تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 516

مساهمون:

ص٥١٦
نون و كاف فارسى به معنى سفر خشك است كه كنايه از سفر بىنفع و سفر بىفايده باشد .

سفر كردن -

معروف است و كنايه از خالى كردن و تمام كردن هم هست .

سفرنگ -

به فتح اول بر وزن خرچنگ به معنى تفسير باشد يعنى معافى و شرحى كه بر كلام خدا نويسند .

سفرود -

با واو مجهول بر وزن مقصود مرغ سنگ‌خواره را گويند و به عربى قطا خوانند .

سفرهء فصاحت -

كنايه از زبان فصيح باشد و تصنيفات و تأليفات را نيز گويند .

سفسار -

به كسر اول بر وزن و معنى سمسار است كه دلال باشد .

سفلى -

به ضم اول بر وزن قفلى ديگ آهنى را گويند كه سرش گشاده بود و در عربى به معنى پستى است كه در مقابل بلندى باشد .

سفندارمذ -

به كسر اول مخفف اسفندارمذ است كه ماه دوازدهم از سالها و روز پنجم از ماه‌هاى شمسى باشد و در اين روز فارسيان بنا بر قاعدهء كليه كه چون نام ماه و روز موافق آيد جشن بايد كرد عيد كنند و به معنى زمين هم آمده است و نام فرشته‌اى هم هست موكل بر زمين و جنگلها و بيشه‌ها و مصالح امور ماه و روز اسفندار متعلق به او است و در اين روز درخت نشاندن و نو پوشيدن را خوب مىدانند .

سفيد -

بر وزن و معنى سپيد است كه نقيض سياه باشد و به عربى ابيض خوانند و كنايه از ظاهر و نمايان هم هست چه هر گاه گويند سفيد شد مراد آن باشد كه ظاهر شد و نمايان گرديد و سفيد نشد يعنى پيدا نشد .

سفيد اسفند -

به كسر اول و همزه و فتح فا و سكون نون و دال ابجد خردل سفيد را گويند و آن نوعى از تخم سپندان باشد .

سفيدبرى -

به فتح باى ابجد و راى بىنقطه به تحتانى رسيده فصل خريف را گويند كه موسم پاييز و برگ‌ريزان باشد .

سفيد تاك -

به معنى سپيدتاك است و آن نباتى باشد كه خسرو دارو گويندش و با ميوهء آن پوست را دباغت دهند و به عربى كرمة البيضا خوانند .

سفيد خار -

بر وزن و معنى سپيدخار است كه آن را به عربى شوكة البيضا خوانند و درختى هم هست خاردار كه آن را خفجه گويند و به عربى عوسج خوانند .

سفيد شدن -

كنايه از ظاهر شدن و آشكار گشتن باشد .

سفيد كاسه -

كنايه از جوانمردى و همت بود بر خلاف سيه كاسه كه خسيس و دون همت باشد .

بيان شانزدهم در سين بىنقطه با قاف مشتمل بر بيست و هفت لغت و كنايت

سقاقلوس -

به فتح اول و ثانى به الف كشيده و ضم قاف و لام به واو رسيده و به سين بىنقطه زده به لغت يونانى به معنى موت عضو و بطلان حس باشد .

سقراط -

به ضم اول و سكون طاى حطى بر وزن جغرات به يونانى نام حكيمى است مشهور گويند در زمان اسكندر بود .

سقراطيون -

به فتح اول و سكون ثانى و ثالث به الف كشيده و كسر طاى حطى و تحتانى به واو رسيده و به نون زده نوعى از كماة باشد و آن را به عربى قعبل و به شيرازى كبداد خوانند برگ آن به برگ سوسن و بيخ آن و طعم بيخ آن به بصل الفار ماند .

سقراق -

به فتح اول بر وزن چقماق به معنى سقراق است كه كاسه و كوزهء لوله‌دار باشد گويند تركى است .

سقرلات -

به فتح اول و كسر ثانى معروف است و آن جامه‌اى باشد پشمين كه در ملك فرنگ مىبافند و در ملك روم هم بافته مىشود و با طاى حطى هم آمده است .