركب ازوست كه آش سركه باشد .
سكاچه -
به ضم اول و ثانى به الف كشيده و فتح جيم فارسى به معنى سخن ناشنو و ستيهنده و ستيزه كننده باشد و كابوس و عبد الجنه را نيز گويند و آن سنگينى است كه در خواب بر مردم افتد و خارپشت تيرانداز را هم مىگويند .
سكاد -
به فتح اول بر وزن سواد سركوه و فرق سر آدمى را گويند .
سكار -
به كسر اول بر وزن شكار به معنى زغال و انگشت باشد و انگشت افروخته را نيز گويند و نوعى از طعام هم هست و به فتح اول و ضم اول هم آمده است .
سكار آهنج -
به ضم اول و سكون رابع و همزهء ممدوده و هاى مفتوح به نون و جيم زده آهنى باشد سركج كه بدان گوشت از ديگ و نان از تنور برآرند .
سكارو -
به ضم اول و رابع به واو كشيده نان و گوشتى را گويند كه بر روى زغال افروخته و اخگر بپزند و به معنى چنگالى و ماليده هم آمده است .
سكاسته -
به ضم اول و سكون سين بىنقطه بر وزن گداخته به معنى زكاسه است و آن خارپشتى باشد كه خارهاى خود را مانند تير اندازد و او را به عربى مدلج گويند .
سكاسه -
به ضم اول و فتح سين آخر بر وزن خلاصه به معنى سكاسته است كه خارپشت كلان تيرانداز باشد .
سكاشته -
بر وزن گذاشته به معنى سكاسه است كه خارپشت كلان تيرانداز باشد .
سكاشه -
با شين نقطهدار بر وزن و معنى سكاسه است كه خارپشت كلان تيرانداز باشد .
سكافره -
به ضم اول و ثانى به الف كشيده و به فا زده و فتح راى قرشت زخمهء سازندهها را گويند و به عربى مضراب خوانند و آن در قانون و رباب استخوانى است كه بر دست گيرند و در عود و طنبور ناخن دست باشد .
سكافه -
به ضم اول و فتح آخر كه فا باشد به معنى سكافره است كه مضراب سازندهها باشد .
سكال -
به كسر اول بر وزن نهال به معنى انديشه و فكر باشد و به معنى خواهنده و طلبكننده و گوينده هم آمده است و امر به اين معنى نيز هست يعنى بگو و بخواه و بطلب و به معنى گفتگو هم گفتهاند .
سكالش -
به كسر اول بر وزن سفارش به معنى فكر و انديشه باشد و به معنى متفكر و انديشمند بودن و خواستن و كارسازى كردن هم هست و با كاف فارسى هم آمده است .