بيان چهاردهم در سين بىنقطه با غين نقطهدار مشتمل بر پانزده لغت
سغ -
به فتح اول و سكون ثانى پوشش و سقف خانه و گنبد و امثال آن باشد و نوعى از عمارت طولانى و دراز را نيز گويند و آن را به عربى آزج خوانند و شاخ گاو را هم گفتهاند .
سغانه -
به فتح اول بر وزن چغانه به معنى زير زمين و سردابه باشد .
سغبر -
به فتح اول و باى ابجد و سكون ثانى و راى قرشت به لغت رومى دوايى است كه آن را به فارسى سرخش و كيلدارو گويند و آن چوبكى باشد كه در كنار درياى گيلان باشد .
سغبه -
به ضم اول و فتح باى ابجد چيزى چرب و روغنى را گويند و به معنى فريفته و بازى داده شده نيز آمده است و در عربى گرسنه و تشنه را گويند ليكن به معنى تشنه چندان مستعمل نيست .
سغبين -
به فتح اول و كسر باى ابجد بر وزن پروين به لغت يونانى نوعى از صمغ باشد كه بيرون آن سفيد و درونش به سرخى مايل است و برعكس نيز گفتهاند .
سغد -
به ضم اول بر وزن چغد زمين نشيب را گويند كه آب باران در آن جمع شود و نام شهرى است از ماوراء النهر نزديك به سمرقند گويند آب و هواى آن در نهايت لطافت باشد و آن به سغد سمرقند شهرت دارد و آن را بهشت دنيا هم مىگويند .
سغدو -
به ضم اول و دال ابجد بر وزن و معنى سختو است كه چرب روده با گوشت و مصالح پر كرده باشد .
سغده -
به فتح اول بر وزن معده به معنى اسغده است كه آماده و مهيا باشد .
سغديانه -
به فتح اول و كسر دال ابجد بر وزن بنگيانه پيمانهء شراب را گويند .
سغر -
به ضم اول و فتح ثانى و سكون راى قرشت خارپشت كلان را گويند كه خارهاى خود را چون تير اندازد و به ضم اول و ثانى هم گفتهاند .
سغراق -
به فتح اول بر وزن چخماق كوزهء لولهدار را گويند خواه چينى باشد و خواه سفال و غير آن و بعضى گويند اين لغت تركى است .
سغرنه -
به ضم اول و فتح ثانى و سكون راى قرشت و نون مفتوح به معنى سغر است كه خارپشت بزرگ تيرانداز باشد .
سغرى -
به فتح اول بر وزن فخرى مخفف ساغرى است كه كفل اسب و حيوانات ديگر باشد .
سغو -
به فتح اول و ثانى و سكون واو صدا و آواز طلس و طشت و طبق و امثال آن باشد و به فتح اول و سكون ثانى هم آمده است .
سغود -
به ضم اول بر وزن گشود مرغ سنگخواره را گويند و به عربى قطا خوانند .
بيان پانزدهم در سين بىنقطه با فا مشتمل بر سى و دو لغت و كنايت
سفاديكوس -
به فتح اول و فاى به الف كشيده و دال بىنقطه به تحتانى رسيده و كاف مضموم به واو و سين بىنقطه زده به لغت يونانى پياز صحرايى را گويند و به عربى بصل الفار خوانند و گويند اگر موش قدرى از آن بخورد فى الحال بميرد .
سفارى -
بر وزن شكارى ساقه خوشه گندم را گويند يعنى علفى كه به خوشهء گندم پيوسته است و ميان آن مجوف مىباشد و آن را به عربى جل خوانند