به كسر جيم .
سفال -
به ضم اول و ثانى به الف كشيده و به لام زده معروف است ك ريزه كوزه و سبوى شكسته باشد و پوست گردكان و پسته و بادام و فندق و پوست انار خشك شده و امثال آن را نيز گويند و به كسر اول هم آمده است .
سفاله -
به كسر اول بر وزن پياله به معنى سفال است كه ريزه كوزه و سبوى شكسته باشد و داسى را نيز گويند كه بدان غله درو كنند و به ضم اول هم آمده است .
سفانى -
به فتح اول بر وزن امانى حشيشى است كه آن را به عربى رعى الابل خوانند دانهء آن همچو دانه مورد باشد و اندك حلاوتى دارد گويند غير از شتر هر حيوانى ديگر كه بخورد بميرد خصوص جانوران زهردار و طبخ آن موى را سياه كند .
سفاهن -
به فتح اول و هاى هوز بر وزن فلاخن شانهء زلف و گيسو را گويند .
سفت -
به ضم اول و سكون ثانى و فوقانى دوش را گويند و به عربى كتف خوانند و ماضى سفتن هم هست كه از سوراخ كردن باشد و به معنى محكم و مضبوط و سخت نيز آمده است و هر سوراخ كوچك را گويند عموما و سوراخ سوزن را خصوصا و به كسر اول نيز به معنى سطبر و غليظ و محكم و مضبوط و دوش كه كتف باشد آمده است .
سفتگر -
به ضم اول بر وزن قفلگر شخصى را گويند كه مرواريد و مرجان و امثال آن را سوراخ مىكند .
سفتن -
بر وزن گفتن به معنى سوراخ كردن و سوراخ شدن باشد و به معنى تراويدن و تراوش هم آمده است .
سفته -
به ضم اول بر وزن خفته هر چيز سوراخ كرده را گويند همچو مرواريد سفته و لعل سفته و مانند آن و حلقه طلا و نقره را نيز گفتهاند كه در گوش كنند و به معنى تحفه و چيزى باشد كه شخص به جهت شخصى از ملكى به ملك ديگر به رسم تكلف يا بضاعت بفرستد و به فتح اول بر وزن هفته آن است كه كسى چيزى از كسى به طريق عاريت يا قرض يا در عوض چيزى بگيرد تا در شهرى ديگر باز دهد و دست لاف را نيز گويند و آن سوداى اول اصناف و فروشندگان باشد و به معنى پيكان تير و سنان نيزه و هر چيز كه سر آن را تيز كرده باشند هم هست و به اين معنى به ضم اول هم آمده است و سخن تازه و نو را هم مىگويند و شخصى كه موضعى و جايى از او گرفته باشند و جايگاه ديگر به او داده باشند و به كسر اول هر چيز غليظ و سطبر و بسته و سخت و محكم و مضبوط را گويند عموما و جامهء هنگفت و گنده و سطبر را خصوصا .
سفته گوش -
گوش سوراخ كرده را گويند و شخصى را نيز گويند كه گوش او سوراخ باشد و كنايه از فرمانبردار و قبول كننده و مطيع و تابع و غلام هم هست .
سفتين -
به كسر اول و فوقانى بر وزن مسكين نام ولايتى است از تركستان منسوب به خوبان .
سفچ -
به فتح اول و سكون ثانى و جيم فارسى به معنى كالك است كه خربزهء خام و نارسيده باشد و با جيم ابجد نيز گفتهاند و به معنى شراب جوشانيده كه آن را به عربى مثلث گويند هم آمده است .
سفچه -
بر وزن كفچه به معنى سفچ است كه خربزه نارسيده و شراب مثلث باشد .
سفد -
به كسر اول و فتح ثانى و سكون دال ابجد به معنى سپد است كه زمين باشد و به عربى ارض گويند و نام فرشتهاى هم هست كه موكل زمين است و نام ماه دوازدهم و نام روز پنجم باشد از سالها و ماههاى شمسى و در اين روز فارسيان جشن كنند و عيد سازند بنا بر قاعدهء كليه كه ميان ايشان معمول است كه چون نام ماه و نام روز موافق آيد آن روز را عيد بايد كرد و در اين روز نو پوشيدن و درخت نشاندن را خوب مىدانند و سپند را نيز گويند و آن تخمى باشد كه به جهت چشم زخم در آتش ريزند .
سفر -
به ضم اول و ثانى سكون راى قرشت به معنى سيخول است كه خارپشت بزرگ باشد و به فتح ثانى هم گفتهاند و صاحب مويد الفضلا مىگويد كه اين لغت سغر با غين نقطهدار تصحيفخوانى شده است .
سفر خشك -
به كسر ثالث و ضم خاى نقطهدار كنايه از سفر بىنفع و بىفايده باشد .
سفر خشك رنگ -
به فتح راى قرشت و سكون